۲۰۱۰/۲/۴



بعد بگین چرا آنتن نمی ده...
یک جیر جیری هم راه انداخته بودن آدم فک می کرد بهار شد رفت...

۲۰۱۰/۱/۲۸

این جوری که کله ام را بگذارم روی میز و از توی آینه کج نگاهش کنم رنگش قشنگ شده. زیر نور مهتابی قشنگ است. رنگ موهای بچگی ام است. مامان جلویش را با یک کش محکم جمع می کرد بالای سرم. مثل فواره... شنگ باهام قهر کرده. نمی دانم کی از خواب بیدار شده بود و اعصاب نداشت. من هم یادم نیست چی گفتم که قهر کرد و رفت. حوصله ندارم... پیرمرد زانویش شکسته... دوست دارم کسی محکم بغلم بگیرد از پشت و توی گوشم آواز بخواند... سنگ صبور صادق چوبک می خوانم. قشنگ است. فیلم هم می بینم. تعطیلاتمان است مثلن... میم دیگر کلاس ندارد. کم می بینمش. دیروز موقع ناهار می گفت باید زبان بخوانیم و سرچ کنیم ببینیم کجا چطور فاند می دهد. بعدش می گفت کارش را دوست دارد. گفت که پیرزنی جلسه ی آخر فیزیوتراپی اش گفته هیشه دعا می کنم خدا از عمر ماها کم کنه به عمر شما که درد مردمو کم می کنین اضافه کنه. گفت که مورمورش شده... سپیده ابروهایم را هم رنگ کرد. همه اش سرش درد می گیرد. بوی رنگ اذیتش می کند. مزه ی دنبه توی کتلت. من که مدام یک چیزی می خرم. همه اش سرش درد می گیرد... دلم می خواهد توی خواب و بیداری کسی شانه ام را ببوسد و دوباره خوابم ببرد...

۲۰۱۰/۱/۱۹

آخرین امتحانت را که بدهی باید این طوری باشد که دستت را بگذاری پشت همه ی کتابهایت روی میز و هلشان بدهی تا لبه ی میز که یکی یکی بیفتند پایین (به یاد شادی، هم اتوبوسی دبیرستان). این طوری می شود که آخرین امتحان، آخرین امتحان می شود... آه. حالا اما هیچ چیز تمام نمی شود. امتحانش را که بدهی، پروژه و آزمایشگاه و هزار کوفت و زهرمارش مانده. یک وقت می بینی تا نیمه ی ترم بعد هنوز دستت بندش است... آخرین امتحانم را داده بودم و آمده بودم توی سایت دانشکده که پروژه ی آن یکی را انجام بدهم. دِدلاینش دو روز پیش بود. من نمی فهمم چطور این ها در حین این که پروژه شان را انجام می دهند، درس هم می خوانند و امتحانشان را هم نمی***... آمده بودم توی سایت و داشتم یک کمی گودر بازی می کردم بلکه دلم وا بشود. این پسره ی بغل دستیم گفت فرم ثبت نام از کجا می شود پیدا کرد؟ گفتم توی "سی دبلیو" است. نه نه توی "ای دی یو" باید باشد. نه راستی سایت تحصیلات تکمیلی. ها؟ اصلن ثبت نام چی؟ آها مشاوره با استاد راهنما و اینها؟ توی "فیری" هست. ایناهاش. می خواهی پرینت بفرستم؟ گفت که کاغذ ندارد. گفتم بیا ایناهاش من دارم. بعد هم دو تا پرینت گرفت و نشست کنارم به پر کردنشان. داشتم گودرم را صفر می کردم و خوشحال بودم... بعد گفتم ثبت نام شما وسط امتحان هاست! وا!...
بعله. یک همچین موجودی هستم من که اصلن یادم نبود آدمیزاد هر ترم باید ثبت نام کند. مهلتش تا ساعت چهار بعدازظهر امروز بود و من این را ساعت یک بعدازظهر فهمیدم. در حالی که مجوز ثبت نام هم ندارم و این پیرمرد باید مجوز صادر کند و دو ساعت طول می کشد به پیرمرد بفهمانی می خواهی چه کار بکنی و دو ساعت هم طول می کشد که او مجاب بشود و یک ساعت هم طول می کشد که کارت را انجام بدهد... حال هم ندارم روده درازی کنم و همه ی ماجرا را تعریف کنم... بعله آخرش این شد که من این ترم یادم رفته ثبت نام کنم... یک همچین چیزمغزی...

۲۰۱۰/۱/۱۷

من فقط خوب کپی می کردم. همیشه. از بچگی هایم... همه ی آن وقت هایی که فکر می کردید چقدر باهوشم یا چقدر زود یاد گرفتم، فقط داشتم کپی می کردم. اگر خوب نقاشی می کشیدم، همه اش بخاطر این بود که همه ی چیز را کپی می کردم، ریز ترین جزییات را هم از قلم نمی انداختم. همان اولین بار که میکی ماوس روی کیف دوستم را کشیدم، تا بعد تر ها که می نشستم جلوی آینه و دست ها و پاها و انگشت ها را می کشیدم... اگر انشا خوب می نوشتم، بخاطر این بود که قبلش کسی چیزی گفته بود یا چیزی جایی خوانده بودم و بی این که بفهمم داشتم آن را کپی می کردم. ریاضی هم همین طور. چیزهایی که شما سخت یاد می گرفتید، من زود حفظ می کردم. فکر می کردید باهوشم... زود یاد می گرفتم که چطور امتحان می گیرند. از کجاها و چطور سوال می هند. دوست دارند چطور جواب بدهم. همه ی این ها را بی این که خودم یا شما بفهمید، حفظ می کردم. حرف ها را هم حفظ می کردم. ملغمه ای بودم، هنوز هم هستم، از تکه کلام های همه ی آدمهای زندگیم... رابطه ها را. اگر کسی توی تاکسی دارد با موبایلش حرف می زند، ذهن من دارد همه چیز را ضبط می کند. اگر فیلمی ببینم، راحت می شود اثرش را توی رفتارهایم پیدا کرد... هیچ خلاقیتی در من نیست. هیچ وقت نبوده...

۲۰۱۰/۱/۱۲

خوابش خیلی واقعی بود. یعنی جایی که توش بودیم اصلن واقعی و اینها نبود، عین فیلم ها بود. اما حسش خیلی واقعی بود. انگار توی بالکن یک خانه ی چوبی ایستاده بودیم. اینجوری که آدم آرنج هایش را تکیه می دهد به نرده و یک کم خم می شود به جلو. روبرویمان هم یک جایی شبیه یک دشت بود. سبزِ سبز. رو به آفتاب بودیم. من داشتم حرف می زدم. یک پسربچه ی ده دوازده ساله هم کنارم بود. انگار که پسرم باشد. من هم شکل مامان بودم. سنم و قیافم و اینها... بعد این دانه های گرد و خاکی که هستند توی آفتاب فقط معلومند، اینها هم توی هوا شناور بودند. داشتیم حرف می زدیم...
خیلی حسش واقعی بود. می ترسم. انگار که زندگی دارد از لای انگشتانم سر می خورد و می ریزد. دوست ندارم. مثل گ شدن برای من کابوس است. از وقتی که یادم می آید همیشه یک گوشه ی هال روی زمین نشسته و دارد ورقه تصحیح می کند. همیشه. شب. روز. روزهای تعطیل. عید... همیشه...

۲۰۱۰/۱/۸

نمی دانم اتفاق خوبی است یا بد. تازگی ها اتفاق افتاده. دلیلش را اما می دانم... دلیلش کسی است که همه ی پازل های ذهنت را به هم ریخته... نه این که ناراحتم کند ها، نه. اما پشت سرم را که نگاه می کنم می بینم از تو بدم می آید. از امیر. از آن یکی. از خودِ آن موقع هایم... یعنی اتفاقش عجیب بوده برای خودم هم. این که حالا باید بدم بیاید از همه چیز. نه آن موقع که وسطش بودم، یا بعدش که استخوانهایم داشت خرد می شد، یا بعدترش که همه چیز را پذیرفته بودم و با خودم کنار آمده بودم... حالا باید بدم بیاید از همه تان. از خودِ آن موقع هایم. یعنی اینی که بر می دارید از من یک چیز تهوع آورِ منفوری می سازید، برایم عجیب است. خودتان هم اذیت می شدید. چرا همچین می کنید خوب؟...

۲۰۱۰/۱/۳

هیچ چیز هیچ وقت تمام نمی شود. فرضن دهن من هنوز هم تلخ می شود گاهی. یا پروژه شرکت آخر تمام نشد تا اینها اسباب کشی کردند رفتند. یا ویروسهای کامپیوترم که هنوز هم هستند. همه چیز فقط به طرز مسخره ای کش می آید. تمام نمی شود هیچ وقت... دو تا پست قبل را که یادتان هست، ها؟ هنوز درگیر همان ها هستم. تقصیر من نیست. پیرمرد خودش می خواهد پروپوزالم را بنویسد. به من بود تا به حال یک چیزی سمبل کرده بودم تمام شده بود رفته بود. خیلی وسواس دارد. این را خودش می گوید البته. من که می دانم، نصفش چیزگشادی است و نصف دیگرش هم این که کلن نمی داند چه کار می خواهیم بکنیم. کلید هم بهم داده. هر روز از هشت و نیم می روم آزمایشگاه. پنج شنبه ها هم. خودش خیالش راحت است که من هستم، ساعت دوازده می آید. صبحی در آزمایشگاه را که باز کردم دیدم دیشب هر سه تا کامپیوتر را روشن گذاشته و رفته. حواس ندارد کلن. با بچه ها هم زیاد دعوا می کند. من اما قلقش(!) را زود یاد گرفتم. ادا اطوارهایش خیلی شبیه تو بود... از عید به این طرف نزدیک ده کیلو چاق شده ام. در کل عمرم بی سابقه است. نگرانش نیستم اما. می دانم کسی بخواهد برود همه ی ده کیلوی اضافه ام را هم می کند با خودش می برد. اینش بی سابقه نیست برایم... هفته ی دیگر امتحانها شروع می شود. مملکت زیر و رو هم که بشود کلاسها و امتحانهای ما تکان نمی خورند.

۲۰۰۹/۱۲/۳۰

دلم درد می کند. همیشه یک بروفن چهارصد بعد از نیم ساعت کارش را می ساخت... هفت ماه گذشت، تمام نمی شود این کابوس. دلم درد می کند. انگار ماشین سه بار از روی من رد شده... دلم درد می کند. حواسم جمع نمی شود... نگران حالایش نیستم. می دانم درست می شود. اما بعدش چه؟ این آدم!ها چه می شوند؟ این ها هم بین ما می مانند؟ این ها که با ماشین سه بار از رویمان رد شده اند، که عوض نمی شوند... چند تا از این ها داریم؟ چه کارشان کنیم؟...

۲۰۰۹/۱۲/۱۷

در اتاق را، آزمایشگاه را؟... نمی دانم، دخمه را قفل کرده و رفته... شرط می بندم رفته توی اتاقش بخوابد. پیرمردها همیشه باید بعد از ظهرها چرت بزنند تا آدم باشند... توی گودر چرخ می زنم. مقاله ها برای خودشان داون لود می شوند. تشنه ام هم هست. آخرین قلوپ آب توی لیوان را می خورم. اه، چرا درست لیوان ها را نمی شورد، تهش شیرین است...باید یک بار یک عکس واید از اینجا بگیرم تا ببینید چرا می گویم دخمه... دور تا دور میز است. همه هم تا ارتفاع نیم متری پر از کتاب ومجله و کاغذ و جزوه... می خواستم بُرد را جا بدهم یک ساعت همه شان را جا به جا کرده ام تا نیم متر جا باز بشود. خاک گرفته و کثیف... باز خدا پدرشان را بیامرزد پریروز یک هواکش برایش گذاشتند. هیترها روشن است، هوا که عوض نشود، رسمن بوی مرغداری می گیرد... پروپوزالم را باید چهارشنبه می دادم. استاد عجله ای ندارد، "حالا میدیم تا هفته ی بعد"... تشنه ام است. جیش هم دارم. چرا خوب در رو قفل کرد؟... طفلی می پرسید بچه ها از کلاس راضین؟ یادم به مسخره بازی های این پسر توپوله قبل از کلاس می افتد که ادایش را در می آورد. گفتم بچه ها را نمی شناسم، نمی دونم. اما برای میم کلاسای شما خیلی جالب بود. ارواح شکمم. همین برایش کافی است. یک دنیا ذوق می کند... اینجا برای من مدینه ی فاضله است. یک غار... باید برویم، دو تایی، پیش یک دکتری که دوستش است و قرار است داور من باشد، گزارش بدهیم که چه کار می خواهیم بکنیم. شنبه. حالا وقت ندارد. دارد ریکامندیشن می نویسد. صد و پنجاه تا. یعنی برای حداقل بیست نفر. تازه این یک استاد است، از چهارصد و خرده ای استاد... همه می روند... بخاطر همین این غار را دوست دارم. تنها. دور از همه شان. بی اینکه مسابقه ی مسخره شان را برای زودتر رفتن ببینم... کاش دو سه ساعتی خوابش ببرد. اعصاب فولاد می خواهد هر حرفش را بیست بار شنیدن و چشم گفتن...

۲۰۰۹/۱۲/۳

گِل بازی دوست داشتم. هنوز هم دوست دارم... تابستانهای کِش دار دبیرستان بود. روزهای دراز و خالی... صبح تا شب می نشستم به گِل بازی. گل رس معمولی بود. نمی دانستم باید چه کنم که ترک برندارد. می گذاشتم تا خشک بشود و دوباره ترک هایش را پر می کردم. جزییاتش را با سنباده در می آوردم یا انگشتهایم را خیس می کردم و ساعت ها می نشستم به فرم دادنش. آخرین اثرم یک شاهکار واقعی بود. یک مجسمه ی کوچک. شاید دو سانت در دو سانت. فیگورش را از یک گدا کپی کرده بودم. مچاله شده بود در خودش. زانوهایش را خم کرده بود توی شکمش و یک پایش را کمی درازتر از دیگری کرده بود و دستهایش را روی زانوهایش حلقه کرده بود و سرش هم روی دستهایش بود...به اینهایش کاری ندارم. جالبش این بود که رنگش، طبعن رنگ خاک، هم رنگ پوست آدمیزاد بود و این باعث می شد لخت بودنش خیلی به چشم بیاید... بعد یک عکس العمل های جالبی داشتند، آدمهایی که این را می دیدند. یکی اول وارونه اش می کرد ببیند زیرش چه شکلی است! یکی حالت چندش آوری می گرفت و می گفت قشنگه ها، اما چرا لخته! یکی طوری که انگار مچ گیری کرده می گفت، تو از کجا اینقدر خوب جزییات بدن مردها را می شناسی!...

یادم نبود این ها را. همکارم داشت عکس های دوستش را نشانم می داد، یادم افتاد. رفته بودند موزه. نمی دانم کجای اروپا. مجسمه های زن مرمری بودند انگار. لخت. از ژست هایی که اینها کنار این مجسمه ها گرفته بودند، حالم بد شد... داشتم فکر می کردم میکل آنژ هم بود، حالش بد می شد یعنی؟