این شهرو دوست دارم. پارسالم که برا اولین باراومدم دوستش داشتم. نمیدونم چیشو ولی همینکه تابستون تموم میشه و باید برگردم قلبم میگیره. ده هفتهم بمونم تابستونا نامهمو امضا میکنن بسه، اون یکی پسره حتا دوماه میمونه و کاریش ندارن. ولی من اقلن سه ماه میمونم. باز از اون ور دو سه روز زودتر میام، از این ور دیرتر میرم. خیابوناشو دوس دارم انقد که باریکه و درخت داره. خونههاش رو که همیشه از طبقه دوم به توی پیادهرو پله میخوره، آدما که انگار رنگی پنگیترن. این که یه کوه__تپه ؟__داره، جنگل داره و نزدیکه. همه چی رو دور آهستهس. کسی عجله نداره. همهشون پایه بساط کردن توی پارک روزای تعطیل و با هیچی خوش بودنن. همین جور دو ساعت رو پله میشینن بدون این که کار به خصوصی بکنن. از این چوبا که رو هم میچینن بعد هی یکییکی درمیارن، اون چیه؟ با اونا سی نفر رو دور خودشون جمع میکنن تو خیابون خوشن. یا یه سیدی بذارن برقصن مردمم جمع شن. تو خیابون فیلم پخش کنن. از این که همین جور راه برم و هر گوشه چند نفر جمع شدن یه کسکلکی راه انداختن خوشم میاد. شب هر ساعتی بری بیرون باز میبینی مردم هستن، قدم میزنن، دورِ همن. تاب بازی وسط بلوار. یکی هم راه میره توضیح میده که اگه دو تا از سه تا تاب با سرعت مساوی برن، به جای دنگ دنگ هردمبیل، موزیک درست حسابی پخش میشه. بعد هی زور بزنی که هماهنگ شه و به این ترتیب دو ساعت حال کنی. یا فواره وسط میدون و مردمم برن زیرش خیس شن جیغ بکشن. جاذبههای همگانی رایگان. اینام نیس البته. همین که این جا همهش نگران نیستم توی خیابون آشنا ببینم و هر کار دلم بخواد میکنمم خوبه. حالا نه که تخم آدم باشه و چی، ولی آزادیش از خونه خودم بیشتره. چقد از این جا برای شنگ تعریف کردم. اصرار کردم حتمن تابستون بیان که من این جام. دو روز پیش رفتن. من همهش دارم از دست خودم حرص میخورم که چرا اون جور که باید بهشون خوش نگذشت. چرا با این کهولت سن ماشین ندارم و از اون مهمتر گواهینامه. چرا کارایی که آدم نرمال تا شونزده سالگیش کرده برای من اولین باره. چرا انقد اینا رو راه بردم و سوار مترو اتوبوس کردم. چرا رستورانا گرون بود. بیشتر هم خودم حساب میکردم ولی باز اون بچه غصه میخورد. اینام نیست. مهم اینه چرا دو ساعت آدمو به حال خودش نمیذارن که خلوت کنه قشنگ حرف بزنه.؟ مرگ بر دوست پسر. مرگ بر کسی که همیشه هست. منم رفتم پیشش همین بود. کلن شاید یه ربع شد دوتایی حرف بزنیم. یه شب رفته بودیم کلاب، شنگ اون وسط میرقصید. اول تنها. بعد کم کم مردم زیاد شدن دیگه جای سوزن انداختن نبود. من از اول تا آخر نمیتونستم چشم ازش بردارم. میخواستم رو شونه مردمم بزنم بگم بچه رو نگاه کنین. شکیرا هم کنارش برقصه باز من مطمئنن فقط به شنگ خیره میشم. انقد عزیزه. یا انقد خوشحالیش خوبه. یه سینما میخواستیم بریم اول که نشد بلیط آنلاین بگیرم و اون جام نرسید بهمون و رفتیم یه فیلم دیگه و انقد جامون جلو بود گردنمون شکست و چه و چه. یعنی اگه یه بار توی عمرم این کارو خودم کرده بودم انقد خنگبازی درنمیآوردم. بعد گفتم که تنهایی چه جور آخه آدم بره سینما؟ شنگ گفت من میرفتم، جاهای خندهدار فیلم هم برا خودم قاه قاه میخندیدم. یا تنها میرفتم رستوران و کلاب و اینا. طبیعتن آدمی که خودش زندگی نداره، نمیتونه معاشر خوبی برا بقیه باشه. فرق هم میکنه البته. شنگ یه دقه بیکار بشینه حس بطالت میکنه، من باید روزی چند ساعت بیکار باشم وقت تلف کنم که حس کنم افسار زندگیم دستمه. چیزایی که من دوست دارم برا اونا وقت تلف کردنه. حالا تا خودمو زخم نکنمم ول نمیکنم. خوب بود بسه دیگه توی یه هفته دیگه چی کار میشد کرد. اه.
۲۸ مرداد ۱۳۹۵
۱۴ مرداد ۱۳۹۵
هی میگم خلوت شه برم یه چایی بگیرم بیام، هی دوباره چن نفراضافه میشن به ته صف. احساس درموندگی میکنم. همه جامو پشه یا نمیدونم چه جونور دیگهای گزیده، منم خاروندم لت و پار کردم.
چاییش یه مزهی عجیب خوبی میده. گشنمه میچسبه کف معدهم. حالت تهوع دارم، هیچی نمیشه بخورم. از دلشوره. دلشورهی مرگ. سر حشره یا نمیدونم حساسیت یا چی. داروخونهچیه میگفت نصف مردم اصلن نیش بدباگ رو متوجه نمیشن. هی مدیتیشن کردم سعی کردم با خودم در صلح فلان باشم باز آخرش گریهم گرفت. دلم تعطیلی طولانی و بیدغدغه میخواد. شنگ هفتهی دیگه میاد. از ترس این که ممکنه به اونام خوش نگذره استرس میگیرم. خودم فقط در حالتی بهم خوش میگذره که یه جای خوب برای لش پیدا کنم و بیفتم بیحرکت به صداهای اطراف گوش بدم. که به نظر میاد همون هم این بلا رو سرم آورد. مملکت خودمون هی ولو میشدم توی چمنا، هی هر جا آب میدیدم میرفتم توش، ولی این جا هر بار کردم یه چیزی بدجور گزیده منو. شایدم به جونورای اینا حساسیت دارم. هفته پیش دوستم گف بیا خونه من یه رودخونه نزدیکمون هست بریم خیلی قشنگه. که خب قشنگ هم بود. رو نیمکت دراز کشیدم سرمو گذاشتم رو پاش انقد سکوت خوبی بود، همین جور هی تو تاریکی آسمون رو نگاه میکردم اونم اسمس بازی میکرد. بعد رفتیم خونهش، خدا برا کسی بد نخواد، در تراس باز بود پشهها وسط هال دور هم حلقه زده بودن میچرخیدن. هی گفتم فرار کن فرار کن برگرد خونه. نمیدونم شاید اصلن ربط به اون بدبخت نداره و مرگ منه که همه چیو به هم ربط میدم. به هر حال از اون روز یه جونور یا مرگی رو با خودم برگردوندم خونه که هر شب بخشی از منو لت و پار میکنه. شنگ که از منم حساستره خدا رحم کنه با اون چی کار کنن. فردا میرم این الگوهای منظم نیش زدنشون رو نشون مدیر ساختمون میدم ببینم اونا چیزی توی خونه پیدا میکنن. از دوستمم دیگه خبر ندارم. آخر هفته قرار بود بیاد، گفتم بیا پیتزا میخوام درست کنم. بعد تبوله هم درست کردم. همین جور هی رنگ و وارنگ چیز میپختم بهش مسیج دادم کجایی؟ گفت نمیام امشب. پریدم بهش که چرا نگفتی برنامهت رو کنسل کردی خب چهارساعته. همه این دعواها هم با کمک و واسطه گوگل ترنسلیت. چون که اون انگلیسی نمیفهمه و من فرانسه. بعد غذاها رو گذاشتم تو ظرف مرف توی یخچال، ساعت یازده شب پیغام داد که من چهل دقیقه دیگه اونجام. گفتم من میخوام بخوابم ودیگه هیچ وقت منتظر تو نخواهم شد. همیشه بیست دقیقه دیر میاد. یا اصلن نمیاد یا چمدونم چی. بعد دوباره کلی دعوا کردیم آخر گفت خیلی ناراحتم، سر کار چی شده، نمیدونم گوشیم خراب شده، کلیدمو جا گذاشتم، فلان، میخوام خودمو بکشم دیگه. گفتم انتخاب خودته. بعد باز دعوا که من فکر میکردم تو دوستمی. دلسوزیامونو کردیم ما بسه دیگه فقط بیرحمی و قساوت. دوازده شد ساعت برگردم خونه دیگه. کارای پروژهم پیش نمیره. این نیست. سرش گرمه به عروسیش. همیشه همفکری میکرد خوب بود. انرژیم کمه. وسط ورزش هم هزار بار باید استراحت کنم. شایدم گیاهخوار شدن هردمبیلی اشتباه بود. آدم ممکنه بگه کسی که ورزش میکنه باید پروتئین درست حسابی بخوره در صورتی که اینم نمیتونه درست باشه. همین دوست من هیکلش عین بروسلی بود، سیکس پک و بیشتر، بعد نه غذا درست میخوره نه تو عمرش ورزش کرده. نمیشه گفت بنابراین.
چاییش یه مزهی عجیب خوبی میده. گشنمه میچسبه کف معدهم. حالت تهوع دارم، هیچی نمیشه بخورم. از دلشوره. دلشورهی مرگ. سر حشره یا نمیدونم حساسیت یا چی. داروخونهچیه میگفت نصف مردم اصلن نیش بدباگ رو متوجه نمیشن. هی مدیتیشن کردم سعی کردم با خودم در صلح فلان باشم باز آخرش گریهم گرفت. دلم تعطیلی طولانی و بیدغدغه میخواد. شنگ هفتهی دیگه میاد. از ترس این که ممکنه به اونام خوش نگذره استرس میگیرم. خودم فقط در حالتی بهم خوش میگذره که یه جای خوب برای لش پیدا کنم و بیفتم بیحرکت به صداهای اطراف گوش بدم. که به نظر میاد همون هم این بلا رو سرم آورد. مملکت خودمون هی ولو میشدم توی چمنا، هی هر جا آب میدیدم میرفتم توش، ولی این جا هر بار کردم یه چیزی بدجور گزیده منو. شایدم به جونورای اینا حساسیت دارم. هفته پیش دوستم گف بیا خونه من یه رودخونه نزدیکمون هست بریم خیلی قشنگه. که خب قشنگ هم بود. رو نیمکت دراز کشیدم سرمو گذاشتم رو پاش انقد سکوت خوبی بود، همین جور هی تو تاریکی آسمون رو نگاه میکردم اونم اسمس بازی میکرد. بعد رفتیم خونهش، خدا برا کسی بد نخواد، در تراس باز بود پشهها وسط هال دور هم حلقه زده بودن میچرخیدن. هی گفتم فرار کن فرار کن برگرد خونه. نمیدونم شاید اصلن ربط به اون بدبخت نداره و مرگ منه که همه چیو به هم ربط میدم. به هر حال از اون روز یه جونور یا مرگی رو با خودم برگردوندم خونه که هر شب بخشی از منو لت و پار میکنه. شنگ که از منم حساستره خدا رحم کنه با اون چی کار کنن. فردا میرم این الگوهای منظم نیش زدنشون رو نشون مدیر ساختمون میدم ببینم اونا چیزی توی خونه پیدا میکنن. از دوستمم دیگه خبر ندارم. آخر هفته قرار بود بیاد، گفتم بیا پیتزا میخوام درست کنم. بعد تبوله هم درست کردم. همین جور هی رنگ و وارنگ چیز میپختم بهش مسیج دادم کجایی؟ گفت نمیام امشب. پریدم بهش که چرا نگفتی برنامهت رو کنسل کردی خب چهارساعته. همه این دعواها هم با کمک و واسطه گوگل ترنسلیت. چون که اون انگلیسی نمیفهمه و من فرانسه. بعد غذاها رو گذاشتم تو ظرف مرف توی یخچال، ساعت یازده شب پیغام داد که من چهل دقیقه دیگه اونجام. گفتم من میخوام بخوابم ودیگه هیچ وقت منتظر تو نخواهم شد. همیشه بیست دقیقه دیر میاد. یا اصلن نمیاد یا چمدونم چی. بعد دوباره کلی دعوا کردیم آخر گفت خیلی ناراحتم، سر کار چی شده، نمیدونم گوشیم خراب شده، کلیدمو جا گذاشتم، فلان، میخوام خودمو بکشم دیگه. گفتم انتخاب خودته. بعد باز دعوا که من فکر میکردم تو دوستمی. دلسوزیامونو کردیم ما بسه دیگه فقط بیرحمی و قساوت. دوازده شد ساعت برگردم خونه دیگه. کارای پروژهم پیش نمیره. این نیست. سرش گرمه به عروسیش. همیشه همفکری میکرد خوب بود. انرژیم کمه. وسط ورزش هم هزار بار باید استراحت کنم. شایدم گیاهخوار شدن هردمبیلی اشتباه بود. آدم ممکنه بگه کسی که ورزش میکنه باید پروتئین درست حسابی بخوره در صورتی که اینم نمیتونه درست باشه. همین دوست من هیکلش عین بروسلی بود، سیکس پک و بیشتر، بعد نه غذا درست میخوره نه تو عمرش ورزش کرده. نمیشه گفت بنابراین.
اشتراک در:
پستها (Atom)