یه چمدون گنده بیست و سه کیلویی، یه کریآن، یه ساک، یه کوله. همه تا خرخره پر. هی سعی میکنم خرت و پرت نگیرم و همه چی مینیمال باشه، باز آخر میبینی هزار تا قوطی شامپو و نرمکننده و مرطوب کننده و کسشعر صد کیلویی دور خودت جمع کردی. راننده اوبر گفت دم راهآهن پر از پلیسه منو میگیرن. گفتم نمیشه وانمود کنم دوستمی؟ حاضر بودم بغل و حتا ماچش هم بکنم که منو تا دم راهآهن ببره. گفت نه میفهمن. همون وسط پیادهم کرد. سربالایی تیز دو تا بلوک اینا رو کشوندم دنبال خودم. بعد پنج ساعت توی قطار، گشنه، تشنه، با یه آدم چاق خواب کنارم که نشه بری دستشویی. هر کدومش به تنهایی باعث سردردم میشه، مجموعهش بماند. حالا رسیدم این جا گفتم اوبر رو ولش کن، بذار تاکسی بگیریم. باز راننده کسکش یه بلوک مونده بود یه مسافر دیگه دید و از خود بیخود شد منو پرت کرد پایین.
خونه کن فیکون شده. اقلن یه هفته طول میکشه اون جور که دوست دارم تمییز و مرتبش کنم. دختره رفته ولی چمدونا و کتاباش هست تا یه هفته دیگه که از مملکتشون بیاد ببره اینا رو. دوست پسر همخونهم هم هست. نمیدونم به اندازه کافی تاکید کردم یا بازم لازمه بگم مرگ بر دوست پسر؟ از راه خسته و کوفته اومدم بعد از سه ماه و خونه کثیف و بهم ریختهس و دوستپسر اینم هست. نشستم رو تخت گریه میکنم. فردا پس فردام تعطیله و این دوتا کفتر عاشق هم همهش میخوان تو هم باشن. مرگ بر این زندگی. تف بر این زندگی.