۷ فروردین ۱۳۹۲

زن داداشم از همه چیز ناراضی است. هی به همه چیز اهمیت می‌دهد. به این که ساعت دیواری باطری نداشته و باعث شده این سال تحویل توی توالت باشد، در حالی که باید می‌شنسته کنار ِ هفت‌سین دعا می‌خوانده. به این هم راضی نمی‌شود که بعد از سال تحویل دعا بخواند. همان لحظه همان وقت مهم است. ای بابا! من که بیشتر ِ سال تحویل‌های اخیر خواب بوده‌ام. یعنی من و داداش کوچیکه فقط خانه بوده‌ایم و تحویل سال اهمیتی نداشته اصلن. من البته بهش عیدی می‌دهم. فقط همین رسم را به جا می‌آوریم. تنها موجودی است که من بهش عیدی می‌دهم. بزرگترین آدم ِ کوچیکتر از من است و حقش است که این کوچیکتری را هی بکنی توی چشمش. امسال ولی تنها خانه مانده بود. زن داداشه را می‌گفتم، یک هفته توی دست و پای ِ هم بودیم. روزی یک دیکته و یک سری سوال ریاضی باید به این بچه می‌گفت. بعد هر روز آخرهایش گریه‌ی بچه درمی‌آمد. ما کلاس اول جمع و تفریق یک رقمی با دو رقمی نداشتیم، داشتیم؟ فکر کنم کلن یک تا نه را کلاس اول یاد می‌گرفتیم. به هر حال این‌ طوری شده که این‌ها دارند. محور و این بند و بساط‌ها را هم دارند. می‌ترسد بچه‌ خنگ باشد. من معتقد به شل کردن هستم. هی گیر بدهی فلان چی می‌شود، فلان چی می‌شود، بچه اسم ِ خودش را هم یادش می‌رود. گریه‌هایش که تمام شد بردمش توی یک اتاق دیگر گفتم هیچ سوالی نیست که تو نتوانی حلش کنی. فقط باید خوب فکر کنی. خودم در کلیه سال‌های تحصیلم عمیقن به همچین چیزی اعتقاد داشتم. حل نمی‌شد، به خودم می‌گفتم خوب، ما حال نداشتیم بیشتر فکر کنیم وگرنه که حل می‌شد. من بچه خوب تربیت می‌کنم. شنگ دست‌پرورده‌ی خودم است. با دو تا پسرخاله که هر کدام به ترتیب شش و دو سال با ما زندگی می‌کردند. از خودم دیگر گذشته. ایده‌آلم این است با کسی ازدواج کنم که از زن اولش یک بچه‌ی از آب و گل درآمده داشته باشد که مادره با طیب ِ خاطر این را داده باشد دست ِ پدرش و رفته باشد.‏ یک تخته وایت‌بورد کوچک داشت که رویش چت می‌کردیم. دهات بود و امکانات ناچیز. ما هم که خمار ِ اینترنت. در عین ِ ناباوری برایم لذت‌بخش بود این کار. من که زود خسته می‌شوم از هر کاری، دو ساعت یک‌کله روی این با این نامه‌نگاری می‌کردم. بعد توی همین فرآیند ِ خیلی فان، بچه دیکته‌اش هم خوب می‌شد و روخوانی‌اش. یک سری بازی هم برای ریاضی‌ این‌هایش می‌کردیم. یادگیری کلن لذت‌بخش می‌شد. بچه‌گی خود ِ من همین بود تقریبن. هزارتا آدم بودیم، غیر از خواهرها و برادرها که به وفور بودند، کلی هم پسرخاله و دخترخاله و فلان. همیشه توی ِ هم بودیم. بعد هی از هم چیز یاد می‌گرفتیم. این طوری که دو تا آدم ِ گنده یک بچه داشته باشند، همه چیز بی‌خود اهمیت پیدا می‌کند. همه هی به تربیت ِ فرزندان خود اهمیت‌دهنده می‌شوند. بچه داغان می‌شود. چه می‌دانم.‏‎‌

هیچ نظری موجود نیست: