هفتهی آخری انقد بیچاره شدم که این بگه بیا بریم تجریش چیز کنیم برگردیم هم با کله میرم. امروز تو ترافیک یه سانت یه سانت تا تجریش رفتیم یه پوستکن خریدیم اومدیم. مامانش همهش نگرانه که این داره میره اونجا پوستکن نداره. مامان یه دونه براش گرفته بود که گفتن خوشدست نیس به درد نمیخوره. ما چن تا مغازه رو گشتیم تا بالاخره یه سویسی خوشدستش رو پیدا کردیم. پوستکن برقی و فلان نه ها! همین پوستکن خیار و سیبزمینی اینا. میگه خیار پوست میکنه دستش رو نبره. انقد نگرانیه مسخرهس که اصلن آدم میمونه چی بحث کنه. پوستکن؟ بریم بریم پوستکن بگیریم.
دیشب اینا اومدن همهشون پایین که بیاین بریم تو حیاط واتر بلوون بازی کنیم. مهمونای آلمانیشون هنوز هستن، بله. یه سری هم از شیراز فامیلاشون اومدن برا خدافظی. صد نفر بودیم. گفتم شنگ هفتهی آخری که نمیخوای سرمابخوری، ها؟ اونم با این معدهی به گا که نه میتونی سوپ بخوری نه آبمیوه نه ویتامین سی. حیاط رو بیخیال. بعد فرشای تو اتاق رو لوله کردیم گفتیم همین جا تو خونه چیز کنیم. مامان اینا میرن مسافرت، این جا آزادی بیداد میکنه. بادکنکارو که آب میکردن اندازه یه گلابی میشد. بعد اینا رو تو چش و چال هم میترکوندن. آخرش هم یکی رو نشوندیم رو کهنه چرخوندیمش رو زمین که آبایی که ریخته بود رو جمع کنه. بعد بطری بازی. همین جور کسشعر تا ساعت یک که اونا رفتن. من و شنگ و یکی دیگهشون نشستیم تا سه و نیم یاد ایّوم قدیم و گریه فلان کردیم.
من تو ماکت و کاردستی و پروژه ایناش کمکش میکردم. وقتایی که گریهش میگرفت که بلد نیستم، نمیتونم فلان، من جمعش میکردم. امتحاناش حتا. درسای دانشگاشم بلد نبودم ولی باز یه ایدههایی داشتم یا سرچ میکردم براش. وقتی کنکور داشت، یا وقتی با مامان باباش دعواش میشد، من بودم براش. داشت خوبتر هم میشد حتا. اون چیزاییو که قبلن روش نمیشد به من بگه، الان میگه. چمیدونم. همهی زندگیم این بوده که حواسم به شنگ باشه. پول بهش قرض بدم چمیدونم همه جوره ردیفش کنم. اولویت اولم بوده. پورت ورودی هم نبوده حتا اینتراپت بوده. زندگیت رو میذاری زمین بری ردیفش کنی بیای. فرضن توی راه داشتم میومدم خونه، خسته فلان، زنگ زده که دارم میرم پاچنار نمیدونم چی چی بخرم، میای؟ دور زدم برگشتم که برم حواسم باشه تو پاچنار کسی اینو انگشت نکنه چی. چمیدونم. مریضم لابد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر