۱۹ خرداد ۱۳۹۳

خیلی دور شد شنگ. وقتی من بیدارم اون یا خوابه یا سرکار. روزای تعطیلش هم همه‌ش این‌ور اون‌وره. یام دوباره سر کار. یا دنبال یه کار دیگه می‌گرده. منم که فوبیای بد موقع مزاحم شدن دارم. روزی سه چهار ساعت هم با مامانش چت و وایبر فلان می‌کنه و بعد هم دوستش. آدم می‌گه دیگه من چی بپرسم، فرسوده می‌شه بچه برای بار سوم از اول تعریف کنه. از پس خودش برمیاد. خوب هم برمیاد. انگار تو این نوزده سال  داشته خودشو برا همچین موقعیتی آماده می‌کرده. من روی لبه‌ی ظرفیتم راه می‌رم. کوچکترین ناملایمتی پیش میاد، دنیام تموم می‌شه. بعدش البته دوباره خودمو جمع می‌کنم. مامان هی میاد می‌گه گریه نکن. چرا انقد گریه سنگینه براش؟ گریه می‌کنه آدم بعد اشکاشو پاک می‌کنه بلند می‌شه دیگه. ولی برای مامان گریه گردن هم سطح اقدام به خودکشیه. بعد هم که ردیف شد می‌گه دیدی مامان گفتم گریه نکن با گریه که چیزی درست نمی‌شه. دیدی فلان.  ‏

حتا دلم براش تنگ نشده. در واقع اصلن یادم رفته بودنش چه جوری بود. یه بار موقع رفتنش فقط گریه کردم. دم آخر که تو خونه بغلش کردم. خودش چه طور گریه‌ش نمی‌گیره و به بقیه دلداری می‌ده؟ من باشم باید با کاردک از رو زمین جمعم کنن. فرودگاه هم نرفتم. دوست پسرش و خانواده‌ش و اینا همه رفته بودن، گفتم من برم اون جا مجبورم بشینم با تخمام بازی کنم. همین دم در خدافظی کردیم. بعدم اومدم زود چند تا قسمت فرندز دیدم خوب شدم. یه دور هم اون اولا تو مترو یادم بهش افتاد عرعر جلو همه زدم زیر گریه. همین دو بار فقط. چمی‌دونم. آدم ببینه اون اون‌جا خوب و خوشه که دلش نمی‌گیره. یه کار جدید پیدا کرده تو مهد کودک سگا. این که یه عمر از سگ می‌ترسید! کوه می‌رفتیم، صدای سگ از دور میومد پشت من قایم می‌شد. چمی‌دونم آدم می‌گه همه‌ش نمی‌تونه خودش باشه. حمایت روحی دوستشم هست لابد. من خودم هر وقت این میومد خونه‌مون شیر می‌شدم فرداش می‌رفتم جلوی پیرمرد وایمیسادم. حالا لزومن حرفی هم از پیرمرد اینا و چه بکن چه نکن نمی‌زدا. اون حمایت ِ نامرئی مهمه. ‏