۴ اسفند ۱۳۹۱


هفت ساعت یک کله پشت چرخ‌ خیاطی نشتم و یک کیف دستی برای شنگ دوختم. احساس بی‌مصرف بودنم را این طوری تسکین می‌دهم. من باید یک چیزی بسازم که قابل لمس کردن باشد. نه نوشتن گزارش‌های کیری. خیاطی همه فکرم را پر می‌کند. شب قبل خواب داشتم همه راه‌هایی را بررسی می‌کردم که اول کجایش را به کجایش بدوزم همه‌ی درزهایش تو می‌افتد. کاملاً مهندسی. مطمئنم این‌ها قبلاً به صورت علم درآمده است، منتاها من وقتش را ندارم کلاس بروم و باید خودم دوباره اختراعش کنم. یعنی حتا دنبالش هم رفتم. یک روز صبح تا ظهر توی اینترنت دنبال کلاس خیاطی گشتم و بعد هی زنگ زدم شرایطشان را پرسیدم. دو روز در هفته بود، هر روز دو سه ساعت، برای شش ماه. مبتدی. بعد شش ماه دیگر می‌رفتی کت دامن و کت شلوار این‌ها را یاد می‌گرفتی و شش ماه آخر هم لباس عروس و لباس نامزدی و این‌ها. باز اگر عصر بود یک کاری می‌شد کرد اما همه‌شان صبح بود. یکی‌شان هم این قدر گیر بود که از روی کالر آی‌دی زنگ زد ببیند چه کار می‌کنم آخر، که پیرمرد گوشی را برداشت و گفت از کجا زنگ می‌زنید؟ کلاس خیاطی؟ هه! نه خانم اشتباه گرفتید این جا دانشگاه فلان است کلاس خیاطی کجا بود؟ من هم سوت می‌زدم. ‏
ظهر حتا خوابم نبرد. خواب قیلوله ظهر جمعه که این قدر عزیز است برایم! هی فکر می‌کردم که حتا می‌توانم زیپ برایش بدوزم. حتا یک جیب زیپ دار تویش بدوزم. بعد بلند شدم و دوباره نشستم پشت چرخ شیرنشان مامان. از این که قبلش هی کوک بزنم ببینم چه طور می‌شود، هی بشکافم دوباره بدوزم خسته نمی‌شوم. اگر قرار نبست پرفکت باشد، برای چی خودم را علاف کنم؟ همین که تمام شد بردم بالا نشان شنگ بدهم. کلی ذوق کرد. نشانش دادم که زیپ دارد حتا، تویش هم یک جیب زیپ‌دار دارد، هیچی از درزهایش هم پیدا نیست. گفتم برای تو. برای عیدیت. من که گل‌گلی نمی‌پوشم. اول اس‌ام‌اس داد به دوست پسرش خبر بدهد. بعد هم مانتوهایش را زیر و رو کرد که با کدام می‌تواند ستش کند. امیدوارم فکر نکنید که یک توبره مانند را کیف صدا می‌زنم. یعنی این چیزهایی که من دیدم خیاط‌ها می‌دوزند، همه‌ش کیری است. تابلو است که تک‌دوزی شده و صنعتی نیست. برای من مهم‌تر از قشنگ بودن پارچه و مدل هر چیز، تمیز بودن دوختش است. یک سری روش هم اختراع کرده‌ام برای این که درزهای پارچه ریش ریش نشود. ماشین سردوز که نداری خلاق می‌شوی. سردوز؟ گنده گوزی. چرخ مامان فقط کوک ساده بلد است. رفت و برگشت. زیگ‌زاگ هم ندارد حتا. بعد یک چیزهایی هم با سعی و خطا پیدا کرده‌ام. فرضن اگر بعد از درز گرفتن، یک دور هم از طرف رو نیم میلی‌متری درز را ساده بدوزی خیلی شق و رق‌تر و حرفه‌ای‌تر به نظر می‌رسد. توی مترو و این‌ور آن‌ور همه‌ی حواسم می‌رود پی ِ جزییات لباس ِ آدم‌ها. هی فکر می‌کنم اول کجایش را به کجایش دوخته‌اند که این طوری درآمده. شنگ حتا می‌گفت می‌توانی چرم‌های رنگی پنگی بخری و کیف واقعی بدوزی. بعد رفت توی فکر بیزینسش که گفتم لال شود. آن همه گوشواره  و دستبند و خنزر پنزر را که درست کرده را اول آب کند، بعد حرف بیزینس برای من بزند.‌‏

۱ نظر:

کیخسرو گفت...

سلام سال نو مبارک