این بچه یک هفته است که آمده این جا. خانهی مادربزرگش به عبارتی. اولین بار توی عمرش است تقریبن. این بار هم مجبور شدهاند بگذارندش پیش ما. چون ما بدآموزی داریم و نباید بچه بدهند دستمان. این هم که چه طور شده که مجبور شدهاند، به طور خلاصه عرض میکنم که یک بچهی دیگری با کون افتاده توی دیگ آش نذری و آن یکی مادربزرگش (مرجع ش میشود جملهی اول) که از قضا مادربزرگ بچهی سوخته هم بوده، مجبور شده یک هفته برود شهرستان. خیلی توضیح شد. بعد چی؟ این همیشه ننه آقایش آخر شب میخواستند بروند آویزان میشد به سقف که من بمانم و اینها نمیگذاشتند؛ باز به همان علت که ما بچه را خراب میکنیم. بعد فکر میکرد که این یک هفتهای که مجبور است این جا بماند چقدر خفن است و اینها. اما چی؟ اما همین که ننهآقایش پایشان را گذاشتند بیرون و این تنها ماند، دلش تنگ شد. فضا بدون مامان باباش با فضای قبلی که بهش عادت کرده بود فرق داشت. بعد سر ِ هر چیزی این پقی میزند زیر گریه. بردمش حمام دو بار. بار دوم گریهاش گرفته بود. عه؟ چرا آخه؟ از بابا میترسی؟ -نه. کسی دعوایت کرده؟ -نه. خب چی؟ هق هق. بعد شبیهسازی کردم دیدم تبعاً دلش باید تنگ شده باشد. دلت تنگ شده؟ سر تکان دادن با پک و پوز کج. ای بابا. بعد شروع کردم داستان گفتن که من خودم اندازه تو بودم رفتم یک هفته خانه مادربزرگم ماندم و همین جور دلم تنگ میشد فلان. یک بار هم مجبور شدم خالی ببندم که تو الان هفت سالت است وقتی زیاد میخندی جیش میکنی توی شلوارت، من که تا ده سالگی شبها جایم را خیس میکردم. هه! بابایت این باشد و جرآت همچین حرکتی داشته باشی؟ عمرن. از افتخاراتش که برای هر فامیلی اقلن ده بار تعریف کرده این است که یک بار فلانی دو سالش بود خودش را خیس کرد، گرفتم پرتش کردم توی برفها و دیگر همان شد. بهش گفتم من بچه بودم با خاله فلانی میرفتم حمام، این قدر خجالت میکشیدم، آب میشدم. تو از من خجالت میکشی؟ -آره. آره؟ -آره. وا! من به این خوبی خوب. من با تو بازی میکنم. میخندم. -تو کی بازی کردی؟ خب الان کار دارم، بعضی وقتا بازی میکنم. -نه، کی؟ خب خدایی خیلی وقت است حوصله بازی با بچه را ندارم. ولی خاله فلانی مثل ِ آدم بزرگها بود با من. من که مثل ِ آدم بزرگها نیستم با تو. هستم؟ ای بابا. خاله فلانی فقط غذا میپخت برای آدم و بقیه کارهای آدم بزرگها. اصلن با آدم حرف نمیزد این طوری که من با تو حرف میزنم. نمیزد؟ بعد دیدم خدایی هیچی دستم نیست. من هم همان گهی هستم که اینها بیست سال پیش بودهاند. بدبختی بازتولید شده است. همان حسهای گهی که من داشتهام توی خانهی اینها، الان این بچه این جا دارد. از توی ِ ماها نمیتواند آدم سالم خوشحال درست بشود. نه تنها خودمان نسل گهمال هستیم، نسلی هم که تولید کنیم گهمال است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر