۱۴ شهریور ۱۳۹۲

عکسا این جوری ریکاور شدن که هر عکسی حداقل سه قسمت شده از سه تا صحنه مختلف. بعضن تا پنج تا صحنه هم می‌رسه. فقط هم این نیست. نور و رنگشون هم به هم ریخته. فرضن پایین عکس دور آتیش نشستنمونه، بالاش مرتع، وسطش مهمونی شیش ماه پیش داداش کوچیکه‌شون. ولی عکسایی که من دهنم باز مونده یا چشمام بسته‌س، کاملن سالم موندن. یه سری عکس پشت سر هم از بابای عروسشون گرفتن که ناراحت نشه ما هی از خودمون عکس می‌گیریم، اونام هر پونزده‌تاش صحیح و سالمه. پشت هم بذاری یه فیلم پنج ثانیه‌ای می‌شه از نیم‌خیز شدن تا کامل نشستنش.‏
بدو بدو می‌رفتیم چهل کیلومتر این ور اون ور، جنگل، آبشار، ییلاق، کوه، فلان؛ تند تند دویست تا عکس می‌گرفتیم، برمی‌گشتیم. هر کی منو دیده باشه می‌دونه از این که کسی کاری رو فقط برای من بکنه چقد اذیت می‌شم. از عکس گرفتن هم همین طور. موضوع عکس باشم انگار زیر گیوتینم. بعد چی؟ بعد فلش دوربین رو وصل کردن به لپ‌تاپ من یهو همه‌ی عکسا پرید. فضای استفاده شده فلش؟ خالی. یا خدا! ویروس چی می‌گه؟ من چی بگم به اینا؟ خودم خوشحال و راضی بودم البته. چون که توی عکس انداختن چندلر پیش من پیغمبره. کاملن خوب و مغقولم ولی همین که فلش بزنن ناخودآگاه چشامو می‌بندم و دهنمو باز می‌کنم. بی‌هوا بگیرن از این هم بدترم. موهامم به رنگ کاکل ذرته. اون نارنجی‌هاش. طبیعیه دوست نداشتم هیچی ازش ثبت شه. اونم برا یه سری آدم غریبه. ریکاور شد ولی. به سعی یه سری از دوستان که همین جا به گرمی می‌فشارمشون. ‏
اما الان که برگشتم خونه دوستشون دارم. همین عکسای کاکل هویجی و دهن باز و چشای بسته تنها چیزیه که از خوبترین سفر زندگیم مونده.‏