چرا من فاز خدافظی از اشیا و آدمها و موقعیتها گرفتهتم؟ حالا هنوز هیچی هم نشدهها، هیچی. آدم ِ جوگیر این جوریه به هر حال. صب تا ظهر میتونم دراز بکشم و به این آفتابی که تا وسط خونه اومده، سایه روشنای امن تولید کرده، نگاه کنم. صدای رادیو پیام. مامان که میچرخه دور خودش.
اون زمونا ملافه لاحافا رو که مامان میشست، بعدش چی شد؟ ملافهها رو دیگه نمیشوره؟ کثیف نمیشن؟ من که نیستم میشوره؟ نمیدونم. اون زمون که اینا رو میشست، ملافه رو پهن میکرد کف هال، لاحافه هم روش، بعد میشست ملافه رو به لاحاف کوک میزد. یه عده هم بودن تو فامیلامون که کلاسشون بالا بود، اینا ملافه رو با سنجاق قفلی وصل میکردن به لاحاف. تصورش هم برا آدم سخته. اون همه سوزن که پتانسیل اینو دارن که باز بشن برن تو تنت؟ اونم وقتی که تو خوابی و حالیت نیست و تو آسیبپذیرترین حالتتی؟ چطو نمیترسیدن؟ کوک زدن مامان رو میگفتم. لاحافه رو کف هال پهن میکرد، من روش غلت میزدم از خوشی. نمیدونم دقیقن چم بود یا چه لذتی داشت لاحاف پهن شده رو زمین. چن وقت پیش اینا رفته بودن مسافرت دو هفته، منم علاف تو خونه بودم. آوردم لاحافمو پهن کردم کف هال. با بالش و اینا. همون کف درس میخوندم، غذا میخوردم، همه چی. این سایه روشنایی که آفتاب درست میکرد روش، این گرد و خاکایی که تو هوا پرواز میکنن، این آرامشه، امنیته. شنگ رو هم یه روز آوردم تو آفتاب نشستیم ناهار خوردیم، بعد هم همونجا گرفتیم خوابیدیم. کون به کون.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر