امروز رفتم آزمایشگا. بعد از دو ماه و اندی. مرتب کرده بود همه جا رو. گردگیری، همه چی. تو این چهار سال حداقل هفتهای یه بار این جمله رو میشنیدی ازش که این آخر هفته هم یه کم این جا رو مرتب کنم، یه سری چیزا رو بریزم دور، یه کم جا وا شه. مثکه اون آخر هفته موعود بالاخره رسیده بود. دعوا کردیم کلی. بعد با هم رفتیم سوار مترو شدیم بریم پیش دوستش جلسه. دعوا میکنی هر چی تو دلته میگی، بعد ریست میشی کامل یادت میره شروع میکنی راجع به یه موضوع دیگه باش حرف زدن. ولی دوستش خوبه. تو اون مدت که دوستش حرف میزنه حس میکنی علم رو دوست داری هنوز. حسّه ادامه پیدا میکنه تا بری راهکارهاش رو پیاده کنی و به یه گره دیگه بخوری. بعد دوباره این پروسه توضیح دادن به پیرمرد که گیر کارت چیه و گزارش نوشتن و هزار بار ویرایش کردن و فرستادنش به دوستش و جوابی که اون ایمیل میکنه و درک کردن جوابش و دوباره گزارش نوشتن که برداشت من از جواب شما این بوده، آیا درسته و دوباره هزار بار ویرایش کردنش و اینا تا چند ماه دیگه که باز جلسه حضوری بذاره روحت رو میگاد و از هر چی علم و محیط آکادمیک و کوفته بیزارت میکنه.
چیزیه که مجبورم ادامه بدم. حتا دوباره برگردم آزمایشگا. شنگ میگه برو خب، چن ماه که بیشتر نیست. میگم تو نمیفهمی، با هر عطسهایش یه روز از عمرم کم میشه. گفت دیروز رفتم با تاپ و شلوارک دوچرخه سواری، درختا پر از گل بودن، باد تو موهام، آواز خوندم برا خودم فلان. من گریهم گرفت. چرا برا این همه چیز آسون و راحت به دست میاد، برا همه چی به گل میخوره؟ دیدی کلید از دستت میافته رو زمین، فرضن یه جای ده دوازده متری همهش ردیف و خوبه فقط یه سوراخ داره به قطر دو سانت، کلیده صاف میره میافته اون تو، جونت هم دربیاد نمیتونی درش بیاری؟ تا حالا همه کارای من این جوری بوده. همهش دارم با اون سوراخه ور میرم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر