همخونهم خدافظی کرد رفت. نمیدونم شب میخوابه یا میاد. حالا فعلن تا بیاد ما صدای موزیکمونو بلند میکنیم. بیآزاره طفلی. میاد غذا درست میکنه، پنج دقیقهای میره تو اتاقش تا وعدهی بعدی درنمیاد. نه که یبس باشه ها. حرف اینام زیاد میزنه، چیزی بخوام کمک میکنه، خونگرمه. ولی خودشو مجبور به معاشرت نمیکنه. ایرانی اگه بود این بدبختی رو داشتم که دوتامون حس میکردیم وظیفه داریم معاشرت کنیم. این جوری نه. هر کی هر کار بکنه، لطفشه. همه چی خوب شد. بعد از یه ماه و نیم آدم میدونه دقیقن چه جور خونهای میخواد و خوبه اون موقع بره جای غیرموقت بگیره. امروز جای جای خونه رو سابیدم. یخچال مونده فقط با حموم. خوبه خلوته زیاد خرت و پرت نداره، راحته. تحمل جاهاز اینا رو ندارم. هر چیز اضافهای یعنی یه دونه چیز بیشتر برای تمیز کردن. خودش و زیرش و دورش و فلان. دوست داشتم کل خونه دست خودم بود. شنگ میومد. غذا میپختم براش. اون جور که اون ذوق میکنه برا دسپخت آدم هیشکی نمیکنه. یا مامان میومد میرفتیم هی راه میرفتیم همه جا رو نشونش میدادم، منظره و هوا اینا رو میدید حال میکرد، قربون صدقه سنجابا میرف. مامان صد بارم یه منظرهای رو ببینه ذوق میکنه. هیچ وقت براش عادی نمیشه. دلم برا اینم قد سگ تنگ شده. برا حرف زدنش. رک بودنش که زخم میکرد. غر میزدم همسایههام این جورین فلان، گف عن نخور الکی غر میزنی. خونه اینجاتون قصر بودی همه همسایهها دوک و دوشس؟ بعد دیگه جمع کردم خودمو. دوستای این جام مثه دوستای سوم راهنماییمن. همون سطح. چیز نکنم حالا. اینا نبودن که باید با تخمام معاشرت میکردم. شنگ میگف آم لیوینگ مای دریم من. برا منم همینه. هنوزم باورم نشده. دلم میخواد داداش کوچیکهم هم بره یه وری. زندگی نبود اون که ما اون جا داشتیم. خودمو و شنگ و داداشم رو عرض میکنم بقیه رو که خبر ندارم طبیعتن.
۲۷ مهر ۱۳۹۳
۳ شهریور ۱۳۹۳
همهش دارم میدوئم. یه ماهه سر و تهم رو پیدا نمیکنم. همه چیز دقیقهی آخر وقت اضافه جور میشه. کارای پیرمرد هم هست. قد ِ پایان نامهم تا حالا نوشتم تحویل دادم باز تموم نشده. یه چیزای عجیب غریبی ازم میخواد. ویرایش مختلف کدها از چهار سال پیش تا الان با کامنت و ایرادها و چه طوری ایرادها برطرف شد و نمیدونم کل چیزایی که یاد گرفتی و توضیحات ورود و مراجع به ترتیب اهمیت و فلان و اینا. حالا خوبه من از چهارسال پیش تا حالا همه چیز رو نگه داشتم حافظهمم مثه بنز کار میکنه، هی مینویسم تحویل میدم. چمدونم. شایدم هر کی بیشتر بار بکشه بیشتر بار میذارن روش. البته هر بار اومد شاکیبازی در بیاره بهش فهموندم این که من دارم میکنم طبق وجدان کاری ِ خودمه و کسی همچین نمیکنه و طلبکار نباید باشه و روش رو کم کرد. بازم هست حالا. عمرم تموم میشه ولی اینا تموم نمیشه.
باز خوبه خدافظی ندارم از کسی. یعنی دلیلی نمیبینم از کسی که چندین ماهه از هم خبر نداریم خدافظی کنم. برا اون چه فرقی باید بکنه من کجام چیام. این دوستم میگفت واااای تو بری دلم تنگ میشه که! لوسن چقد مردم. اینو اردیبهشت 91 اینو دیدم، از اون بارم شاید دو بار تلفنی حرف زده باشیم. همه همینن. عمهم رو هم عید به عید میبینم همین جوری میگفت.
چمیدونم. میترسم. از این که درسا سخت باشه، از این که جا و مکان ندارم هنوز، از این که زبانم خوب نباشه، از این که مامان گناه داشته باشه، از این که بیپول شم، از این که از این جا رونده از اون جا مونده فلان شم. شنگ چه جوری تونست؟
۱۹ خرداد ۱۳۹۳
خیلی دور شد شنگ. وقتی من بیدارم اون یا خوابه یا سرکار. روزای تعطیلش هم همهش اینور اونوره. یام دوباره سر کار. یا دنبال یه کار دیگه میگرده. منم که فوبیای بد موقع مزاحم شدن دارم. روزی سه چهار ساعت هم با مامانش چت و وایبر فلان میکنه و بعد هم دوستش. آدم میگه دیگه من چی بپرسم، فرسوده میشه بچه برای بار سوم از اول تعریف کنه. از پس خودش برمیاد. خوب هم برمیاد. انگار تو این نوزده سال داشته خودشو برا همچین موقعیتی آماده میکرده. من روی لبهی ظرفیتم راه میرم. کوچکترین ناملایمتی پیش میاد، دنیام تموم میشه. بعدش البته دوباره خودمو جمع میکنم. مامان هی میاد میگه گریه نکن. چرا انقد گریه سنگینه براش؟ گریه میکنه آدم بعد اشکاشو پاک میکنه بلند میشه دیگه. ولی برای مامان گریه گردن هم سطح اقدام به خودکشیه. بعد هم که ردیف شد میگه دیدی مامان گفتم گریه نکن با گریه که چیزی درست نمیشه. دیدی فلان.
حتا دلم براش تنگ نشده. در واقع اصلن یادم رفته بودنش چه جوری بود. یه بار موقع رفتنش فقط گریه کردم. دم آخر که تو خونه بغلش کردم. خودش چه طور گریهش نمیگیره و به بقیه دلداری میده؟ من باشم باید با کاردک از رو زمین جمعم کنن. فرودگاه هم نرفتم. دوست پسرش و خانوادهش و اینا همه رفته بودن، گفتم من برم اون جا مجبورم بشینم با تخمام بازی کنم. همین دم در خدافظی کردیم. بعدم اومدم زود چند تا قسمت فرندز دیدم خوب شدم. یه دور هم اون اولا تو مترو یادم بهش افتاد عرعر جلو همه زدم زیر گریه. همین دو بار فقط. چمیدونم. آدم ببینه اون اونجا خوب و خوشه که دلش نمیگیره. یه کار جدید پیدا کرده تو مهد کودک سگا. این که یه عمر از سگ میترسید! کوه میرفتیم، صدای سگ از دور میومد پشت من قایم میشد. چمیدونم آدم میگه همهش نمیتونه خودش باشه. حمایت روحی دوستشم هست لابد. من خودم هر وقت این میومد خونهمون شیر میشدم فرداش میرفتم جلوی پیرمرد وایمیسادم. حالا لزومن حرفی هم از پیرمرد اینا و چه بکن چه نکن نمیزدا. اون حمایت ِ نامرئی مهمه.
۸ اسفند ۱۳۹۲
امروز رفتم آزمایشگا. بعد از دو ماه و اندی. مرتب کرده بود همه جا رو. گردگیری، همه چی. تو این چهار سال حداقل هفتهای یه بار این جمله رو میشنیدی ازش که این آخر هفته هم یه کم این جا رو مرتب کنم، یه سری چیزا رو بریزم دور، یه کم جا وا شه. مثکه اون آخر هفته موعود بالاخره رسیده بود. دعوا کردیم کلی. بعد با هم رفتیم سوار مترو شدیم بریم پیش دوستش جلسه. دعوا میکنی هر چی تو دلته میگی، بعد ریست میشی کامل یادت میره شروع میکنی راجع به یه موضوع دیگه باش حرف زدن. ولی دوستش خوبه. تو اون مدت که دوستش حرف میزنه حس میکنی علم رو دوست داری هنوز. حسّه ادامه پیدا میکنه تا بری راهکارهاش رو پیاده کنی و به یه گره دیگه بخوری. بعد دوباره این پروسه توضیح دادن به پیرمرد که گیر کارت چیه و گزارش نوشتن و هزار بار ویرایش کردن و فرستادنش به دوستش و جوابی که اون ایمیل میکنه و درک کردن جوابش و دوباره گزارش نوشتن که برداشت من از جواب شما این بوده، آیا درسته و دوباره هزار بار ویرایش کردنش و اینا تا چند ماه دیگه که باز جلسه حضوری بذاره روحت رو میگاد و از هر چی علم و محیط آکادمیک و کوفته بیزارت میکنه.
چیزیه که مجبورم ادامه بدم. حتا دوباره برگردم آزمایشگا. شنگ میگه برو خب، چن ماه که بیشتر نیست. میگم تو نمیفهمی، با هر عطسهایش یه روز از عمرم کم میشه. گفت دیروز رفتم با تاپ و شلوارک دوچرخه سواری، درختا پر از گل بودن، باد تو موهام، آواز خوندم برا خودم فلان. من گریهم گرفت. چرا برا این همه چیز آسون و راحت به دست میاد، برا همه چی به گل میخوره؟ دیدی کلید از دستت میافته رو زمین، فرضن یه جای ده دوازده متری همهش ردیف و خوبه فقط یه سوراخ داره به قطر دو سانت، کلیده صاف میره میافته اون تو، جونت هم دربیاد نمیتونی درش بیاری؟ تا حالا همه کارای من این جوری بوده. همهش دارم با اون سوراخه ور میرم.
۲۶ بهمن ۱۳۹۲
هفتهی آخری انقد بیچاره شدم که این بگه بیا بریم تجریش چیز کنیم برگردیم هم با کله میرم. امروز تو ترافیک یه سانت یه سانت تا تجریش رفتیم یه پوستکن خریدیم اومدیم. مامانش همهش نگرانه که این داره میره اونجا پوستکن نداره. مامان یه دونه براش گرفته بود که گفتن خوشدست نیس به درد نمیخوره. ما چن تا مغازه رو گشتیم تا بالاخره یه سویسی خوشدستش رو پیدا کردیم. پوستکن برقی و فلان نه ها! همین پوستکن خیار و سیبزمینی اینا. میگه خیار پوست میکنه دستش رو نبره. انقد نگرانیه مسخرهس که اصلن آدم میمونه چی بحث کنه. پوستکن؟ بریم بریم پوستکن بگیریم.
دیشب اینا اومدن همهشون پایین که بیاین بریم تو حیاط واتر بلوون بازی کنیم. مهمونای آلمانیشون هنوز هستن، بله. یه سری هم از شیراز فامیلاشون اومدن برا خدافظی. صد نفر بودیم. گفتم شنگ هفتهی آخری که نمیخوای سرمابخوری، ها؟ اونم با این معدهی به گا که نه میتونی سوپ بخوری نه آبمیوه نه ویتامین سی. حیاط رو بیخیال. بعد فرشای تو اتاق رو لوله کردیم گفتیم همین جا تو خونه چیز کنیم. مامان اینا میرن مسافرت، این جا آزادی بیداد میکنه. بادکنکارو که آب میکردن اندازه یه گلابی میشد. بعد اینا رو تو چش و چال هم میترکوندن. آخرش هم یکی رو نشوندیم رو کهنه چرخوندیمش رو زمین که آبایی که ریخته بود رو جمع کنه. بعد بطری بازی. همین جور کسشعر تا ساعت یک که اونا رفتن. من و شنگ و یکی دیگهشون نشستیم تا سه و نیم یاد ایّوم قدیم و گریه فلان کردیم.
من تو ماکت و کاردستی و پروژه ایناش کمکش میکردم. وقتایی که گریهش میگرفت که بلد نیستم، نمیتونم فلان، من جمعش میکردم. امتحاناش حتا. درسای دانشگاشم بلد نبودم ولی باز یه ایدههایی داشتم یا سرچ میکردم براش. وقتی کنکور داشت، یا وقتی با مامان باباش دعواش میشد، من بودم براش. داشت خوبتر هم میشد حتا. اون چیزاییو که قبلن روش نمیشد به من بگه، الان میگه. چمیدونم. همهی زندگیم این بوده که حواسم به شنگ باشه. پول بهش قرض بدم چمیدونم همه جوره ردیفش کنم. اولویت اولم بوده. پورت ورودی هم نبوده حتا اینتراپت بوده. زندگیت رو میذاری زمین بری ردیفش کنی بیای. فرضن توی راه داشتم میومدم خونه، خسته فلان، زنگ زده که دارم میرم پاچنار نمیدونم چی چی بخرم، میای؟ دور زدم برگشتم که برم حواسم باشه تو پاچنار کسی اینو انگشت نکنه چی. چمیدونم. مریضم لابد.
۲۱ بهمن ۱۳۹۲
شنگ دو هفتهی دیگه میره. بعد همهش میشه اسکایپ و وایبر و کسشعر. بهش گفتم اون جا رفتی هی نشین پای اسکایپ و فلان، مثه آدم برو زندگی کن.خودش خیلی ذوق داره. و استرس. استرس معده و مریش رو نابود کرده. التهاب و رفلاکس و فلان. تقریبن هر چی میخوره حالش بد میشه. نصف شب حتا از درد بیدار میشد. البته الان یه هفتهس بهتره. مهمون دارن حواسش پرت میشه به اینا. یه دختر و پسر آلمانی دوچرخهسوار. دوچرخهشون خراب شده بود، بعد هم که برف و یخبندون شد دیگه موندن این جا. یه دونه از این دوچرخههایی که دوتا زین داره برداشتن، هفت هشت ماه برن بگردن. چیزی که یکی از آرزوهای دست نیافتنیمه. نه فقط دوچرخه و سفر و ایناش، این نزدیکیشون به هم. هفت هشت ماه همش با یکی باشی. صبح و شب. خسته هم نشی ازش.
نمیتونم تصور کنم رفتنش چه بلایی سرم میاره. سر همه. شنگ عزیزترین آدم همهمونه. صبحا براش پنکیک درست میکنم، میرم بیدارش میکنم با هم صبونه بخوریم. یعضی روزام فرنچ تست. امروز دو مدل کیک پختیم. یکی برا خودمون، یکی هم فردا ببره برا دوست پسرش تولد بگیره. این مهموناشون چیزای شیرین خیلی دوست دارن. کیکه شد دسر بعد از شامشون. چسفیل رو هم حتا شیرین میخورن. یا مربا رو قاطی ماست میکنن میخورن. براش هی خرت و پرت میدوزم. یه پارچهی گل گلی داشتم که باهاش براش یه دامن دوختم. یه بار اومد پایین گفت یه ساعته به ترکیب رنگای این خیره شدم. حرف نداره رنگاش. بعد با یه پارچه شیری کتونمانند، یه دامن کوتاه دیگه دوختم و از اون گلگلیه براش دکمه و کمربند درست کردم. بعد هم یه کوله با همین ترکیب شیری و گلگلی. برای خودش اونقدری سخت نیست. زود با همه گرم میگیره، با غریبهها دوست میشه و همه دوستش دارن. میگه من نگران شمام. میگم نباش. میگه قول بده هر اتفاقی افتاد به من بگی، اینا میترسن من ناراحت شم بهم نمیگن هیچی رو. مخصوصن اگه دور باشم. گفتم تو که میدونی من چقد دهنلقم. خیالت راحت باشه. هر چی شد میگم بهت. دوستش هم هست. نمیدونم بعد از رفتن این، سر اون پسر بدبخت چی میاد. رابطهش با دوستش از همه رابطههایی که من تو عمرم داشتم بالغتره و اون پسره هم به نظر میاد جزو معدود آدماییه که قدر همچین چیزی رو میدونه.
نمیتونم تصور کنم رفتنش چه بلایی سرم میاره. سر همه. شنگ عزیزترین آدم همهمونه. صبحا براش پنکیک درست میکنم، میرم بیدارش میکنم با هم صبونه بخوریم. یعضی روزام فرنچ تست. امروز دو مدل کیک پختیم. یکی برا خودمون، یکی هم فردا ببره برا دوست پسرش تولد بگیره. این مهموناشون چیزای شیرین خیلی دوست دارن. کیکه شد دسر بعد از شامشون. چسفیل رو هم حتا شیرین میخورن. یا مربا رو قاطی ماست میکنن میخورن. براش هی خرت و پرت میدوزم. یه پارچهی گل گلی داشتم که باهاش براش یه دامن دوختم. یه بار اومد پایین گفت یه ساعته به ترکیب رنگای این خیره شدم. حرف نداره رنگاش. بعد با یه پارچه شیری کتونمانند، یه دامن کوتاه دیگه دوختم و از اون گلگلیه براش دکمه و کمربند درست کردم. بعد هم یه کوله با همین ترکیب شیری و گلگلی. برای خودش اونقدری سخت نیست. زود با همه گرم میگیره، با غریبهها دوست میشه و همه دوستش دارن. میگه من نگران شمام. میگم نباش. میگه قول بده هر اتفاقی افتاد به من بگی، اینا میترسن من ناراحت شم بهم نمیگن هیچی رو. مخصوصن اگه دور باشم. گفتم تو که میدونی من چقد دهنلقم. خیالت راحت باشه. هر چی شد میگم بهت. دوستش هم هست. نمیدونم بعد از رفتن این، سر اون پسر بدبخت چی میاد. رابطهش با دوستش از همه رابطههایی که من تو عمرم داشتم بالغتره و اون پسره هم به نظر میاد جزو معدود آدماییه که قدر همچین چیزی رو میدونه.
۲۰ بهمن ۱۳۹۲
چرا من فاز خدافظی از اشیا و آدمها و موقعیتها گرفتهتم؟ حالا هنوز هیچی هم نشدهها، هیچی. آدم ِ جوگیر این جوریه به هر حال. صب تا ظهر میتونم دراز بکشم و به این آفتابی که تا وسط خونه اومده، سایه روشنای امن تولید کرده، نگاه کنم. صدای رادیو پیام. مامان که میچرخه دور خودش.
اون زمونا ملافه لاحافا رو که مامان میشست، بعدش چی شد؟ ملافهها رو دیگه نمیشوره؟ کثیف نمیشن؟ من که نیستم میشوره؟ نمیدونم. اون زمون که اینا رو میشست، ملافه رو پهن میکرد کف هال، لاحافه هم روش، بعد میشست ملافه رو به لاحاف کوک میزد. یه عده هم بودن تو فامیلامون که کلاسشون بالا بود، اینا ملافه رو با سنجاق قفلی وصل میکردن به لاحاف. تصورش هم برا آدم سخته. اون همه سوزن که پتانسیل اینو دارن که باز بشن برن تو تنت؟ اونم وقتی که تو خوابی و حالیت نیست و تو آسیبپذیرترین حالتتی؟ چطو نمیترسیدن؟ کوک زدن مامان رو میگفتم. لاحافه رو کف هال پهن میکرد، من روش غلت میزدم از خوشی. نمیدونم دقیقن چم بود یا چه لذتی داشت لاحاف پهن شده رو زمین. چن وقت پیش اینا رفته بودن مسافرت دو هفته، منم علاف تو خونه بودم. آوردم لاحافمو پهن کردم کف هال. با بالش و اینا. همون کف درس میخوندم، غذا میخوردم، همه چی. این سایه روشنایی که آفتاب درست میکرد روش، این گرد و خاکایی که تو هوا پرواز میکنن، این آرامشه، امنیته. شنگ رو هم یه روز آوردم تو آفتاب نشستیم ناهار خوردیم، بعد هم همونجا گرفتیم خوابیدیم. کون به کون.
۱۲ بهمن ۱۳۹۲
۲۶ دی ۱۳۹۲
سرم درد میکنه. صبح که از خواب پا میشمم درد میکنه. انقد شدیده که چشمام هم درد میگیره. انگار دو ساعت گریه کرده باشم. یکی بود یه حرف باحالی میزد. توضیحش مفصله ولی خلاصهش این میشد که گاهی مغز یه الگوی اشتباهو یاد میگیره، بعد میره تو یه حلقه گیر میکنه، یه فیدبک مثبت، هی همین مسیر غلط تقویت میشه و نمیتونه هم ازش درآد. بعد چون عادت کرده آخر به جواب برسه و تو این حلقههه خبری از جواب نیس، سردرد میگیری. سادهش کردم کسشعر شد ولی باحال بود موضوعش. این که میان یه سری بازی کامپیوتری طراحی میکنن که مغز الگوش رو عوض کنه. یاد بگیره از اون حلقه اشتباه دربیاد. چمدونم. ولش کن. میگم که لابد این سردردای منم همینه.
مامان میگه شنبه برو. تا نری این هیچی برات نمینویسه. میگم کاش میمرد. آی مین ایت. فکر کنم برم. راهی ندارم. سه تا ایمیل زدم، تخمش گرفته. میترسم زنگ بزنم. بدم میاد. چرا نمیفهمه از تلفن بدم میاد؟ چهار سال صبح تا شب با هم نشسته بودیم تو یه اتاق، ندیده تو کل این مدت حداکثر هفتهای یه بار با تلفن حرف زدم؟ اونام به میل من نبوده. زنگ زدن جواب دادم. یام مجبور بودم زنگ بزنم. شده بود برم اون سر دانشگا روزی سه بار که ببینم فلان چیز آمادهس یا نه، ولی زنگ نمیزدم بپرسم. به جاش اون پسره همکارم، جلوی کامپیوتر که نشسته بود، یه امپیتری پلیر تو گوشش بود، دو تا گوشی موبایل کنارش، یه تبلت اون ورش. و از همهش به تناوب صدای وینگ وینگ مسیج و زنگ میاومد. تو گل گیر کردم. بدبختی دروازهی همه چیز هم همینه. تا تموم نشه نمیرم مرحله بعد. من هیچ وقت محقّق نبودم. همیشه کارا خورد شده و در اختیار من قرار گرفته. یه چیزی واضح و روشن ازم خواستن و منم انجامش دادم. خوب هم انجام دادم. یه کارمند نمونه. این که خودم بخوام تصمیم بگیرم که الان چی کار کنیم؟ هیچ وقت. هیچ چیزی ایدهآل من نیست و این روانیم میکنه. این که باید سنبل کنم تا کار جمع شه، تموم شه. یه ماهه هیچ کار خاصی نکردم. هی میگم این مهمتره، اول اینو جمع کنم و اینم انقد ترسناک بوده که جرات نکردم نزدیکش برم. یه ماهه از اون عندونی که فکر میکردم ریشهی همهی مشکلاتمه دراومدم و هنوز همون جام. تکون نخوردم. هیچ کاری نکردم. شنبه باید برم. باید تا شنبه یه چیز قابل ارائه آماده کنم ببرم. انقدی که نامهی منو بنویسه. همین.
مامان میگه شنبه برو. تا نری این هیچی برات نمینویسه. میگم کاش میمرد. آی مین ایت. فکر کنم برم. راهی ندارم. سه تا ایمیل زدم، تخمش گرفته. میترسم زنگ بزنم. بدم میاد. چرا نمیفهمه از تلفن بدم میاد؟ چهار سال صبح تا شب با هم نشسته بودیم تو یه اتاق، ندیده تو کل این مدت حداکثر هفتهای یه بار با تلفن حرف زدم؟ اونام به میل من نبوده. زنگ زدن جواب دادم. یام مجبور بودم زنگ بزنم. شده بود برم اون سر دانشگا روزی سه بار که ببینم فلان چیز آمادهس یا نه، ولی زنگ نمیزدم بپرسم. به جاش اون پسره همکارم، جلوی کامپیوتر که نشسته بود، یه امپیتری پلیر تو گوشش بود، دو تا گوشی موبایل کنارش، یه تبلت اون ورش. و از همهش به تناوب صدای وینگ وینگ مسیج و زنگ میاومد. تو گل گیر کردم. بدبختی دروازهی همه چیز هم همینه. تا تموم نشه نمیرم مرحله بعد. من هیچ وقت محقّق نبودم. همیشه کارا خورد شده و در اختیار من قرار گرفته. یه چیزی واضح و روشن ازم خواستن و منم انجامش دادم. خوب هم انجام دادم. یه کارمند نمونه. این که خودم بخوام تصمیم بگیرم که الان چی کار کنیم؟ هیچ وقت. هیچ چیزی ایدهآل من نیست و این روانیم میکنه. این که باید سنبل کنم تا کار جمع شه، تموم شه. یه ماهه هیچ کار خاصی نکردم. هی میگم این مهمتره، اول اینو جمع کنم و اینم انقد ترسناک بوده که جرات نکردم نزدیکش برم. یه ماهه از اون عندونی که فکر میکردم ریشهی همهی مشکلاتمه دراومدم و هنوز همون جام. تکون نخوردم. هیچ کاری نکردم. شنبه باید برم. باید تا شنبه یه چیز قابل ارائه آماده کنم ببرم. انقدی که نامهی منو بنویسه. همین.
اشتراک در:
پستها (Atom)
