۲۱ شهریور ۱۳۹۵

این جا دیگه نمی‌نویسم. آدرس جدید آی‌دی توییتر معدوم شده‌مه وقتی به جای آندرلاین حرف ای (اولین حرف الفبای انگلیسی(می‌خوام انگلیسی بنویسم می‌پره این‌ور اون‌ور)) بذارین.‏
طبیعتن اگه رمزگشایی نکردین (و تخمتون هم بود)، بیاین بپرسین.‏

۱۴ شهریور ۱۳۹۵

یه چمدون گنده بیست و سه کیلویی، یه کری‌آن، یه ساک، یه کوله. همه تا خرخره پر. هی سعی می‌کنم خرت و پرت نگیرم و همه چی مینیمال باشه، باز آخر می‌بینی هزار تا قوطی شامپو و نرم‌کننده و مرطوب کننده و کسشعر صد کیلویی دور خودت جمع کردی. راننده اوبر گفت دم راه‌آهن پر از پلیسه منو می‌گیرن. گفتم نمی‌شه وانمود کنم دوستمی؟ حاضر بودم بغل و حتا ماچش هم بکنم که منو تا دم راه‌آهن ببره. گفت نه می‌فهمن. همون وسط پیاده‌م کرد. سربالایی تیز دو تا بلوک اینا رو کشوندم دنبال خودم. بعد پنج ساعت توی قطار، گشنه، تشنه، با یه آدم چاق خواب کنارم که نشه بری دستشویی. هر کدومش به تنهایی باعث سردردم می‌شه، مجموعه‌ش بماند. حالا رسیدم این جا گفتم اوبر رو ولش کن، بذار تاکسی بگیریم. باز راننده کسکش یه بلوک مونده بود یه مسافر دیگه دید و از خود بی‌خود شد منو پرت کرد پایین.‏
خونه کن فیکون شده. اقلن یه هفته طول می‌کشه اون جور که دوست دارم تمییز و مرتبش کنم. دختره رفته ولی چمدونا و کتاباش هست تا یه هفته دیگه که از مملکتشون بیاد ببره اینا رو. دوست پسر هم‌خونه‌م هم هست. نمی‌دونم به اندازه کافی تاکید کردم یا بازم لازمه بگم مرگ بر دوست پسر؟ از راه خسته و کوفته اومدم بعد از سه ماه و خونه کثیف و بهم ریخته‌س و دوست‌پسر اینم هست. نشستم رو تخت گریه می‌کنم.‏ فردا پس فردام تعطیله و این دوتا کفتر عاشق هم همه‌ش می‌خوان تو هم باشن. مرگ بر این زندگی.‏ تف بر این زندگی.‏

۲۸ مرداد ۱۳۹۵

این شهرو دوست دارم. پارسالم که برا اولین باراومدم دوستش داشتم. نمی‌دونم چی‌شو ولی همین‌که تابستون تموم می‌شه و باید برگردم قلبم می‌گیره. ده هفته‌م بمونم تابستونا نامه‌مو امضا می‌کنن بسه، اون یکی پسره حتا دوماه می‌مونه و کاریش ندارن. ولی من اقلن سه ماه می‌مونم. باز از اون ور دو سه روز زودتر میام، از این ور دیرتر می‌رم. خیابوناشو دوس دارم انقد که باریکه و درخت داره. خونه‌هاش رو که همیشه از طبقه دوم به توی پیاده‌رو پله می‌خوره، آدما که انگار رنگی پنگی‌ترن. این که یه کوه__تپه ؟__داره، جنگل داره و نزدیکه. همه‌ چی رو دور آهسته‌س. کسی عجله نداره. همه‌شون پایه بساط کردن توی پارک روزای تعطیل و با هیچی خوش بودنن. همین جور دو ساعت رو پله می‌شینن بدون این که کار به خصوصی بکنن. از این چوبا که رو هم می‌چینن بعد هی یکی‌یکی درمیارن، اون چیه؟ با اونا سی نفر رو دور خودشون جمع می‌کنن تو خیابون خوشن. یا یه سی‌دی بذارن برقصن مردمم جمع شن. تو خیابون فیلم پخش کنن. از این که همین جور راه برم و هر گوشه چند نفر جمع شدن یه کسکلکی راه انداختن خوشم میاد. شب هر ساعتی بری بیرون باز می‌بینی مردم هستن، قدم می‌زنن، دورِ همن. تاب بازی وسط بلوار. یکی هم راه می‌ره توضیح می‌ده که اگه دو تا از سه تا تاب با سرعت مساوی برن، به جای دنگ دنگ هردمبیل، موزیک درست حسابی پخش می‌شه. بعد هی زور بزنی که هماهنگ شه و به این ترتیب دو ساعت حال کنی. یا فواره وسط میدون و مردمم برن زیرش خیس شن جیغ بکشن.‏ جاذبه‌های همگانی رایگان. اینام نیس البته. همین که این جا همه‌ش نگران نیستم توی خیابون آشنا ببینم و هر کار دلم بخواد می‌کنمم خوبه. حالا نه که تخم آدم باشه و چی، ولی آزادیش از خونه خودم بیشتره. چقد از این جا برای شنگ تعریف کردم. اصرار کردم حتمن تابستون بیان که من این جام. دو روز پیش رفتن. من همه‌ش دارم از دست خودم حرص می‌خورم که چرا اون جور که باید بهشون خوش نگذشت. چرا با این کهولت سن ماشین ندارم و از اون مهم‌تر گواهینامه. چرا کارایی که آدم نرمال تا شونزده سالگیش کرده برای من اولین باره. چرا انقد اینا رو راه بردم و سوار مترو اتوبوس کردم. چرا رستورانا گرون بود. بیشتر هم خودم حساب می‌کردم ولی باز اون بچه غصه می‌خورد. اینام نیست. مهم اینه چرا دو ساعت آدمو به حال خودش نمی‌ذارن که خلوت کنه قشنگ حرف بزنه.؟ مرگ بر دوست پسر. مرگ بر کسی که همیشه هست. منم رفتم پیشش همین بود. کلن شاید یه ربع شد دوتایی حرف بزنیم.  یه شب رفته بودیم کلاب، شنگ اون وسط می‌رقصید. اول تنها. بعد کم کم مردم زیاد شدن دیگه جای سوزن انداختن نبود. من از اول تا آخر نمی‌تونستم چشم ازش بردارم. می‌خواستم رو شونه مردمم بزنم بگم بچه رو نگاه کنین. شکیرا هم کنارش برقصه باز من مطمئنن فقط به شنگ خیره می‌شم. انقد عزیزه. یا انقد خوشحالیش خوبه. یه سینما می‌خواستیم بریم اول که نشد بلیط آنلاین بگیرم و اون جام نرسید بهمون و رفتیم یه فیلم دیگه و انقد جامون جلو بود گردنمون شکست و چه و چه. یعنی اگه یه بار توی عمرم این کارو خودم کرده بودم انقد خنگ‌بازی درنمی‌آوردم. بعد گفتم که تنهایی چه جور آخه آدم بره سینما؟ شنگ گفت من می‌رفتم، جاهای خنده‌دار فیلم هم برا خودم قاه قاه می‌خندیدم. یا تنها می‌رفتم رستوران و کلاب و اینا. طبیعتن آدمی که خودش زندگی نداره، نمی‌تونه معاشر خوبی برا بقیه باشه. فرق هم می‌کنه البته. شنگ یه دقه بیکار بشینه حس بطالت می‌کنه، من باید روزی چند ساعت بی‌کار باشم وقت تلف کنم که حس کنم افسار زندگیم دستمه.‏‏ چیزایی که من دوست دارم برا اونا وقت تلف کردنه.‏ حالا تا خودمو زخم نکنمم ول نمی‌کنم. خوب بود بسه دیگه توی یه هفته دیگه چی کار می‌شد کرد. اه.‏


۱۴ مرداد ۱۳۹۵

هی می‌گم خلوت شه برم یه چایی بگیرم بیام، هی دوباره چن نفراضافه می‌شن به ته صف. احساس درموندگی می‌کنم. همه جامو پشه یا نمی‌دونم چه جونور دیگه‌ای گزیده، منم خاروندم لت و پار کردم. ‏
چاییش یه مزه‌ی عجیب خوبی می‌ده. گشنمه می‌چسبه کف معده‌م. حالت تهوع دارم، هیچی نمی‌شه بخورم. از دلشوره. دلشوره‌ی مرگ. سر حشره یا نمی‌دونم حساسیت یا چی. داروخونه‌چیه می‌گفت نصف مردم اصلن نیش بدباگ رو متوجه نمی‌شن. هی مدیتیشن کردم سعی کردم با خودم در صلح فلان باشم باز آخرش گریه‌م گرفت. دلم تعطیلی طولانی و بی‌دغدغه می‌خواد. شنگ هفته‌ی دیگه میاد. از ترس این که ممکنه به اونام خوش نگذره استرس می‌گیرم. خودم فقط در حالتی بهم خوش می‌گذره که یه جای خوب برای لش پیدا کنم و بیفتم بی‌حرکت به صداهای اطراف گوش بدم. که به نظر میاد همون هم این بلا رو سرم آورد. مملکت خودمون هی ولو می‌شدم توی چمنا، هی هر جا آب می‌دیدم می‌رفتم توش، ولی این جا هر بار کردم یه چیزی بدجور گزیده منو. شایدم به جونورای اینا حساسیت دارم.‏ هفته پیش دوستم گف بیا خونه من یه رودخونه نزدیکمون هست بریم خیلی قشنگه. که خب قشنگ هم بود. رو نیمکت دراز کشیدم سرمو گذاشتم رو پاش انقد سکوت خوبی بود، همین جور هی تو تاریکی آسمون رو نگاه می‌کردم اونم اس‌مس بازی می‌کرد. بعد رفتیم خونه‌ش، خدا برا کسی بد نخواد، در تراس باز بود پشه‌ها وسط هال دور هم حلقه زده بودن می‌چرخیدن. هی گفتم فرار کن فرار کن برگرد خونه. نمی‌دونم شاید اصلن ربط به اون بدبخت نداره و مرگ منه که همه چیو به هم ربط می‌دم. به هر حال از اون روز یه جونور یا مرگی رو با خودم برگردوندم خونه که هر شب بخشی از منو لت و پار می‌کنه. شنگ که از منم حساس‌تره خدا رحم کنه با اون چی کار کنن. فردا می‌رم این الگوهای منظم نیش زدنشون رو نشون مدیر ساختمون می‌دم ببینم اونا چیزی توی خونه پیدا می‌کنن. از دوستمم دیگه خبر ندارم. آخر هفته قرار بود بیاد، گفتم بیا پیتزا می‌خوام درست کنم. بعد تبوله هم درست کردم. همین جور هی رنگ و وارنگ چیز می‌پختم بهش مسیج دادم کجایی؟ گفت نمیام امشب. پریدم بهش که چرا نگفتی برنامه‌ت رو کنسل کردی خب چهارساعته. همه این دعواها هم با کمک و واسطه گوگل ترنسلیت. چون که اون انگلیسی نمی‌فهمه و من فرانسه. بعد غذاها رو گذاشتم تو ظرف مرف توی یخچال، ساعت یازده شب پیغام داد که من چهل دقیقه دیگه اون‌جام. گفتم من می‌خوام بخوابم ودیگه هیچ وقت منتظر تو نخواهم شد. همیشه بیست دقیقه دیر میاد. یا اصلن نمیاد یا چمدونم چی. بعد دوباره کلی دعوا کردیم آخر گفت خیلی ناراحتم، سر کار چی شده، نمی‌دونم گوشیم خراب شده، کلیدمو جا گذاشتم، فلان، می‌خوام خودمو بکشم دیگه. گفتم انتخاب خودته. بعد باز دعوا که من فکر می‌کردم تو دوستمی. دلسوزیامونو کردیم ما بسه دیگه فقط بی‌رحمی و قساوت. دوازده شد ساعت برگردم خونه دیگه. ‏کارای پروژه‌م پیش نمی‌ره. این نیست. سرش گرمه به عروسیش. همیشه هم‌فکری می‌کرد خوب بود. انرژیم کمه. وسط ورزش هم هزار بار باید استراحت کنم. شایدم گیاه‌خوار شدن هردمبیلی اشتباه بود.‏ آدم ممکنه بگه کسی که ورزش می‌کنه باید پروتئین درست حسابی بخوره در صورتی که اینم نمی‌تونه درست باشه. همین دوست من هیکلش عین بروسلی بود، سیکس پک و بیشتر، بعد نه غذا درست می‌خوره نه تو عمرش ورزش کرده. نمی‌شه گفت بنابراین.‏

۱۶ خرداد ۱۳۹۵

چهار بار تا به حال رفتم بیرون خرید کردم اومدم. برنج و عدس و رب و روغن و چایی و دهان شویه و میوه و ضدآفتاب و دمپایی و سطل آشغال و خورده ریز. خونه قبلن برای یه دختر چینی بوده با وسایل زندگی مینیمال. فوق‌العاده تمییز. انقد تمییز که فقط تونستم شیرآلات و سینک رو برق بندازم و کار دیگه‌ای نبود. یه کمی لخت زندگی کردم. سی و چهار ساله‌م شده واولین باره هم‌خونه ندارم. بعد ان‌قد چسبیدم به صندلی و مبل و این ور اون ور که بلند شدم لباس پوشیدم. هوا بهاری و ابری و خنکه. کوچه انقد سبزه که تاریک شده. طبقه یازدهمم و منظره روبروم هم پارک جنگلی ماننده. همه چیز توی بهترین حالت خودشه و هیچ‌کس نیست که باهاش از اینا لذت ببری. مامانم پاش بهتر شده و می‌تونه راه بره ولی برای رسیدن به این‌جا خیلی چیزای دیگه‌م لازم داره. اگه این سه ماه تابستون رو با من این‌جا می‌موند دیگه از خدا هیچی نمی‌خواستم. همیشه یه چیزی کمه. شنگ میاد احتمالن ولی اون حساب نیست. اون  خودش خوشبخته، از این خوبترشم دیده. مامانم ولی گناه داره. هیچ آب خوشی از گلوم پایین نمی‌ره تا اون اون‌جاست. باید برم بیارمش. دو سال دیگه درسم تموم می‌شه واگه کار پیدا کنم همه چیز می‌تونه درست شه. می‌تونم برم بیارمش و هر چی دوست داره براش بخرم. این دیروز اومد منو رسوند راه‌آهن. قبلش هم رفتیم داروهامو گرفتم. بعد هم کفشا رو پس دادم. بعد عینکمو گرفتیم و بعد راه‌آهن. قبلش مصاحبه داشت و انگار قطعن کار رو بهش می‌دن. کار توی بخش تحقیق و توسعه یه شرکت خفن، نزدیک خونه‌ش و حقوق خوب و همه چیز همون جور که می‌خواست. مث لاتاریه. اگه زود بعد از فارغ‌التحصیلی کار پیدا کنی، که می‌شه گفت کلن شانسیه‌، همه چیز عالی پیش می‌ره و خوشبخت و پول‌دار و اقامت‌دار می‌شی. اگه نشه برمی‌گردی دانشگاه و پست‌داک و فلاکت رو چند سال دیگه هم تمدید می‌کنی. رفتم چایی سبز درست کردم با یه برش به و یه برش لیمو‌ترش. آدم فکر می‌کنه چقدر باید خوب شه. اسمش فقط دهن‌پرکنه. یه بار که دعوامون شده بود و بعدش آشتی کردیم یه گلدون ارکیده پر از گل برام آورد. گلاش همون دو سه روز اول ریخت. بعدها یه برگ جدید داد. تازگی هم گلدونش رو عوض کردم و یه برگ دیگه داد. یه بار حواسم نبود برگاش چسبیده بود به شیشه پنجره و هوا بهش نرسیده بود و دو تا لکه‌ی بزرگ قهوه‌ای روشون درست شد که بعد هم اون تیکه‌ش خشک شد. همون موقع‌ها باز دعوامون شده بود سر این که عقد کرده به من نگفته. بعدش گلدونه برگ جدید داد و بهتر شد. مام بهتر شدیم. خواستم بیام به هم‌خونه‌ جدیده گفتم به اینا آب می‌دی؟ چون اون یکی که دوستمه قطعن یادش می‌ره. اون به بچه‌ش هم یادش می‌ره آب بده، این که گلدونه. گفت نگران نباش حواسم هست. خیلی برام مهمه که گلدونه خوب بمونه. حتا می‌خواستم با خودم بیارمش این‌جا. فکر می‌کنم اگه گلدونه سالم بمونه، ما هم دوست می‌مونیم. سر ِخیلی کمتر از اینا آدما رو گذاشتم کنار. نمی‌دونم چرا اینو نگه داشتم. شاید این‌جا آدم می‌گه مگه من کلن چند تا دوست دارم که یکی‌شونم بذارم کنار؟ شایدم برا کهولت سنه. آدم برمی‌گرده عقب می‌بینه بهتر نبود اونا رم که اون‌جور کرده بودن می‌بخشیدیم و به زندگی‌مون ادامه می‌دادیم؟ چقد بهترین دوستامو برا دروغایی که گفتن بذارم کنار؟ شایدم اثر ح است. انقد با آدمای عجق وجق دوست بود و دیدش باز بود به آدما که ما رم عوض کرد. دیروز موقع خدافظی بغلش کردم. دو ساله هر بار بغلش می‌کنم حس می‌کنم آخرین باره. این بار انگار واقعن هست. تابستون می‌ره ایران مراسم می‌گیره و بعد با زنش میاد.‌ ‏