در بهترین حالت هنوز شش ماه دیگر باید پیرمرد را تحمل کنم. چیزی که روز به روز طاقتفرساتر میشود. آدمی که رقتانگیزترین و تنبلترین وجه خودم را باهاش شناختهام. منگلترین قیافهام را وقتی میتوانید ببینید که دارم به حرفهای پیرمرد گوش میدهم. توی این سریال ِ این تریتمنت یک جاییاش که کاپلتراپی بود، قرار شد زنه فقط حرف بزند و مرده هیچ چیز نگوید فقط حرفهای زن را تکرار کند. این بزرگترین آرزویم است. آرزو دارم پیرمرد را ببندم به صندلی و جورابهایم را هم بچپانم توی حلقش و وادارش کنم که فقط یک ربع گوش بدهد. لال بشود و فقط گوش بدهد. هی وسط حرف آدم نپرد. طولانیتر از یک جمله نمیتوانید به این بگویید، بدون این که حرفتان را قطع کند. کلن حرفی نمیتوانید بهش بزنید که خودش از قبل نداند. اگر بداند، یا برداشت مسخرهای از حرفتان بکند که شبیه چیزهایی است که میداند، حرف توی گوشش میرود. در غیر این صورت نه. حتا از شنیدنش هم وحشت دارد. بنابراین اصلن نمیگذارد شما حرف بزنید. من تنها هم نیستم، این پسره که تازه آمده هم همین است. تازه؟ هه! شیش ماه، به نسبت من که سه سال گیر ِ این افتادهام میشود تازه. بعد این میخواهد گزارش بدهد. فکر کن این طوری شروع میکند: «در مورد این مقاله که تازه خوندم،» بعد پیرمرد میپرد وسط حرفش که نه نه این مقاله نه. ما باید فلان و بهمان میکردیم و همین جور یک ریز حرف میزند. بعد از یک ربع پسره دوباره فرصت پیدا میکند حرف بزند. فرضن میگوید: «اتفاقن منم میخواستم همین رو بگم» و باز پیرمرد میپرد وسط حرفش و حرفهای خودش را برای بار هزارم تکرار میکند. زمانی که کسی موفق بشود دو جمله پشت سر هم حرف بزند، پیرمرد خواهد گفت، چی گفتی؟ دوباره از اول بگو حواسم نبود. دوباره میگویید و او هم دوباره وادارتان میکند از اول بگویید. و سهباره و چهارباره هم که بگویید فرقی ندارد. گوش نمیکند. یک کلمه توی حرفهای شما پیدا میکند و از همان جا فکرش میرود دنبال جواب پیدا کردن برایش.
داریم دور ِ خودمان میچرخیم. پیرمرد فکر میکند در یک میلیمتری گنج هستیم و همین امروز فردا است که فوج فوج مقاله بدهیم. یک سال است همچین فکری میکند. خودش هیچ ایدهای ندارد. فقط یک دوستی دارد که ما باید هر بار برایش گزارش بنویسیم. گزارش با جزییات کامل. هر گزارشی دو هفته طول میکشد. هزار بار ویرایش میشود. سر ِ هر بار ویرایشش یک جار و جنجال راه میاندازد. اما دوسته اصلن گزارشها را نگاه هم نمیکند. همین که زنگ میزنیم بهش، آن هم بعد از یک هفته که موفق به تماس میشویم، یعنی که دوسته تا بتواند این را میپیچاند، بعد همان موقع که دارد با ما حرف میزند، ایمیلش را هم باز میکند و گزارشه را نگاه میکند. بعد هر بار اِلگوریتم تازهای پیشنهاد میکند. هر چی بلد است. استاد مگر غیر از این است؟ اسم ِ یک سری الگوریتم بلد است و همانها را تحویل شاگردهایش میدهد. من خودم را میزنم که شما دو هفته پیش گفتید فلان کنید. میگوید یادش نمیآید همچین چیزی گفته باشد. هه! یادش نمیآید! پیرمرد ما را وادار میکند هر بار کل جلسه را ضبط کنیم و بعد توی ورد تایپش کنیم و بعد آرشیوش کنیم، آن وقت این یادش نمیآید جلسه قبل چی گفته و باید الگوریتم قبلی را ول کنیم برویم دنبال این یکی. بعد چه؟ دوستش یک کسشعر ِ بیمعنی هم گفته باشد میشود حدیث هفته پیرمرد. بگویی دکتر فلانی توی جریان کار ما نیست، نمیدانسته یک چیزی گفته، گور ِ خودت را کندهای. دکتر فلانی نمیداند؟ استغفراللا. چه قدر یک نفر باید خنگ باشد که حرف یکی برایش انجیل بشود؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر