۸ اسفند ۱۳۹۲

امروز رفتم آزمایشگا. بعد از دو ماه و اندی. مرتب کرده بود همه جا رو. گردگیری، همه چی. تو این چهار سال حداقل هفته‌ای یه بار این جمله‌ رو می‌شنیدی ازش که این آخر هفته هم یه کم این جا رو مرتب کنم، یه سری چیزا رو بریزم دور، یه کم جا وا شه. مثکه اون آخر هفته موعود بالاخره رسیده بود.‏ دعوا کردیم کلی. بعد با هم رفتیم سوار مترو شدیم بریم پیش دوستش جلسه. دعوا می‌کنی هر چی تو دلته می‌گی، بعد ریست می‌شی کامل یادت می‌ره شروع می‌کنی راجع به یه موضوع دیگه باش حرف زدن. ولی دوستش خوبه. تو اون مدت که دوستش حرف می‌زنه حس می‌کنی علم رو دوست داری هنوز. حسّه ادامه پیدا می‌کنه تا بری راهکارهاش رو پیاده کنی و به یه گره دیگه بخوری. بعد دوباره این پروسه توضیح دادن به پیرمرد که گیر کارت چیه و گزارش نوشتن و هزار بار ویرایش کردن و فرستادنش به دوستش و جوابی که اون ایمیل می‌کنه و درک کردن جوابش و دوباره گزارش نوشتن که برداشت من از جواب شما این بوده، آیا درسته و دوباره هزار بار ویرایش کردنش و اینا تا چند ماه دیگه که باز جلسه ‏حضوری بذاره روحت رو می‌گاد و از هر چی علم و محیط آکادمیک و کوفته بیزارت می‌کنه.‏ ‏
چیزیه که مجبورم ادامه بدم. حتا دوباره برگردم آزمایشگا. شنگ می‌گه برو خب، چن ماه که بیشتر نیست. می‌گم تو نمی‌فهمی، با هر عطسه‌ایش یه روز از عمرم کم می‌شه.‏ گفت دیروز رفتم با تاپ و شلوارک دوچرخه سواری، درختا پر از گل بودن، باد تو موهام، آواز خوندم برا خودم فلان. من گریه‌م گرفت. چرا برا این همه چیز آسون و راحت به دست میاد، برا همه چی به گل می‌خوره؟ دیدی کلید از دستت می‌افته رو زمین، فرضن یه جای ده دوازده متری همه‌ش ردیف و خوبه فقط یه سوراخ داره به قطر دو سانت، کلیده صاف می‌ره می‌افته اون تو، جونت هم دربیاد نمی‌تونی درش بیاری؟ تا حالا همه کارای من این جوری بوده. همه‌ش دارم با اون سوراخه ور می‌رم. ‏

۲۶ بهمن ۱۳۹۲

 هفته‌ی آخری انقد بیچاره شدم که این بگه بیا بریم تجریش چیز کنیم برگردیم هم با کله می‌رم.‏ امروز تو ترافیک یه سانت یه سانت تا تجریش رفتیم یه پوست‌کن خریدیم اومدیم.‏ مامانش همه‌ش نگرانه که این داره می‌ره اون‌جا پوست‌کن نداره. مامان یه دونه براش گرفته بود که گفتن خوش‌دست نیس به درد نمی‌خوره. ما چن تا مغازه رو گشتیم تا بالاخره یه سویسی خوش‌دست‌ش رو پیدا کردیم. پوست‌کن برقی و فلان نه ها! همین پوست‌کن خیار و سیب‌زمینی اینا.‌‏ می‌گه خیار پوست می‌کنه دستش رو نبره. انقد نگرانیه مسخره‌س که اصلن آدم می‌مونه چی بحث کنه. پوست‌کن؟ بریم بریم پوست‌کن بگیریم.‏
دیشب اینا اومدن همه‌شون پایین که بیاین بریم تو حیاط واتر بلوون بازی کنیم. مهمونای آلمانیشون هنوز هستن، بله. یه سری هم از شیراز فامیلاشون اومدن برا خدافظی. صد نفر بودیم. گفتم شنگ هفته‌ی آخری که نمی‌خوای سرمابخوری، ها؟ اونم با این معده‌ی به گا که نه می‌تونی سوپ بخوری نه آب‌میوه نه ویتامین سی. حیاط رو بی‌خیال. بعد فرشای تو اتاق رو لوله کردیم گفتیم همین جا تو خونه چیز کنیم. مامان اینا می‌رن مسافرت، این جا آزادی بیداد می‌کنه.‏ بادکنکارو که آب می‌کردن اندازه یه گلابی می‌شد. بعد اینا رو تو چش و چال هم می‌ترکوندن. آخرش هم یکی رو نشوندیم رو کهنه چرخوندیمش رو زمین که آبایی که ریخته بود رو جمع کنه.‏ بعد بطری بازی. همین جور کسشعر تا ساعت یک که اونا رفتن. من و شنگ و یکی دیگه‌شون نشستیم تا سه و نیم یاد ایّوم قدیم و گریه فلان کردیم.‏ ‏
من تو ماکت و کاردستی و پروژه ایناش کمکش می‌کردم. وقتایی که گریه‌ش می‌گرفت که بلد نیستم، نمی‌تونم فلان، من جمعش می‌کردم.‏ امتحاناش حتا. درسای دانشگاشم بلد نبودم ولی باز یه ایده‌هایی داشتم یا سرچ می‌کردم براش. وقتی کنکور داشت، یا وقتی با مامان باباش دعواش می‌شد، من بودم براش.‏ داشت خوبتر هم می‌شد حتا. اون چیزاییو که قبلن روش نمی‌شد به من بگه، الان می‌گه. چمی‌دونم.‏ همه‌ی زندگیم این بوده که حواسم به شنگ باشه. پول بهش قرض بدم چمی‌دونم همه جوره ردیفش کنم.‏ اولویت اولم بوده.‏ پورت ورودی هم نبوده حتا اینتراپت بوده.‏ زندگیت رو می‌ذاری زمین بری ردیفش کنی بیای. فرضن توی راه داشتم میومدم خونه، خسته فلان، زنگ زده که دارم می‌رم پاچنار نمی‌دونم چی چی بخرم، میای؟ دور زدم برگشتم که برم حواسم باشه تو پاچنار کسی اینو انگشت نکنه چی. چمی‌دونم. مریضم لابد.‏‏‎

۲۱ بهمن ۱۳۹۲

 شنگ دو هفته‌ی دیگه می‌ره. بعد همه‌ش می‌شه اسکایپ و وایبر و کس‌شعر. بهش گفتم  اون جا رفتی هی نشین پای اسکایپ و فلان، مثه آدم برو زندگی کن.‏خودش خیلی ذوق داره. و استرس. استرس معده و مری‌ش رو نابود کرده. التهاب و رفلاکس و فلان. تقریبن هر چی می‌خوره حالش بد می‌شه. نصف شب حتا از درد بیدار می‌شد. البته الان یه هفته‌س بهتره. مهمون دارن حواسش پرت می‌شه به اینا. یه دختر و پسر آلمانی دوچرخه‌سوار. دوچرخه‌شون خراب شده بود، بعد هم که برف و یخ‌بندون شد دیگه موندن این جا.‏ یه دونه از این دوچرخه‌هایی که دوتا زین داره برداشتن، هفت هشت ماه برن بگردن. چیزی که یکی از آرزوهای دست نیافتنی‌مه.‏ نه فقط دوچرخه و سفر و ایناش، این نزدیکی‌شون به هم. هفت هشت ماه همش با یکی باشی. صبح و شب. خسته هم نشی ازش.‏
نمی‌تونم تصور کنم رفتنش چه بلایی سرم میاره. سر همه. شنگ عزیزترین آدم همه‌مونه. صبحا براش پن‌کیک درست می‌کنم، می‌رم بیدارش می‌کنم با هم صبونه بخوریم. یعضی روزام فرنچ تست. امروز دو مدل کیک پختیم. یکی برا خودمون، یکی هم فردا ببره برا دوست پسرش تولد بگیره. این مهموناشون چیزای شیرین خیلی دوست دارن. کیکه شد دسر بعد از شامشون. چس‌فیل رو هم حتا شیرین می‌خورن. یا مربا رو قاطی ماست می‌کنن می‌خورن. براش هی خرت و پرت می‌دوزم. یه پارچه‌ی گل گلی داشتم که باهاش براش یه دامن دوختم. یه بار اومد پایین گفت یه ساعته به ترکیب رنگای این خیره شدم. حرف نداره رنگاش. بعد با یه پارچه شیری کتون‌مانند، یه دامن کوتاه دیگه دوختم و از اون گل‌گلیه براش دکمه و کمربند درست کردم. بعد هم یه کوله با همین ترکیب شیری و گل‌گلی.‏ برای خودش اون‌قدری سخت نیست. زود با همه گرم می‌گیره، با غریبه‌ها دوست می‌شه و همه دوستش دارن. می‌گه من نگران شمام. می‌گم نباش. می‌گه قول بده هر اتفاقی افتاد به من بگی، اینا می‌ترسن من ناراحت شم بهم نمی‌گن هیچی رو. مخصوصن اگه دور باشم. گفتم تو که می‌دونی من چقد دهن‌لقم. خیالت راحت باشه.‏ هر چی شد می‌گم بهت. دوستش هم هست. نمی‌دونم بعد از رفتن این، سر اون پسر بدبخت چی میاد. رابطه‌ش با دوستش از همه رابطه‌هایی که من تو عمرم داشتم بالغ‌تره و اون پسره هم به نظر میاد جزو معدود آدماییه که قدر همچین چیزی رو می‌دونه. ‏


۲۰ بهمن ۱۳۹۲


چرا من فاز خدافظی از اشیا و آدم‌ها و موقعیت‌ها گرفته‌تم؟ حالا هنوز هیچی هم نشده‌ها، هیچی. آدم ِ جوگیر این جوریه به هر حال.‏ صب تا ظهر می‌تونم دراز بکشم و به این آفتابی که تا وسط خونه اومده، سایه روشنای امن تولید کرده، نگاه کنم. صدای رادیو پیام. مامان که می‌چرخه دور خودش. ‏
اون زمونا ملافه لاحافا رو که مامان می‌شست، بعدش چی شد؟ ملافه‌ها رو دیگه نمی‌شوره؟ کثیف نمی‌شن؟ من که نیستم می‌شوره؟ نمی‌دونم. اون زمون که اینا رو می‌شست، ملافه رو پهن می‌کرد کف هال، لاحافه هم روش، بعد می‌شست ملافه رو به لاحاف کوک می‌زد. یه عده هم بودن تو فامیلامون که کلاسشون بالا بود، اینا ملافه رو با سنجاق قفلی وصل می‌کردن به لاحاف. تصورش هم برا آدم سخته. اون همه سوزن که پتانسیل اینو دارن که باز بشن برن تو تنت؟ اونم وقتی که تو خوابی و حالیت نیست و تو آسیب‌پذیرترین حالتتی؟ چطو نمی‌ترسیدن؟  کوک زدن مامان رو می‌گفتم. لاحافه رو کف هال پهن می‌کرد، من روش غلت می‌زدم از خوشی. نمی‌دونم دقیقن چم بود یا چه لذتی داشت لاحاف پهن شده رو زمین. چن وقت پیش اینا رفته بودن مسافرت دو هفته، منم علاف تو خونه بودم. آوردم لاحافمو پهن کردم کف هال. با بالش و اینا. همون کف درس می‌خوندم، غذا می‌خوردم، همه چی.‏ این سایه روشنایی که آفتاب درست می‌کرد روش، این گرد و خاکایی که تو هوا پرواز می‌کنن، این آرامشه، امنیته. شنگ رو هم یه روز آوردم تو آفتاب نشستیم ناهار خوردیم، بعد هم همونجا گرفتیم خوابیدیم. ‏کون به کون.‏

۱۲ بهمن ۱۳۹۲

یه صحنه‌ای از فکرم بیرون نمی‌ره اصلن.‏
افسره وایساده بود، پرونده‌ی اینایی که می‌خواستن امتحان بدن دستش بود.‏‏
همه‌ معلولیت حرکتی داشتن.‏
افسره رفت اون طرف خیابون، اینام تند تند راه افتادن دنبالش.‏
ده پونزده‌ تا مرد با اون حالت، عین خرچنگ راه افتادن دنبالش.‏