۲۶ دی ۱۳۹۲

سرم درد می‌کنه. صبح که از خواب پا می‌شمم درد می‌کنه. انقد شدیده که چشمام هم درد می‌گیره. انگار دو ساعت گریه کرده باشم. یکی بود یه حرف باحالی می‌زد. توضیحش مفصله ولی خلاصه‌ش این می‌شد که گاهی مغز یه الگوی اشتباهو یاد می‌گیره، بعد می‌ره تو یه حلقه گیر می‌کنه، یه فیدبک مثبت، هی همین مسیر غلط تقویت می‌شه و نمی‌تونه هم ازش درآد. بعد چون عادت کرده آخر به جواب برسه و تو این حلقه‌هه خبری از جواب نیس، سردرد می‌گیری. ‏ساده‌ش کردم کسشعر شد ولی باحال بود موضوعش. این که میان یه سری بازی کامپیوتری طراحی می‌کنن که مغز الگوش رو عوض کنه. یاد بگیره از اون حلقه اشتباه دربیاد. چمدونم. ولش کن. می‌گم که لابد این سردردای منم همینه.‏
مامان می‌گه شنبه برو. تا نری این هیچی برات نمی‌‌نویسه. می‌گم کاش می‌مرد. آی مین ایت. فکر کنم برم. راهی ندارم. سه تا ایمیل زدم، تخمش گرفته. می‌ترسم زنگ بزنم. بدم میاد. چرا نمی‌فهمه از تلفن بدم میاد؟ چهار سال صبح تا شب با هم نشسته بودیم تو یه اتاق، ندیده تو کل این مدت حداکثر هفته‌ای یه بار با تلفن حرف زدم؟ اونام به میل من نبوده. زنگ زدن جواب دادم. یام مجبور بودم زنگ بزنم. شده بود برم اون سر دانشگا روزی سه بار که ببینم فلان چیز آماده‌س یا نه، ولی زنگ نمی‌زدم بپرسم. به جاش اون پسره همکارم، جلوی کامپیوتر که نشسته بود، یه ام‌پی‌تری پلیر تو گوشش بود، دو تا گوشی موبایل کنارش، یه تبلت اون ورش. و از همه‌ش به تناوب صدای وینگ وینگ مسیج و زنگ می‌اومد. تو گل گیر کردم. بدبختی دروازه‌ی همه چیز هم همینه. تا تموم نشه نمی‌رم مرحله بعد. من هیچ وقت محقّق نبودم. همیشه کارا خورد شده و در اختیار من قرار گرفته. یه چیزی واضح و روشن ازم خواستن و منم  انجامش دادم. خوب هم انجام دادم. یه کارمند نمونه. این که خودم بخوام تصمیم بگیرم که الان چی کار کنیم؟ هیچ وقت. هیچ چیزی ایده‌آل من نیست و این روانیم می‌کنه. این که باید سنبل کنم تا کار جمع شه، تموم  شه. یه ماهه هیچ کار خاصی نکردم. هی می‌گم این مهم‌تره، اول اینو جمع کنم و اینم انقد ترسناک بوده که جرات نکردم نزدیکش برم. یه ماهه از اون عندونی که فکر می‌کردم ریشه‌ی همه‌ی مشکلاتمه دراومدم و هنوز همون جام. تکون نخوردم. هیچ کاری نکردم. شنبه باید برم. باید تا شنبه یه چیز قابل ارائه آماده کنم ببرم. انقدی که نامه‌ی منو بنویسه. همین.‏

هیچ نظری موجود نیست: