یک جایی بود، دوست پسر شنگ داشت ما را میرساند خانه. نه شب. من عقب نشسته بودم. بعد دراز کشیدم. انگار که خستهام. در واقع خوشحال بودم. بیشتر از آن که بتوانم صاف بنشینم سر جایم. باید میخوابیدم و چشمهایم را میبستم و به این خوشحالیه فکر میکردم. این دو تا جوجه تریپ بزرگتری و پرستاری و این حرفها برداشته بودند. با همین هم حال میکردم. قبلترش هم که «پ» غیرمنتظره بغلم کرده بود شنگ عین مادربزرگم ذوق کرده بود. غیرمنتظره از این لحاظ که نمیدانستم فاز چی است. برای دست دادن رفتم جلو، آن هم با تردید، این یک هو محکم کشیدم توی بغل خودش. تندتند یک چیزهایی میگفت که نمیدانم چی خوب نبود و آن جور که من میخواستم نبود اینها. من تندتند میگفتم عالی بود و من بهت افتخار میکنم و چه. یکی نیست بگوید تو سر ِ پیازی یا تهش که به موفقیت این افتخار میکنی؟ واقعن میکردم ولی. بیشتر به خودم که همچین آشنایی دارم. محکم فشارم داد. این قدر که رسیدیم خانه هنوز فشارش حس میشد. چه میدانم. جلوی جمع بودنش هم خوب بود. برای من که همیشه رابطههام باید مخفی میمانده. باید؟ ایضن چه میدانم. اینش مهم نیست. شنگ منظورم بود. من و شنگ سیزده سال اختلاف سن داریم. این قدری هست که همهی جزییات بزرگ شدنش خاطرم مانده باشد. از وقتی عین قورباغه روی شکمم میخوابید تا بعدها که میبردمش موزه و پارک و این طرف آن طرف. بعد یک جاهایی که جاها عوض میشود جالب است. این میشود بزرگتر ِ آدم :)
۱ نظر:
دوباره وبلاگمان به راه است.منت داریم تشریفتان بیاید. منت میکنیم که فقط به جنابتان اطلاع دادیم.این طرز گفتار مزخرف هم ته مانه های پستی است که کنون تحریر شد. یادتان افتادیم گفتیم هم عرض سلامی شده باشد و هم اینکه وبلاگمان به راه است. خلاص
ارسال یک نظر