۲۲ تیر ۱۳۹۴

آموزش رانندگى مى‌رفتم. دو سال پيش؟ آره انگار. مال معلول‌ها بود. اسم رسميش رو يادم نيست. لابد يه اسمى بود كه به كسى برنخوره. مثلن كم‌توان فيزيكى. يادم نيست. به منم گفتن بايد برى اون جا. توى حياطش مردم ماشينشون رو مى‌آوردن، براشون دستكارى كنه. رييس اون جا خودش همين كارا رو هم مى‌كرد. ما فقط مى‌ديديم صداى فرز و جوشكارى مياد. امضا مى‌خواستيم بايد رييس رو از زير ماشين بيرون مى‌كشيديم، دستاشم همه‌ى برگه رو چرك مى‌كرد. يه دختره دورف بود، ماشينش رو آورده بود درست كنن. شاسى بلند غول پيكر. گاز ترمزش رو براش بيارن بالا و صندليش رو بلند كنن و فرمونش رو رديف كنن. گفتم ترسناكه. مثل اين كه بچه رو بذارى پشت تانك بفرستى توى خيابون. يادمه اين رو براش تعريف مى‌كردم. يه چيزى گفت مثل اين كه از كجا پول آورده همچين ماشينى بخره يا يه چيزى راجع به شوهرش. كم پيش ميومد من حرف بزنم. هميشه اون داستاناى عجيب غريب داشت. تابستون بود؟ به نظرم بهار بود. تاريكترين روزاى عمرم بود اون وقتا و اين، انقدر بود كه روشنش مى‌كرد. انقدر بود كه هنوز بعد از يه سال نيست شدنش حس كمبود نمى‌كنم. انقدر كه توى اون دوران گه‌كارى اكس و زن گرفتنش و اينا، سايه‌ش بس بود تا خوب باشم. شايد متوسط سه ماهى يه بار ديدمش. يكيشون يه بار مى‌گفت تو چه طور مى‌تونى با همه ى اتفاقايى كه افتاد و كارايى كه اون نامرد كرد، اوكى باشى؟ همه ش به خاطر اين بود. هنوز كتلت مى‌خوام درست كنم يادش مى‌افتم. زنگ زد به مامانش كه دقيقن چه طور بايد كتلت درست كنه كه به خوشمزگى اون شه. با مامانش ارتباط نداشت حدس مى‌زنم. فكر كن بعد از كلى بى‌خبرى زنگ بزنى دستور كتلت بپرسى از مامانت. اونم فرضن بگه بذار مامان جان من خودم درست مى‌كنم براتون ميارم. بگى نه، مى‌خوام ياد بگيرم. من كه به هر حال كتلتا رو خراب كردم. دو تا سيب زمينى اندازه‌ى كيوى رو هم ده دقيقه جوشوندم و بعد پوست گرفتم رنده كردم. نه زياد پخته باشه نه خام و پياز و همه چى. شايد رنده‌ش درشت بود خراب شد. آدمى كه صفر تا صد صميمى شدن رو توى ده ثانيه رفت. من توى آشپزخونه غذا مى‌پختم. شنگ تبلتش رو مى‌آورد با هم بازى مى‌كردن. الان شاخ مى‌شم، الان شاخ مى‌شم.  يا با ممد بحث‌هاى راننده تاكسى‌اى مى‌كردن. روزاى سياه آخراى با پيرمرد كار كردن بود. حتا نمی‌دونستم آخراشه. مطلقن هيچ نقطه‌ى روشنى توى زندگيم نداشتم. فحشايى كه به پيرمرد مى‌داد سبكم مى‌كرد. يه بار روى پله‌ها نشسته بودم باهاش تلفنى حرف مى‌زدم. گريه م مى‌كردم. پنج تا جايى كه اپلاى كرده بودم، ريجكت شده بود. گفت اگه ماشينم خراب نبود مى‌اومدم مى‌بردمت بيرون حالت خوب شه. بعد جوكاى بى‌مزه‌ى كانگروييش رو تعريف كرد. كانگرو بود يا خرگوش؟ سريال بود. گفتم كه نه اول بايد اينو مى‌گفتى كه شخصيت‌سازى شه. خوب فحش مى‌داد. گفت همين مونده تو به من شخصيت‌سازى ياد بدى. تفريح بود فحشش رو درآوردن. تنها آدمى بود كه قبل رفتنم اومد خدافظى كرد. بعد نگران بود كه خوشم هست يا نه و بعد كه خيالش راحت شد غيب شد.

هیچ نظری موجود نیست: