پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹

 اولش اصلن تو رو ندیدم. دخترت چقدر بزرگ شده، کلاس پنجم، فک کن!...بغلش کردم. ترسیدم ببوسمش. هنوز سرفه می کنم آخه... این که گفتی قبل این که راه بیفتین زنگ بزن، واسه همین کت شلوار کراواتت بود دیگه، نه؟... دست هم دادم. تقصیر س است. از وقتی آمده شرکت به کل یادم رفته که دخترم... مسخرس که با نوک انگشتات دست میدی و اینجوری خم می شی. خدایی خیلی زشته... حرف زدنت هم یه جوره مسخره ای بود... باید حتمن من می رفتم می نشستم جای دخترت، بعد هم می نشوندمش روی پاهام و توی گوشش پچ پچ می کردم تا یخ تو هم وا بشه؟... بعدش برگشتم نشستم وسط تو و س... با اون که حرف می زدی فقط من رو نگاه می کردی... من این وسط همش داشتم فکر می کردم با تو راحت ترم یا با س و رییس خودمون؟... س اصلن تظاهر کردن بلد نیست و بی اندازه مهربونه. حرف نداره خدایی... شماها دارین حرفای کاری می زنین و من طبق معمول توی خیالات خودمم... آقا محمد چقد لاغر شده... دخترت کپی خودته قیافش ها... من اگه بودم می گفتم چاپ روی جعبه ها رو نوک مدادی بزنین، خدایی این سفیدش خیلی تو ذوق میزنه... جان من آب پرتغال رو تو فنجون میارن؟... سه ساعته دارین حرف می زنین. حدس می زدم اینقد حال کنین با هم... رییس طبق معمول دیرش شده. می گه جمع بندی. طریقه ی همکاری و این مزخرفات. من کلن حال ندارم. می ترسم کارام زیادتر شه... این قسمت آخرشم دوس دارم. این که می رسین به تعریف کردن از من... خدایی من نبودم شما از کجا همدیگر رو پیدا می کردین؟... تو می گی سخت کوش! واسه تو این که من بعد چن سال ولگردی، دانشگاه قبول شدم، می شه سخت کوشی... رییس می گه ذاتش درسه! طبعن رییس فقط چریدن های متمادی منو تو اینترنت دیده و سخت کوشی ای ازم سراغ نداره... ذاتم هم درسه، لابد چون هنوز وایسادم پای گندایی که زدم و در اوج نا امیدی سعی می کنم جمعشون کنم

سه‌شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹

قیافه ای که برای این صدا تجسم کرده بودم، یک مردِ پیرِ کوتاهِ کچل بود. صورتیِ پررنگ. دماغش هم نمی دانم چرا خیلی بزرگ تجسم می کردم... بعد از 10 ماه تلفنی حرف زدن امروز دیدمش. آمده بود شرکت. از تجسم من فقط کچلش درست بود. یعنی کسی که پای تلفن یک ساعت با حوصله جواب سوالهایت را می دهد، کسی که زبانت را به سختی می فهمد، و دو ثانیه هم با تاخیر صدایت بهش برسد، بردارد بگوید "یک کاغذ بگذار جلوت، حالا یک مثلث بکش، حالا سه تا خط از گوشه هایش بکش بیرون..." که بخواهد فرضن نقشه یک مدار را یادت بدهد، خدایی این به یک پیرمرد بیشتر نمی خورد؟... وقتی دیدمش جا خوردم. نسبتن جوان، قدبلند، خوش برخورد. تیپش کاملن مناسب این بود که دستش را بگیری ببری تالار طبقه ی پایین، کت شلوار پوشیده و کراوات زده، همه جلوی پایمان بلند می شدند به جان خودم... بعد هم پریده دستش را جلو آورده و دست می دهد. نشسته کنارم پای کامپیوتر، گرمِ حرف زدن، دستش را روی زانویم میزند که حواسم جمع شود... اینقدر حسرت این چیزها به دلم مانده. این که فرضن دم باریک را که میدهم به همکارم، اینقدر مکث نکند که طوری بگیردش که دستش به دستم نخورد. این که اینقدر با فاصله ننشیند پیشم پشت کامپیوتر که کمر جفتمان درد بگیرد. این که اینقدر آقای فلانی، خانم فلانی نگویم، اسمش را بگویم...دوست دارم موقع کار فقط آدم باشم، نه زن

یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹

تنها آغوش تو مونده، غیر از اون هیچ...

حالا دقیقه اش هم یکی شد... مامان زیاد درد نداشته. اولش دختر خوبی بوده ام، نیم ساعته به دنیا آمده ام. بعدش اما زیاد اذیتش کردم... خوب است که بعضی وقت ها بعد از دانشگاه شرکت نروی و بیایی خانه و یک قوری چایی بگذاری و بروی حمام و بیایی بیرون و بخوابی و بیدار شوی به یک دوست قدیمی بعد از چند ماه زنگ بزنی و بعد هم بیایی بشینی جلوی کامپیوتر و یک دوست عزیز برایت بخواند و تو هم دومین لیوان چایی ات را بخوری و به بیست و هشت سال پیش فکر کنی...

جمعه ۳۰ اکتبر ۲۰۰۹

از 8 تا حالا دارم توی رختخواب وول می خورم. یک کتاب هم جلویم باز است. چند صفحه می خوانم، خوابم می برد، بیدار می شوم چند صفحه ی دیگر می خوانم و دوباره می خوابم... تمام نمی شود. نئشگیش بیرون نمی رود از تنم... دارم فکر می کنم بهشت که این همه نزدیک بوده، اولین بار کدام آدم و به چه قصدی برش داشته برده در ناکجاآباد و اصلن چرا باید آدمها بهشتشان را ول می کردند و به حرف این بابا گوش می کردند... اصلن نمی فهمم.

دوشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۰۹

دلم می خواهد کسی بیاید، پس گردنم را بگیرد و از این دایره ی مسخره ای که رویش می دوم بکشد بیرون. دایره ای که انگار هر چه بیشتر می دوی سرعتش زیادتر می شود... سر کلاس ها که کلن خوابم. نمی دانم مگر آنتی بیوتیک هم خواب آور می شود؟ با شبی شش ساعت خواب که آدم چرت نمی زند... معمولن تا نه شب آزمایشگاه می مانیم... از کارهای دانشجویی بدم می آید. "حالا بزن ببینیم جواب می ده یا نه"ها روی اعصابم می رود. عقب می نشینم تا میم خودش هر کار می خواهد بکند... عاشق شب های دانشگاه هستم... بعد هم میم من را می رساند. این قسمتش هم عالی است. به جای این که دنبال اتوبوس و مترو بدوی، سرت را تکیه می دهی به صندلی و به داستانهای میم گوش می دهی... خانه هم که می رسم، شام می خورم و می خوابم... درس های دیگر همه اش مانده. مدت هاست تمرین تحویل نداده ام. استاد و موضوع پروژه را هم باید هر چه سریع تر انتخاب کنم... شرکت... گزارش نهایی آن یکی پروژه و چیز ناله هایی از این دست... زندگی ام روی دور تند افتاده... انگار هر لحظه ممکن است از دایره پرت بشوم بیرون...

تازگی ها فهمیده ام باید سایه ای توی زندگی ات باشد تا احساس تنهایی کنی. وقتی مدت ها بود خودم بودم و خودم، اصلن تنها نبودم.

دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹

همه اش دهنم تلخ می شه، هی زبون تفی ام رو می چسبونم به دستمال کاغذی ببینم چی توی دهنمه... هیچی نیست... دستمالش زلاله زلاله!... معلوم نیست چه مرضی گرفتم... همش دیر می رسم خونه این روزا... روزایی هم که دانشگاه می رم تا دیروقت می مونیم آزمایشگاه. حالا من نمی تونم اسمش رو ببرم ولی اینی که ما ساختیم خیلی خداست. یعنی ماله بقیه گروهها خیلی گنده اس. ماله ما جمع و جور. خوشگل... حالا همه ی نمره اش رو هم بگیرم، فقط در حد مشروط نشدنه ها! ولی خوب... توی گروه کار کردن خیلی خوبه. یعنی من اصلن تنهایی دلم به کار نمی ره. البته اگه با آدمای خنگ کار کنم نه ها!... این پروژه ی شرکتم بالاخره وقتی تموم شد که یه همکار خوب پیداش شد... ترم خوبیه. یه درس ت*** هم دارم باید حذفش کنم. به جاش یه درس می گیرم استادش پیرمرده. ماهه، ماه...  یعنی فقط وقتی این می خواد یه ماجرای خنده دار رو تعریف کنه، اصل خنده است. اول پنج دقیقه ریسه میره، بعد یه سری حروف نا مفهوم از لا به لای خنده هاش شنیده می شن، یعنی همه از خنده ی اون خنده شون می گیره... بعد تو سوال می پرسی، اون یه چیزه بی ربط دیگه جواب میده. جمله بندیش که آخرشه. از روی جمله ها عمرن بفهمی چی می گه، باید سعی کنی از کلمه هاش مفهوم رو بگیری... یعنی اینقدر من تعریف کردم ازش که میم هم یه بار باهام اومد سر کلاسش. بعد حالا اونم می خواد این واحده رو بگیره...

سه‌شنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۹

خیلی جالبه، یه دو بار که از این تظاهراتهای میلیونی میرم، قشنگ حس می کنم دیگه آزادی شدیم رفت... دیگه روسریم که از سرم بیافته، قشنگ سرصبری میزونش می کنم... یا فرضن اون روز که قرار بود زنجیره ی انسانی تشکیل بدیم که نتونن بهمون حمله کنن، پریدم بغله یه مرده، بازوشو گرفتم دوتایی زنجیره تشکیل دادیم...

پنجشنبه ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۹

خیلی کیف می کنم یکی پیشم بخوابه... شَنگ اومده بود پایین که کمکم کنه. تایپ و مشت و مال و اتو کردن لباسام... بعد هم بیدار مونده بود که دلم نگیره. شب هم اینجا خوابید. طفلک. پشه ها تیکه پارش کردن. دیگه دم صبحی از زورِ درد بلند شد رفت... تموم شد. دفاع کردم... خیلی افتضاح بود. یعنی دفاعم خوب بودها. اصلن هول نشدم و اینا. خیلی راحت بودم. اما خوب، چیز زیادی واسه دفاع کردن نداشتم. پروژه ی شش ماهه رو که بخوای دو شبه جمع کنی، از این بهتر نمی شه... به هر حال خلاص شدم...

دوشنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۹

می مانم و می رویم، در سنگر یک آغوش

جمعه اش را با سبزها باشی و فردایش هم بی نظیرترین هفت ساعت زندگیت را تجربه کنی و فردای فردایش از صبح تا شب با یک همکار عزیز قدیمی باشی و کلی کمکش کنی و امروزش هم تنها، توی یک صبح خنک پاییزی داریوش بخواند و تو هم پاورپوینت هایت را بسازی
حالا می خواهد پس فردا دفاع داشته باشی یا کلاسها شروع شده باشد و غیبت داشته باشی و کار شرکت هم مانده باشد، چه اهمیتی دارد، امروز تو خوشبخت ترین آدم روی زمینی

پنجشنبه ۱۷ سپتامبر ۲۰۰۹

شَنگ اس مس داده رفتیم آب گرم، تو زنونه همه ی دنپایی هاش مال پای چپن، مردونه همش مال پای راست. اینجا اردبیل است