ساعت هفت تازه رسیدم آزمایشگا. دوتاشون هنوز بودن که تا من جاگیر شم، رفتن. چقدر غصهدار شدما. شاید چون عصر دو ساعت خوابیدم بعد که بیدار شدم هوا تاریک بود. شاید چون این داره میره ایران زن بگیره. شایدم چون باید کلی برگه تصحیح کنم و جلسه هم داریم سهشنبه. یه ساله هر هفته با سوپروایزمون جلسه داریم و هنوز قبلش استرس مرگ دارم. تعطیلات میرم پیش شنگ. داره میشه دو سال که ندیدمش. این همخونهم مثل شنگه برام. همونقد باهاش راحتم و با هم خوشیم. با این فرق که همهش نگران باروریشه. همهی حرفامون آخر به این ختم میشه که این توی سنیه که داره به قول خودش بایولاجیکلی اینوست میکنه و دوست پسرش بیخیاله. شنگ خوشحالترین آدمیه که میشناسم. هزارماشاللا فوت فوت چشمش نکنین حالا. این دوستم زود چشماش پر از اشک میشه. فرضن تصمیمش رو میگیره که جدا شه، بعد اشکاش همین جور سرازیر میشه و هی یادش میاد که دوستش چقد آدم ناجوریه و آدمم هی دلداریش میده که آره تمومش کن اینا. بعد نصف روز نشده، میبینن همو و بغل و بوس و حافظهش پاک میشه به کل. قلبم میسوزه بابا. حرف توی حرف نیارین. این دفعه برگرده احتمالن عقد کرده. نامردی هم نیست به اون صورت. از اول هم قرار بر همین بوده. واضح و شفاف حرف زدیم راجع بهش. همهی اینا فکر میکنن ما با همیم. که حماقت خودشونه، به ما چه؟ ولش کن. ولش کن. برای شنگ سوغاتی خریدم. یه شلوار اسکینی کتون زرشکی و یه دامن سبز پررنگ کوتاه. طبق اندازههای قبلیش. الان نمیدونم چاق شده لاغر شده چی. باید برای دوستش هم یه چیزی بگیرم و برای سگشون و مامان دوستش. عطر گرفته بودم بردم پس دادم. گفتم احتمال زیاد بدش میاد، تازه اگه مثل این ادایی باشه که سرش هم درد میگیره. دوست دارم یه چیز آشنا ببینم. یه خواب معمولی از زندگی معمولی آشنا. آدم آشنا. یکی که هر روز یادم نندازه تخمام دارن حروم میشن و باید زودتر یه کاری بکنم.
۲۱ آذر ۱۳۹۴
اشتراک در:
پستها (Atom)