شنگ دو هفتهی دیگه میره. بعد همهش میشه اسکایپ و وایبر و کسشعر. بهش گفتم اون جا رفتی هی نشین پای اسکایپ و فلان، مثه آدم برو زندگی کن.خودش خیلی ذوق داره. و استرس. استرس معده و مریش رو نابود کرده. التهاب و رفلاکس و فلان. تقریبن هر چی میخوره حالش بد میشه. نصف شب حتا از درد بیدار میشد. البته الان یه هفتهس بهتره. مهمون دارن حواسش پرت میشه به اینا. یه دختر و پسر آلمانی دوچرخهسوار. دوچرخهشون خراب شده بود، بعد هم که برف و یخبندون شد دیگه موندن این جا. یه دونه از این دوچرخههایی که دوتا زین داره برداشتن، هفت هشت ماه برن بگردن. چیزی که یکی از آرزوهای دست نیافتنیمه. نه فقط دوچرخه و سفر و ایناش، این نزدیکیشون به هم. هفت هشت ماه همش با یکی باشی. صبح و شب. خسته هم نشی ازش.
نمیتونم تصور کنم رفتنش چه بلایی سرم میاره. سر همه. شنگ عزیزترین آدم همهمونه. صبحا براش پنکیک درست میکنم، میرم بیدارش میکنم با هم صبونه بخوریم. یعضی روزام فرنچ تست. امروز دو مدل کیک پختیم. یکی برا خودمون، یکی هم فردا ببره برا دوست پسرش تولد بگیره. این مهموناشون چیزای شیرین خیلی دوست دارن. کیکه شد دسر بعد از شامشون. چسفیل رو هم حتا شیرین میخورن. یا مربا رو قاطی ماست میکنن میخورن. براش هی خرت و پرت میدوزم. یه پارچهی گل گلی داشتم که باهاش براش یه دامن دوختم. یه بار اومد پایین گفت یه ساعته به ترکیب رنگای این خیره شدم. حرف نداره رنگاش. بعد با یه پارچه شیری کتونمانند، یه دامن کوتاه دیگه دوختم و از اون گلگلیه براش دکمه و کمربند درست کردم. بعد هم یه کوله با همین ترکیب شیری و گلگلی. برای خودش اونقدری سخت نیست. زود با همه گرم میگیره، با غریبهها دوست میشه و همه دوستش دارن. میگه من نگران شمام. میگم نباش. میگه قول بده هر اتفاقی افتاد به من بگی، اینا میترسن من ناراحت شم بهم نمیگن هیچی رو. مخصوصن اگه دور باشم. گفتم تو که میدونی من چقد دهنلقم. خیالت راحت باشه. هر چی شد میگم بهت. دوستش هم هست. نمیدونم بعد از رفتن این، سر اون پسر بدبخت چی میاد. رابطهش با دوستش از همه رابطههایی که من تو عمرم داشتم بالغتره و اون پسره هم به نظر میاد جزو معدود آدماییه که قدر همچین چیزی رو میدونه.
نمیتونم تصور کنم رفتنش چه بلایی سرم میاره. سر همه. شنگ عزیزترین آدم همهمونه. صبحا براش پنکیک درست میکنم، میرم بیدارش میکنم با هم صبونه بخوریم. یعضی روزام فرنچ تست. امروز دو مدل کیک پختیم. یکی برا خودمون، یکی هم فردا ببره برا دوست پسرش تولد بگیره. این مهموناشون چیزای شیرین خیلی دوست دارن. کیکه شد دسر بعد از شامشون. چسفیل رو هم حتا شیرین میخورن. یا مربا رو قاطی ماست میکنن میخورن. براش هی خرت و پرت میدوزم. یه پارچهی گل گلی داشتم که باهاش براش یه دامن دوختم. یه بار اومد پایین گفت یه ساعته به ترکیب رنگای این خیره شدم. حرف نداره رنگاش. بعد با یه پارچه شیری کتونمانند، یه دامن کوتاه دیگه دوختم و از اون گلگلیه براش دکمه و کمربند درست کردم. بعد هم یه کوله با همین ترکیب شیری و گلگلی. برای خودش اونقدری سخت نیست. زود با همه گرم میگیره، با غریبهها دوست میشه و همه دوستش دارن. میگه من نگران شمام. میگم نباش. میگه قول بده هر اتفاقی افتاد به من بگی، اینا میترسن من ناراحت شم بهم نمیگن هیچی رو. مخصوصن اگه دور باشم. گفتم تو که میدونی من چقد دهنلقم. خیالت راحت باشه. هر چی شد میگم بهت. دوستش هم هست. نمیدونم بعد از رفتن این، سر اون پسر بدبخت چی میاد. رابطهش با دوستش از همه رابطههایی که من تو عمرم داشتم بالغتره و اون پسره هم به نظر میاد جزو معدود آدماییه که قدر همچین چیزی رو میدونه.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر