باید زود بخوابم. فردا بعد از مدتها قرار است از روی تخمهایم بلند شوم و با دو سه نفر دیگر برویم کوه. آخرین باری که با یک نفر خودخواسته بیرون رفتم به زمان بلالها برمیگردد. مامان و شنگ البته حساب نیستند. رفتیم بیرون بلال جزغاله کردیم خوردیم. آن هم کلن غصه بود. تا یکی دو هفته بعدش حالم گرفته بود... این یکی هم رفت. دو سه ماهی یک بار پیدایش میشود و چهار تا کلمه حرف میزنیم و میخندیم. همین که دل ببندی، میکند میرود. زود دل میبندم من هم. چه میدانم. باید از اول شروع کنم. دوست ندارم چیزهای قبلی را هی با خودم بکشم اینور آنور. مثل تخته پاک کردن. پاک کنم از اول شروع کنم.
عاشق تخته پاک کردن بودم. هستم. تخته گچی البته. تخصص هم دارم تویش. حتا شده بود زنگ تفریح یا بعد از تعطیل شدن، تنها میماندم توی کلاس که تخته را پاک کنم. به خاطرش میرفتم تجریش، از توی بالش فروشیها ابر میخریدم. تختهپاککن موکتی برای اولش خوب است. هی بسابی و هی تختهپاککن را به دیوار بیرون پنجره بکوبی که گچها بریزند. بعد از چند دور سابیدن تخته با تختهپاککن موکتی نوبت تختهپاککن ابری بود. قبلن باید بشوری و بگذاری آبش برود ولی هنوز یک کمی نم داشته باشد. بعد باید خیلی آرام تختهپاککن ابری نمدار را روی تخته بکشی. یک اپسیلون فشار بیاوری تخته خیس میشود و یک رد سفید به جا میگذارد که با هیچ چیزی نمیرود. باید به اندازه قطر ذرات گچ از تخته فاصله داشته باشی و آرام تختهپاککن ابری نمدار را روی تخته بکشی. حتا شاید لازم باشد یک دور دوباره بشوری و بگذاری آبش برود و ادامه بدهی. بعد که تمام میشد، تخته سبز ِ سبز شده بود. انگار نو است. انگار لیسش زده باشی. میایستادم به تماشا از این شاهکاری که خلقکردهام. لذت بزرگتر، تحسین بقیه بود. معلم البته. بچهها که شاکی بودند. هم از این که معلمه جای تخته پاک کردن یک راست میرود سر ِ درس، و هم این که باد زده گچها را آورده تو و روی زار و زندگیشان گرد و خاک نشسته... شبکههای اجتماعی هم باید همین باشد. هر کسی یک تختهای داشته باشد که رویش بنویسد. بعد که خواست یک چیز دیگری بگوید، مجبور باشد قبلیها را پاک کند. هر آدم ِ جدیدی که آمد فالوتان کند، از این جا به بعد را دنبال کند. نه این که از ازل تا حالا چیها گفتید و چه کردید.
دوباره شروع کردن را میگفتم. از صفر. زیر صفر. پیرمرد دوباره شروع نمیکند. برای پیرمرد کارهای بعدی باید در ادامهی کارهای قبلی باشد. این میشود که سه سال پیش که یک گهی از روی نادانی و نفهمی خوردهاید حالا باید تا ثریا همین جور کجدار و مریز بالا بروید. شرکت اولی این طوری نبود. شده بود توی مصیبت بیپولی و حقوق چند ماه عقبافتاده و ددلاین تحویل کار گیر کرده بودیم، یک هو به سرش میزد که کلن نقشه مدارها باید عوض بشود. یک کمی مقاومت میکردیم ولی در نهایت نظرش را میکرد تویمان.
دو ماه ِ آخر کلن روی طراحی مدار چاپی یک بوردی کار میکردم. البته آن موقع نمیدانستم ماههای آخرم هست. روز ِ آخر هم نمیدانستم. نشسته بودیم بهش گفتم میخواهم فردا با مامان اینها بروم مسافرت. ارتحال بود. عجیب بود برایش. چون روز تعطیل غیر ِ جمعه برای ما معنی نداشت. همیشه کارها عقب بود. باید میرفتیم سر کار. عاشورا، عید، هر چه. وسط دو سه روز تعطیلی ارتحال زنگ زدم بهش که دیگر نمیتوانم و تمام شد. بورد مدار چاپی را میگفتم. اولین کار جدیم بود. برای تولید انبوه طراحی کردن، مسایل خودش را دارد. تا حد ممکن باید بورد را کوچک دربیاوری که هزینهها کمتر شود. در عین حال باید حواست به مونتاژکارها باشد که اگر چی را بغل چی بگذاری لحیم کردنش سخت میشود و بیشتر وقت میگیرد. حواست باید به کلی چیز باشد. خیلی وقت گذاشتم رویش. یک بورد کوچک بود که روی یکی دیگر سوار میشد. آخرهایش گیر کردم. گفتم نمیشود اینها را توی این ابعاد در آورد. گفت خوب از اول طراحی کن و کوچیکه را هم توی همین بورد اصلی در بیاور. یک چیزی شبیه به این که شما جا ندارید سبزیپلوها و قورمهها را توی فریزر جا بدهید، بعد یکی برگردد بگوید از اول همهی یخچال فریزر را بریز بیرون و سعی کن همه چیزها را فقط توی یخچال جا بدهی. مقاومت نکردم. خوشحال هم شدم حتا. حال ِ چلنج اکسپتد داشتم. جا شد همهاش. خوبتره از اولش. به تولیدش نرسیدم. رفته بودم. چند ماه بعدش که رفتم بهشان سر بزنم دیدم دارند همین بورد من را تولید میکنند. گفتم عوضش نکردی؟ هیچ تغییری ندادی؟ گفت نه. خیلی هم عالی است. برای چی عوضش کنم؟ این را کسی گفت که همهی کارها را خودش باید بکند، از بس به کار ِ هیچکس اعتماد ندارد. شاید بورد آزمایشی بگذارد بقیه بزنند، ولی تولید؟ هیچ وقت. بعد از من هم برگشت به همان روالی که خودش همه کارها را بکند.
چی میگفتم؟ شروع کردن. از صفر شروع کردن مهم است. دیدی داری کج میروی، بکوبی همه را از اول، از صفر، زیر صفر، شروع کنی بیاوری بالا.
۱ نظر:
قدیمها یکی از آرزوهایم این بود که تصادفی مرضی چیزی بگیرم و حافظه ام کلن شیف دیلت شود و دوباره از نو شروع کنم! این قضیه کلن از آن تخصصهای است که من دارم توی همه چیز خدا بار از صفر شروع کردم زمان دانشجویی فصل یک همه کتاب ها را هزار دفعه خوانده بودم و کمتر به فصل دومش میرسیدم.کلن زندگی من در همه ابعادش توی فصل اول مانده...هزار بار از صفر شروع میکنم و به نیم نرسیده همه چیز صفر میشود...تخته سیاه که جای خود داشت...تمام اصول پاک کردنی که گفتی را مو به مو انجام دادم...این بار هم اط صفر شروع کینم! برسیم به چند خوب است؟
ارسال یک نظر