هی میگم خلوت شه برم یه چایی بگیرم بیام، هی دوباره چن نفراضافه میشن به ته صف. احساس درموندگی میکنم. همه جامو پشه یا نمیدونم چه جونور دیگهای گزیده، منم خاروندم لت و پار کردم.
چاییش یه مزهی عجیب خوبی میده. گشنمه میچسبه کف معدهم. حالت تهوع دارم، هیچی نمیشه بخورم. از دلشوره. دلشورهی مرگ. سر حشره یا نمیدونم حساسیت یا چی. داروخونهچیه میگفت نصف مردم اصلن نیش بدباگ رو متوجه نمیشن. هی مدیتیشن کردم سعی کردم با خودم در صلح فلان باشم باز آخرش گریهم گرفت. دلم تعطیلی طولانی و بیدغدغه میخواد. شنگ هفتهی دیگه میاد. از ترس این که ممکنه به اونام خوش نگذره استرس میگیرم. خودم فقط در حالتی بهم خوش میگذره که یه جای خوب برای لش پیدا کنم و بیفتم بیحرکت به صداهای اطراف گوش بدم. که به نظر میاد همون هم این بلا رو سرم آورد. مملکت خودمون هی ولو میشدم توی چمنا، هی هر جا آب میدیدم میرفتم توش، ولی این جا هر بار کردم یه چیزی بدجور گزیده منو. شایدم به جونورای اینا حساسیت دارم. هفته پیش دوستم گف بیا خونه من یه رودخونه نزدیکمون هست بریم خیلی قشنگه. که خب قشنگ هم بود. رو نیمکت دراز کشیدم سرمو گذاشتم رو پاش انقد سکوت خوبی بود، همین جور هی تو تاریکی آسمون رو نگاه میکردم اونم اسمس بازی میکرد. بعد رفتیم خونهش، خدا برا کسی بد نخواد، در تراس باز بود پشهها وسط هال دور هم حلقه زده بودن میچرخیدن. هی گفتم فرار کن فرار کن برگرد خونه. نمیدونم شاید اصلن ربط به اون بدبخت نداره و مرگ منه که همه چیو به هم ربط میدم. به هر حال از اون روز یه جونور یا مرگی رو با خودم برگردوندم خونه که هر شب بخشی از منو لت و پار میکنه. شنگ که از منم حساستره خدا رحم کنه با اون چی کار کنن. فردا میرم این الگوهای منظم نیش زدنشون رو نشون مدیر ساختمون میدم ببینم اونا چیزی توی خونه پیدا میکنن. از دوستمم دیگه خبر ندارم. آخر هفته قرار بود بیاد، گفتم بیا پیتزا میخوام درست کنم. بعد تبوله هم درست کردم. همین جور هی رنگ و وارنگ چیز میپختم بهش مسیج دادم کجایی؟ گفت نمیام امشب. پریدم بهش که چرا نگفتی برنامهت رو کنسل کردی خب چهارساعته. همه این دعواها هم با کمک و واسطه گوگل ترنسلیت. چون که اون انگلیسی نمیفهمه و من فرانسه. بعد غذاها رو گذاشتم تو ظرف مرف توی یخچال، ساعت یازده شب پیغام داد که من چهل دقیقه دیگه اونجام. گفتم من میخوام بخوابم ودیگه هیچ وقت منتظر تو نخواهم شد. همیشه بیست دقیقه دیر میاد. یا اصلن نمیاد یا چمدونم چی. بعد دوباره کلی دعوا کردیم آخر گفت خیلی ناراحتم، سر کار چی شده، نمیدونم گوشیم خراب شده، کلیدمو جا گذاشتم، فلان، میخوام خودمو بکشم دیگه. گفتم انتخاب خودته. بعد باز دعوا که من فکر میکردم تو دوستمی. دلسوزیامونو کردیم ما بسه دیگه فقط بیرحمی و قساوت. دوازده شد ساعت برگردم خونه دیگه. کارای پروژهم پیش نمیره. این نیست. سرش گرمه به عروسیش. همیشه همفکری میکرد خوب بود. انرژیم کمه. وسط ورزش هم هزار بار باید استراحت کنم. شایدم گیاهخوار شدن هردمبیلی اشتباه بود. آدم ممکنه بگه کسی که ورزش میکنه باید پروتئین درست حسابی بخوره در صورتی که اینم نمیتونه درست باشه. همین دوست من هیکلش عین بروسلی بود، سیکس پک و بیشتر، بعد نه غذا درست میخوره نه تو عمرش ورزش کرده. نمیشه گفت بنابراین.
چاییش یه مزهی عجیب خوبی میده. گشنمه میچسبه کف معدهم. حالت تهوع دارم، هیچی نمیشه بخورم. از دلشوره. دلشورهی مرگ. سر حشره یا نمیدونم حساسیت یا چی. داروخونهچیه میگفت نصف مردم اصلن نیش بدباگ رو متوجه نمیشن. هی مدیتیشن کردم سعی کردم با خودم در صلح فلان باشم باز آخرش گریهم گرفت. دلم تعطیلی طولانی و بیدغدغه میخواد. شنگ هفتهی دیگه میاد. از ترس این که ممکنه به اونام خوش نگذره استرس میگیرم. خودم فقط در حالتی بهم خوش میگذره که یه جای خوب برای لش پیدا کنم و بیفتم بیحرکت به صداهای اطراف گوش بدم. که به نظر میاد همون هم این بلا رو سرم آورد. مملکت خودمون هی ولو میشدم توی چمنا، هی هر جا آب میدیدم میرفتم توش، ولی این جا هر بار کردم یه چیزی بدجور گزیده منو. شایدم به جونورای اینا حساسیت دارم. هفته پیش دوستم گف بیا خونه من یه رودخونه نزدیکمون هست بریم خیلی قشنگه. که خب قشنگ هم بود. رو نیمکت دراز کشیدم سرمو گذاشتم رو پاش انقد سکوت خوبی بود، همین جور هی تو تاریکی آسمون رو نگاه میکردم اونم اسمس بازی میکرد. بعد رفتیم خونهش، خدا برا کسی بد نخواد، در تراس باز بود پشهها وسط هال دور هم حلقه زده بودن میچرخیدن. هی گفتم فرار کن فرار کن برگرد خونه. نمیدونم شاید اصلن ربط به اون بدبخت نداره و مرگ منه که همه چیو به هم ربط میدم. به هر حال از اون روز یه جونور یا مرگی رو با خودم برگردوندم خونه که هر شب بخشی از منو لت و پار میکنه. شنگ که از منم حساستره خدا رحم کنه با اون چی کار کنن. فردا میرم این الگوهای منظم نیش زدنشون رو نشون مدیر ساختمون میدم ببینم اونا چیزی توی خونه پیدا میکنن. از دوستمم دیگه خبر ندارم. آخر هفته قرار بود بیاد، گفتم بیا پیتزا میخوام درست کنم. بعد تبوله هم درست کردم. همین جور هی رنگ و وارنگ چیز میپختم بهش مسیج دادم کجایی؟ گفت نمیام امشب. پریدم بهش که چرا نگفتی برنامهت رو کنسل کردی خب چهارساعته. همه این دعواها هم با کمک و واسطه گوگل ترنسلیت. چون که اون انگلیسی نمیفهمه و من فرانسه. بعد غذاها رو گذاشتم تو ظرف مرف توی یخچال، ساعت یازده شب پیغام داد که من چهل دقیقه دیگه اونجام. گفتم من میخوام بخوابم ودیگه هیچ وقت منتظر تو نخواهم شد. همیشه بیست دقیقه دیر میاد. یا اصلن نمیاد یا چمدونم چی. بعد دوباره کلی دعوا کردیم آخر گفت خیلی ناراحتم، سر کار چی شده، نمیدونم گوشیم خراب شده، کلیدمو جا گذاشتم، فلان، میخوام خودمو بکشم دیگه. گفتم انتخاب خودته. بعد باز دعوا که من فکر میکردم تو دوستمی. دلسوزیامونو کردیم ما بسه دیگه فقط بیرحمی و قساوت. دوازده شد ساعت برگردم خونه دیگه. کارای پروژهم پیش نمیره. این نیست. سرش گرمه به عروسیش. همیشه همفکری میکرد خوب بود. انرژیم کمه. وسط ورزش هم هزار بار باید استراحت کنم. شایدم گیاهخوار شدن هردمبیلی اشتباه بود. آدم ممکنه بگه کسی که ورزش میکنه باید پروتئین درست حسابی بخوره در صورتی که اینم نمیتونه درست باشه. همین دوست من هیکلش عین بروسلی بود، سیکس پک و بیشتر، بعد نه غذا درست میخوره نه تو عمرش ورزش کرده. نمیشه گفت بنابراین.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر