همهش دارم میدوئم. یه ماهه سر و تهم رو پیدا نمیکنم. همه چیز دقیقهی آخر وقت اضافه جور میشه. کارای پیرمرد هم هست. قد ِ پایان نامهم تا حالا نوشتم تحویل دادم باز تموم نشده. یه چیزای عجیب غریبی ازم میخواد. ویرایش مختلف کدها از چهار سال پیش تا الان با کامنت و ایرادها و چه طوری ایرادها برطرف شد و نمیدونم کل چیزایی که یاد گرفتی و توضیحات ورود و مراجع به ترتیب اهمیت و فلان و اینا. حالا خوبه من از چهارسال پیش تا حالا همه چیز رو نگه داشتم حافظهمم مثه بنز کار میکنه، هی مینویسم تحویل میدم. چمدونم. شایدم هر کی بیشتر بار بکشه بیشتر بار میذارن روش. البته هر بار اومد شاکیبازی در بیاره بهش فهموندم این که من دارم میکنم طبق وجدان کاری ِ خودمه و کسی همچین نمیکنه و طلبکار نباید باشه و روش رو کم کرد. بازم هست حالا. عمرم تموم میشه ولی اینا تموم نمیشه.
باز خوبه خدافظی ندارم از کسی. یعنی دلیلی نمیبینم از کسی که چندین ماهه از هم خبر نداریم خدافظی کنم. برا اون چه فرقی باید بکنه من کجام چیام. این دوستم میگفت واااای تو بری دلم تنگ میشه که! لوسن چقد مردم. اینو اردیبهشت 91 اینو دیدم، از اون بارم شاید دو بار تلفنی حرف زده باشیم. همه همینن. عمهم رو هم عید به عید میبینم همین جوری میگفت.
چمیدونم. میترسم. از این که درسا سخت باشه، از این که جا و مکان ندارم هنوز، از این که زبانم خوب نباشه، از این که مامان گناه داشته باشه، از این که بیپول شم، از این که از این جا رونده از اون جا مونده فلان شم. شنگ چه جوری تونست؟