۲۷ مهر ۱۳۹۳

هم‌خونه‌م خدافظی کرد رفت. نمی‌دونم شب می‌خوابه یا میاد. حالا فعلن تا بیاد ما صدای موزیکمونو بلند می‌کنیم. بی‌آزاره طفلی. میاد غذا درست می‌کنه، پنج دقیقه‌ای می‌ره تو اتاقش تا وعده‌ی بعدی درنمیاد. نه که یبس باشه ها. حرف اینام زیاد می‌زنه، چیزی بخوام کمک می‌کنه، خونگرمه. ولی خودشو مجبور به معاشرت نمی‌کنه. ایرانی اگه بود این بدبختی رو داشتم که دوتامون حس می‌کردیم وظیفه داریم معاشرت کنیم. این جوری نه. هر کی هر کار بکنه، لطفشه. همه چی خوب شد. بعد از یه ماه و نیم آدم می‌دونه دقیقن چه جور خونه‌ای می‌خواد و خوبه اون موقع بره جای غیرموقت بگیره. امروز جای جای خونه رو سابیدم. یخچال مونده فقط با حموم. خوبه خلوته زیاد خرت و پرت نداره، راحته. تحمل جاهاز اینا رو ندارم. هر چیز اضافه‌ای یعنی یه دونه چیز بیشتر برای تمیز کردن. خودش و زیرش و دورش و فلان. دوست داشتم کل خونه دست خودم بود. شنگ میومد. غذا می‌پختم براش. اون جور که اون ذوق می‌کنه برا دسپخت آدم هیشکی نمی‌کنه. یا مامان میومد می‌رفتیم هی راه می‌رفتیم همه جا رو نشونش می‌دادم، منظره‌ و هوا اینا رو می‌دید حال می‌کرد، قربون صدقه سنجابا می‌رف. مامان صد بارم یه منظره‌ای رو ببینه ذوق می‌کنه. هیچ وقت براش عادی نمی‌شه. دلم برا اینم قد سگ تنگ شده. برا حرف زدنش. رک بودنش که زخم می‌کرد. غر می‌زدم همسایه‌هام این جورین فلان، گف عن نخور الکی غر می‌زنی. خونه این‌جاتون قصر بودی همه همسایه‌ها دوک و دوشس؟ بعد دیگه جمع کردم خودمو. دوستای این جام مثه دوستای سوم راهنماییمن. همون سطح. چیز نکنم حالا. اینا نبودن که باید با تخمام معاشرت می‌کردم. شنگ می‌گف آم لیوینگ مای دریم من. برا منم همینه. هنوزم باورم نشده. دلم می‌خواد داداش کوچیکه‌م هم بره یه وری. زندگی نبود اون که ما اون جا داشتیم. خودمو و شنگ و داداشم رو عرض می‌کنم بقیه رو که خبر ندارم طبیعتن. ‏