<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139</id><updated>2012-01-30T11:12:21.140+03:30</updated><title type='text'>بی‌هراس</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Afra</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02918313102241866068</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>77</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-7547803373729126732</id><published>2012-01-06T19:38:00.000+03:30</published><updated>2012-01-07T10:53:51.737+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;
از دیروز صدای قلبم رفته روی اعصابم. این چیزها باید ناخودآگاه باشد؛ بخواهی حواست را بدهی بهش دیوانه می‏‏ شوی. مثل صدای تیک تیک ساعت که روانیم می‏ کند. توی اتاقی که من هستم نباید صدای تیک‏ تیک ساعت بیاید. مهمانی که می‏ روم شب‏ها باید باطری همه‏ ی ساعت دیواری‏ها را دربیاورم. آزمایشگاه که از صبح تا شب هدفون توی گوشم است، هدفون خاموش. فقط برای این که صدای تیک‏ تیک ساعت را نشنوم. پیرمرد فکر می‏کند دارم زبان گوش می‏ دهم! فکر کن مغز تک‏ بیتی من بخواهد همراه کار، زبان هم گوش بدهد! قلبم را می‏ گفتم؛ از دیروز همین ‏طور دارد گوپ‏ گوپ می‏زند. فکر می‏ کردم اثر الکل است. توی همان اوج مستی شمردم، 88 تا در دقیقه بیشتر نمی‏ زد ولی دارد در می ‏آید. از دیروز. من آدم ِ حس‏های اکستریم نیستم. دارم خفه می‏ شوم. حس اکستریم دوست داشتن و از دست دادن. دوست دارم رییس کارخانه‏ ای چیزی بودم. کسی که این‏ قدر مشغله داشت که نمی‏ توانست به دوست داشتن فکر کند. وقت نداشته باشد زن و زندگی داشته باشد. شب همان‏ جا توی کارخانه می‏ خوابید. همه‏ ی زندگیش زندگی کارگرها بود. هیچ دوست‏ داشتنی هَپی اِندینگ نیست. آخرش به‏ گایی است. بعد هم من قدرتش را ندارم در این چیزها رقابت کنم. کوچکترین حریف ِ پرت ِ عشقی که بیاید، صحنه را برایش خالی می‏ کنم و معشوق را هول می‏ دهم توی بغلش. بعد می‏ ایستم و به‏ گا رفتن خودم را تماشا می‏ کنم. رییس کارخانه بودم دلم را خوش می‏ کردم به این که درست است توی زندگی شخصی‏ ام ریده‏ ام، ولی عوضش این همه آدم را گذاشته‏ ام سر کار. نصفه شب سرم را می ‏گذاشتم روی میز و به کارگرها وزن‏هایشان فکر می‏ کردم و خوشحال بودم. دلم را خوش می ‏کردم به این که این ماه سودمان زیاد شده، می‏ توانیم به این‏ها پاداش بدهیم. خشک و نجوش و هارش بودنم توجیه داشت. فاصله گرفتنم از آدم‏ها. از این که کنترل احساساتم را از دست بدهم می‏ ترسم. رفتارهای من باید منطقی باشد.‏&lt;br /&gt;
من این آدم را خیلی دوست دارم. اکسترممی است که تا حالا یک دهمش را هم در زندگیم نداشته ‏ام و این ترسناک است. ‏&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-7547803373729126732?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/7547803373729126732/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=7547803373729126732&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/7547803373729126732'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/7547803373729126732'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-5301741010288846751</id><published>2011-11-11T22:41:00.001+03:30</published><updated>2011-11-11T22:41:44.736+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;
فردا صبح اول وقت یادم باشد زنگ بزنم 
دانشگاه سابقم این‌ها را فحش‌کش کنم. خدایا!... این دانشگاه کیری هیچ وقت 
از زندگی من نمی‌کشد بیرون. آقا جان به رشته نگاه نــکنید، دانشگاه مهم 
است. بعد از سه سال هنوز تاییدیه تحصیلی من را آماده نکرده‌اند. ریزنمره 
دست آدم نمی‌دهند. نمی‌دهند مگر این که کل پول تحصیلات رایگان را داده 
باشی. دانشنامه‌ام بعد از شش سال هنوز آماده نیست. چیزی که این جا سه 
هفته‌ای آماده می‌کند. دلم می‌خواد سر راه از توی توپخانه یک شرخر بگیرم با
 هم برویم خوار و مادرشان را یکی کنیم. کاشکی خودم بلد بودم کولی‌بازی 
دربیاورم. یک بار کلن توی عمرم هوارحسین کردم که آن هم فایده‌ای نداشت، 
پانزده هزار تومانم را خوردند. بله،&amp;nbsp; پانزده تومان برای شما پول نیست، برای
 ما پول است... فقط که این نیست. باید یک شرکتی پیدا کنم، طبعن چون 
نمی‌خوام کارم به مدیرعامل شرکت خودمان گیر کند، یک شرکتی پیدا کنم که حاضر
 باشد بنویسد من چهار سال برایشان کار می‌کرده‌ام، که مدرکم را آزاد کنم. 
بعد همه این‌ها را بدهم ترجمه. بعد تافل دوباره بدهم، چون تافل اولی را 
ریده‌ام. بعد بگردم یک استادی پیدا کنم که زمینه کاری‌اش مثل زمینه کاری من
 باشد. چیزی که برای خودم هم مشخص نیست. کلن من زمینه کاری خاصی ندارم. 
همه‌ی این‌ها به علاوه این که دوست دارم یک جایی نزدیک ِ این باشم. یعنی 
این می‌شود اولویت اولم... داداش کوچیکه دارد می‌رود سربازی، گ رفته اصفهان
 سر خانه و زندگی خودش، من همچنان پا در هوا هستم... پیرمرد خوب است. یعنی 
من عادت کرده‌ام به‌ش. دیگر دعوا نمی‌کنیم. حقوق ناچیزی هم بهم می‌دهد که 
به قول خودش دستم توی جیب خودم باشد. کلاس تافل می‌روم... پیرمرد همیشه 
می‌گوید یک سال دیرتر مهم نیست، بعدش می‌خواهی سی سال با این مدرک کار 
کنی... نمی‌دانم چه کار کنم. باید خیلی فکر کنم...‌‏&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-5301741010288846751?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/5301741010288846751/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=5301741010288846751&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5301741010288846751'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5301741010288846751'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-5272966311573821134</id><published>2011-08-10T22:11:00.004+04:30</published><updated>2011-08-10T22:26:51.336+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;
&amp;nbsp;نمی‌دانم مال ِ دوری ست؟ مال ِ حسرت آن چند وقتی که او بود و من نبودم است؟ مال ِ وحشت از این حداقل چند سالی که باید به پایم بشیند؟ این که من این همه نیستم؟ ارزشش را ندارم کسی بخاطرم صبر کند؟ نمی‌دانم مال ِ‌چیست؟ هر چی که هست، آدم سگ می‌شود. هی پاچه می‌گیرد. هر چه هم که بشیند با حوصله یکی یکی گره‌هایت را باز کند، دلت را قرص کند، باز عین سیم هدفون می‌پیچی توی هم. آدم است دیگر؛ چقدر کشش دارد هی باز کند گره‌هایت را، هی توضیح بدهد، هی بخاطرت عوض بشود، محدود بشود... &lt;br /&gt;
نمی‌دانم. شاید اعتماد به نفسش را ندارم. تا حالا نشده کسی من را زیاد دوست داشته باشد. نشده هی خودش را جای من بگذارد. هی همه چیز را درک کند... مردم همیشه داشته‌اند من را عوض می‌کرده‌اند. مثل خمیر بوده‌ام. همیشه حس کرده‌ام که به درد نمی‌خورم. یک چیزهایی تویم حک شده. مثل حرف‌های مزخرفی که توی آخرین روزهایی که شرکت می‌رفتم زد. من بودم و سه ماه بود که با دختر ارتباط نزدیک داشت. آدم ضعیف است. خودش را توجیه می‌کند که توی شرکت به من نیاز دارند. من بروم&amp;nbsp; کارها می‌خوابد. جمعه‌ها هم می‌رفتم. دختر هم بود. حضور فیزیکی نداشت ولی بود. مرد با تلفن که حرف می‌زد می‌رفتم توی دستشویی عق می‌زدم. بعدش وانمود می‌کردم که قوی هستم و مسایل کاری را با مسایل شخصی قاطی نمی‌کنم. داداش کوچیکه من را از آن لجن‌ کشید بیرون. داداش کوچیکه برای خودش کاری نمی‌کند ولی حرف‌هایش زندگی ِ آدم را عوض می‌کند. بعدش از شرکت آمدم بیرون. ده ماه برای کنکور درس می‌خواندم و گریه می‌کردم. &lt;br /&gt;
آخرین بار عید زنگ زدم شرکت. بعد از دو سال. یک کاری بود که فکر می‌کردم فقط او از پسش برمی‌آید. در عوض او هم خواست که یک چیزی را برایش سرچ کنم. بعدش دیدم دلم نمی‌خواهد. یعنی آدم مچ خودش را وقتی می‌گیرد که می‌بیند فقط زنگ زده بگوید من خوشبختم. کسی هست که زیاد دوستم دارد. دختری که هوویم کردی باعث شد از لای گه بکشم بیرون و بروم دنبال درسم. می‌خواستم بگویم حالا آرامش دارم. کسی که دوستش دارم هر روز آگاهانه حسادتم را تحریک نمی‌کند... نگفتم این‌ها را. فقط حرف‌های کاری زدیم. بعدش دیگر دلیلی ندیدم بروم دنبال کاری که ازم خواسته بود. دیدم هر چیز مزخرفی که دارم، همین حرف‌هایی است که زده و رفته تو بایاس مغزم نشسته و هیچ جوری عوض نمی‌شود. یک چیزهایی هم داشته. خیلی چیزها هم ازش یاد گرفته‌ام ولی دینی نسبت بهش احساس نمی‌کنم. دوست ندارم دیگر ببینمش. دوست ندارم دیگر کارم بهش گیر کند. دوست دارم برای همیشه تمام شود.‏&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-5272966311573821134?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/5272966311573821134/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=5272966311573821134&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5272966311573821134'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5272966311573821134'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-5638363288302974176</id><published>2011-06-23T01:25:00.002+04:30</published><updated>2011-06-23T01:46:53.058+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
حداقل سه بار تا حالا سر ِ کتلت‌مرغ‌داشتن دعوا راه انداخته‌ام. فرقی نمی‌کند. باز یک روز گشنه و خوشحال اولین لقمه‌ام را که گاز زدم می‌فهمم که کوکوی سیب‌زمینی نیست و کتلت مرغ است. دوس دارم بقیه عمرم را به فحش‌دادن به این‌هایی که برمی‌دارن ورژن بامرغ همه‌ی غذاهای گوشتی را ارایه می‌دهند، بگذرانم. بعد آیا کسی داد و هوارهای من یادش می‌ماند؟ یا برایش اهمیت دارد؟ نه. هیچ‌کس. هر روز هم با همه دعوا کنم هیچ‌کس یادش نمی‌ماند که چی دوست داشتم چی نداشتم. بعد آیا مامان حافظه‌اش ضعیف است؟ نه. همین حرف را اگر «گ» یا داداش کوچیکه بزند کلن توی مخش حک می‌شود و کلن دور کتلت مرغ را خط می‌کشد. خیلی مهم است. این که یکی آدم را یادش بماند. من شاید خیلی کلیشه‌ای هستم یا چه؛ کلن کسی چیزی ازم یادش نمی‌ماند. یک عقده‌ای بدبخت هستم از این لحاظ. خودم راه می‌افتم خودم را یاد مردم می‌اندازم. دوست دارم فرار کنم. بروم لای آدم‌هایی که تعهدی ندارند آدم را یادشان بیاید. این خوب‌بودن و مهربان‌بودن و این‌ها یک هزارم اینی ارزش ندارد که آدم را یادشان بماند. خوب بودن یک چیز ِ جنده‌ای است. برای همه خوب هستی. اما این که هر کس را همان طور که هست یادت بیاید، این جنده نیست. این قشنگ است. حالا این‌ها مخاطب خاص دارد که مخاطب خاص هم کلن نمی‌گیرد و باید بروم یک دور این‌ها را خصوصی برایش ترجمه کنم. ولی شما بگیرید لااقل. مردم را یادتان بماند. یعنی این‌هایی را که برای‌تان مهم هستند یادتان بماند. &lt;br /&gt;
ابی از دیروز تا حالا سه هزار بار این آهنگ ِ «منو حــــــالا نوازش کن» فلان را توی گوشم خوانده. کس‌شعر است، اما یک چیزی باید تویش باشد که این جور رفته توی مخم. شاید این تکه‌ی «همه اشکاتو می‌بوسم‌»ش باشد. شاید «کنارت اون‌قــدر آرومم» شاید «تنم ســــرده». چه‌می‌دانم... &lt;br /&gt;
من دفاع کرده‌ام اما چیزی عوض نشده و تا چند ماه آینده هم فکر نمی‌کنم عوض بشود. هر روز می‌روم آزمایشگاه. هر روز همان کارها را می‌کنم. هر شب دیر می‌رسم. هر شب مامان زنگ می‌زند: «کجایی؟ زودتر بیا». همیشه. انگار که جور دیگری بلد نیستم زندگی کنم. &lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-5638363288302974176?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/5638363288302974176/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=5638363288302974176&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5638363288302974176'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5638363288302974176'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-1517680755391364051</id><published>2011-05-22T00:59:00.000+04:30</published><updated>2011-05-22T00:59:35.638+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;می‌ترسم. از مست شدن. از چِت کردن با هر گونه مخدری. می‌ترسم که دستم رو بشود. یک چیزهایی تویم هست که می‌ترسم بیرون بریزند... من دیر می‌رسم. از همان چند پست ِ قبلی که توی خیابان‌ها پرسه می‌زدم و این‌ها نگران شده بودند و به‌شان گفتم که آزمایشگاه بودم و تا دفاع کنم وضع همین است، از همان روز، هر شب دیر می‌رسم. اما واقعن آزمایشگاه هستم. ساعت از ده شب که بگذرد خطی‌ها تمام می‌شوند. تا نصف خیابان را مسافر‌ها گرفته‌اند و تو هیچ امیدی نداری که تا صبح برسی خانه. بعد که معجزه‌وار می‌رسی مامان پشت در منتظر است. برایت غذا گذاشته که از خستگی نا نداری بخوری. شام نخورده می‌خوابی. بابا فکر می‌کند از جنده‌خانه آمده‌ای و توی جنده‌خانه لابد شام هم می‌دهند. قصه‌ی هر شب است... داداش کوچیکه انگار می‌خواهد طلاق بگیرد. حرف نمی‌زند. این جا هیچ کس حرف نمی‌زند. سربازی هم قرار است برود. یک سال است. غذا نمی‌خورد. امیدوار است لاغری مفرط معافش کند. مامان غذا برده توی اتاقش، نخورده است. حالا نشسته گریه می‌کند. بابا هوار هوار می‌کند که بیا ببین چه کار می‌کنی. داداش کوچیکه طبعن. بین داد و هوارها من هم جمع بسته می‌شوم. حوله تنم است. از حمام آمده‌ام. روی تخت دراز کشیده‌ام. این صفحه جلویم باز است. چیزی نمی‌توانم بخوانم. دعواها می‌خوابد. داداش کوچیکه برمی‌گردد توی اتاقش. سکوت می‌شود. بعد صدای هق هق مامان بلند می‌شود. ترسناک است. فکر می‌کنم قلبش گرفته. با حوله می‌پرم بیرون و بغلش می‌کنم. نفسش بالا نمی‌آید. داداش کوچیکه هم می‌آید: مامان چیزی نیست، به خدا دنبال ِ‌کارای سربازیم هستم. مامان... بغلش می‌کنم صورتش را می‌بوسم. از این بوسه‌های رگباری که مال ِ معشوق است، نه مادر. می‌رود توی حیاط که نفسش دربیاید. داداشه هم باهاش می‌رود... شب‌های سگی&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-1517680755391364051?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/1517680755391364051/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=1517680755391364051&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/1517680755391364051'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/1517680755391364051'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2011/05/blog-post_22.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-7649236891467108380</id><published>2011-05-17T16:46:00.002+04:30</published><updated>2011-05-17T16:46:26.079+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;احساس جگر-ریشی می‌کنم. صدای این دستگاهه هم شبیه چرخ گوشت است. آدم فکر می‌کند دارند جگرش را چرخ می‌کنند واقعن... پیرمرد ایمیل زده که باید بجنبم. فقط تا چهارشنبه وقت دارم. بدترین چیز این است که ندانی چه کار باید بکنی و فقط بدانی که باید بجنبی. خودم هم واقعن دوست دارم بجنبم، فقط نمی‌دانم چطور و در چه جهتی باید بجنبم. این که یک مشکلی آدم داشته باشد و حلش کند خوب یک مساله‌ی معمولی است. آدم توی کل زندگیش با همچین چیزهایی سر و کار دارد. اما این که یک مشکلی بتراشی و بعد حلش کنی و بعد هم در موردش مقاله بنویسی، آن هم در این یک هفته واقعن کار ِ‌شاقّی است. یعنی کلی پارامتر هست که موضوع را تحریف می‌کند، بعد فرضن من بدون این که کنترلی روی بالا و پایین شدن بقیه پارامترها داشته باشم، سعی کنم در مورد اثر یک پارامتر کم‌اهمیت نظر بدهم. فرضن یک چیزی مثل این که «نفس کشیدن این همه آدم چقدر تاثیر در گرم شدن هوای تهران دارد؟» بعد از یک سال که پروژه را تعریف کردیم و رویش کار کردیم، من خودم به این نتیجه رسیده‌ام که هیچ تاثیری ندارد. بعد پیرمرد بیاید بگوید که توی مقاله بنویس «مهم‌ترین پارامتر اثرگذار در گرم شدن هوای تهران نفس کشیدن است.» بعد من زور بزنم که این را بکنم «یکی از مهم‌ترین» لااقل، بعد پیرمرد شاکی بشود که رشته افکار من را پاره نکن، فعلن بگذار بنویسم و فلان... ‌دارد زورش را می‌زند که پایان نامه‌ام نمره‌ی آبرومندانه‌ای بگیرد. نمره‌ی پایان‌نامه تخم من هم نیست. دوست دارم زودتر خلاص بشوم... دستگاهه دارد ناله می‌کند. هی فکر می‌کنم صدایش دارد بدتر می‌شود، مثل این رگه‌های چربی که توی ِ‌چرخ گوشت گیر می‌کنند. چمی‌دانم شاید صدای همین حالم را بد کرده... کاشکی من مطمئن بودم. اصلن راجع به هیچ چیزی اطمینان ندارم. همین هم هست که من هیچ وقت توی تدریس هیچی نشدم دیگر. مثلن یک بار معلم حل تمرین ریاضی شدم، ریاضی یک‌ام بیست شده بود، شدم حل تمرین ِ‌سال پایینی‌ها. بعد کلن دو جلسه کلاس تشکیل شد. از بس من به همه چیز شک داشتم. یک سوال را دو بار که از من بپرسند به جوابم شک می‌کنم. برای تدریس آدم باید خیلی مطمئن باشد. برای مقاله دادن هم. من نیستم خوب. باید بجنبم. دستگاهه را راه انداخته‌ام که بحنبد، شاید یک چیزی از تویش درآمد. صدایش واقعن اعصاب خورد کن است. سر ِ دفاع میانی پیرمرد که می‌دید من این همه استرس دارم هی می‌گفت «آروم بگیر دختر» که شما ممکن است فکر کنید یک جور فحش است یا چی، اما دقیقن می‌خواست من را آرام کند. من خودم اصلن آدم ِ استرسی نیستم. توی کنکورش هم استرس نداشتم. اما در مورد این کس‌شعرها، چرا. چون اصلن هییچ دفاعی ندارم. واقعن کس‌شعرند...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-7649236891467108380?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/7649236891467108380/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=7649236891467108380&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/7649236891467108380'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/7649236891467108380'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2011/05/blog-post_17.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-7670115983106824477</id><published>2011-05-02T23:52:00.002+04:30</published><updated>2011-05-02T23:52:24.503+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;همیشه هشت می‌رسم. امروز ده و نیم رسیدم. مامان پشت در حیاط نشسته بود گریه می‌کرد. بابا دراز کشیده بود توی رختخوابش هوار هوار می‌کرد. باطری گوشیم تمام شده بود. کلن فکر نمی‌کردم این‌قدر مهم باشد. الان هم فکر نمی‌کنم... ولی‌عصر پیاده شده بودم و برای خودم ول می‌چرخیدم. هوا خنک بود و باد هم می‌آمد. ولی‌عصر هم که کلش خاطره است. کلی آدم هم دیدم که توی پیاده‌رو ساز می‌زدند و شب ِ آدم را می‌ساختند. تازه شب‌ها راننده اتوبوس‌های بی‌آر‌تی هم هایده می‌گذارند و آدم را می‌برند به یک جاهای خیلی دور ِ خوبی... اصلن یادم نیست به چی فکر می‌کردم. شاکی هستند که این خراب‌شده‌ای که تویش کار می‌کنی شماره ندارد؟ این پیرمرد اسم ندارد؟ خدایی هیچ چیزی توی دستشان نبوده. اصلن نمی‌دانستند کجا پی‌ام را بگیرند. فقط شنگ شاید می‌توانسته پیگیری کند که آخرین حرف‌هایی که در نِت زده‌ام چیزی مبنی بر این که پیرمرد من را&amp;nbsp; گایید، بوده است. فکر کن بعدش دیگر برای همیشه گم می‌شدم. گم شدن خوب است. من خودم یک بار توی دلیجان نزدیک بود گم بشوم. آن وقت‌ها که موبایل و این‌ها نبود، نمی‌دانم چرا ما همه‌اش اصرار داشتیم همه با همی برویم مسافرت؟&amp;nbsp; بعد من توی ماشین خاله این‌ها بودم. دلیجان نگه داشتند برای دستشویی رفتن. بعد همه سوار شدند و رفتند. من از توالت درآمدم دیدم تنهام. همین‌طوری برای خودم پیاده خیابان‌ها را گز می‌کردم و خوشحال بودم که متاسفانه یادشان به من افتاد و برگشتند... &lt;br /&gt;
روزهای من تکراری است. حوصله هیچ‌کس را ندارم. حوصله مردم را ندارم. توی تاکسی و مترو که بلند حرف می‌زنند کلافه می‌شوم. ششش ششش می‌کنم حتا. بیدار شدن&amp;nbsp; و دانشگاه رفتن عذاب است. آخر هفته‌ها که همه هستند عذاب مضاعف است... درسم تمام می‌شود. بعدش هیچی نیست. بعدش ترسناک است...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-7670115983106824477?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/7670115983106824477/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=7670115983106824477&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/7670115983106824477'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/7670115983106824477'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-3821113051371872714</id><published>2011-04-13T13:37:00.002+04:30</published><updated>2011-04-13T13:37:51.712+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;یکی از دوستان پیرمرد یک پسری را معرفی کرده که بیاید این‌جا پروژه بگیرد. پیرمرد هر چه از افتخاراتش لازم بود بگوید را یک دور پلی‌بک کرده، پسر به عنوان حُسن ختام دارد می‌گوید که یک اختلال شخصیتی دارد به نام «بای‌پولار‌ دیس‌اوردر» یا بیماری ِ دو قطبی [همان پریود ِ مغزی ِ‌خودمان]. گاهی انرژی‌اش صفر می‌شود و گاهی سه برابر. دوست دارم بگویم «تل‌ می اِبوت ایت»، که یعنی می‌فهمم‌ت و این‌ها. من خودم تا همین سه روز پیش آدم ِ خوشحالی بودم. بعدش آدم ِ لالی شدم. حرف ِ خاصی ندارم دیگر. یعنی همه‌اش از عدم قطعیت شروع شد که هایزنبرگ و سایر دوستان به اندازه کافی در موردش موشکافی کرده‌اند و من مجبور می‌شوم لال بشوم. یک چیزهایی هم در مورد آمیب مایل بودم بگویم که دیتاباس ِ مغزش تک بیتی است و نمی‌تواند در یک برهه به چند نفر فکر کند. دست ِ خودش نیست. بعد یک موجود دیگری با یک پروسسور قوی‌تر بیاید باهاش دوست؟! (یعنی که این واژه جای بحث دارد) بشود و به قول خودش هم خیلی ارتباطشان عمیق باشد و این‌ها. بعد نگران بشود که تو یک آمیبی بیش نیستی؛ تا من هستم نمی‌توانی به کس ِ دیگری فکر کنی و من هم آینده‌ای برای رابطه‌مان نمی‌بینم. و تمام بشود... بعد تو می‌شوی یک آمیب که به خاطر ِ تک‌پر بودنش مجازات شده. شاید در تاریخ بی‌سابقه باشد حتا... &lt;br /&gt;
مردم انتظار دارند بروی بگویی سلام، من با یکی آشنا شده‌ام (آیا من آدمی بوده‌ام که به خواستگاری این‌ها عقیده داشته باشم؟! آیا در این مدت من را همچین آدمی دیده؟! پس باید خودم باهاش آشنا شده‌ باشم)&amp;nbsp; که بله من با کسی آشنا شده‌ام که فکر می‌کنم دوست دارم باقی عمرم را کنارش باشم (آیا من آدمی بوده‌ام که به سرعت به چنین نتیجه‌ای می‌رسد؟! پس باید یکی دو سال از آشناییمان گذشته باشد) بله، می‌گفتم؛ من با کسی آشنا شده‌ام که فکر می‌کنم دوست دارم باقی عمرم را کنارش باشم بنابراین خداحافظ... نتیجه‌اش می‌شود این که مردم دوست دارند در عین حال که با شما رابطه‌ی عمیقی دارند، شما بروید با دیگران هم روابط عمیقی ایجاد کنید و آن‌ها یک وقت خودشان را سرزنش نکنند که شما را علاف ِ خودشان کرده‌اند... علاف ِ عنه؟...&lt;br /&gt;
من خودم عقیده دارم آدم‌ها از صمیمیت ِ زیاد می‌ترسند. شاید وقتی بچه‌ بوده‌اند کسی که خیلی باهاشان صمیمی بوده گذاشته رفته یا چه. آدم چه می‌داند؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دلم تنگ شده. آدم دلش برای خیلی چیزها تنگ می‌شود. روزی دوبار که با یکی حرف می‌زده‌ای، حالا نمی‌شود یک دفعه صفرش کرد. آدم دوست دارد از طرفش؟! (که یعنی دیگر «ش» بی‌معنی است) خبر داشته باشد. دوست دارد بیاید برایش تعریف کند که امروز چه کارهایی کرده؛ حتا اگر طرف تخمش هم نباشد. دوست دارد به‌ش بگوید که فلانی فلان چیز را راجع‌ به‌ت می‌گفت. دوست دارد سر یک چیزهایی بحث کند. یک اتفاق خاص که می‌افتد، دوست دارد به‌ش بگوید... باقی‌اش سخت نیست. ته‌اش نه دل‌شکستنی در کار بوده، نه پای کس ِ دیگری وسط بوده، نه دعوایی نه خشمی نه چیزی... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-3821113051371872714?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/3821113051371872714/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=3821113051371872714&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/3821113051371872714'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/3821113051371872714'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-3691084435824482949</id><published>2011-03-23T14:52:00.004+04:30</published><updated>2011-03-23T15:04:31.277+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;باران می آید. لباس‌ها را از زیر باران جمع کردن خیلی غمگین است. داداشه با دوستش رفته کوه و من تا دوازده خواب بوده‌ام. اولین عید ِ من بدون «گ» است و این بی‌اندازه شیرین است. یعنی توی این سی سال من همیشه گفته‌ام که کنکور دارم و پروژه دارم و کار دارم و مسافرت نمی‌آیم. بعد همیشه من را خِرکش کرده‌اند برده‌اند. بعد هفته‌ی دوم زورمان رسیده برگشته‌ایم. من و «گ»؛ که هیچ‌ وقت مشخص نشده چرا همان‌جا نمی‌شیند برگه‌هایش را تصحیح کند و باید برگردد تهران عید من را خراب کند. بعد امسال در کمال ناباوری دیدم که بدون هیچ اصراری قبول کردند من خانه بمانم. بعدش البته مامان گفت که یادت باشد خودت خواستی‌ها، نیایی بگویی من را گذاشتید برای پسرت غذا درست کنم‌ها! که نیت پلیدش با همین یک جمله مشخص شد. دیشب یک قابلمه ماکارانی درست کرده‌ام که می‌توانیم تا یک هفته بخوریم و لازم نیست هی فکر شام و ناهار باشیم. بزرگترین چالش دو نفری زندگی کردن چیزهای زیاد آمده است. مرغ باید همان وعده تمام شود وگرنه دوباره که گرمش کنی مزه‌ی مرغ مرده می‌گیرد. البته یک گربه‌ی همیشه حامله هم داریم که بیشتر از من و داداشم او غذاها را می‌خورد و خوشحال است. داداشه باید لاغر بماند تا شاید معاف شود، فلذا غذا کم می‌خورد. من هم انگار حامله باشم از همه چیز عقّم می‌گیرد. از ماهی، تن ماهی، مرغ، بوی دنبه توی گوشت، نان بیات و این‌ها... چای هر قدر که درست کنیم باز زیاد می‌آید. حرف از چند پیمانه و این‌ها گذشته است. یک ذره چای می‌پاچیم ته قوری و نفری دو تا لیوان می‌خوریم و باز هم زیاد می‌آید. دلیل اصلی‌ای که مامان‌ها چاق می‌شوند همین است که هی باید ته‌مانده غذاها را بخورند؛ که البته این را قبلن یکی کشف کرده بود و حرف من نیست. من خودم دو کیلو هم لاغر شده‌ام که دلایلش در بالا ذکر شد [گربه حامله‌هه و این که از همه چیز عقّم می‌گیرد]. باید بشینم پایان‌نامه‌ام را بنویسم. روز اول آمدم همه‌اش را ولو کردم وسط هال و بعد حسش به کل رفت. روزی دوازده ساعت می‌شینم فیلم می‌بینم و توی خواب هم ادامه‌اش را می‌بینم. یعنی فرندز می‌بینم. حس هیچ فیلم دیگری را هم ندارم. داداشه یک سی‌دی بهم داد که این را حتمن ببین خیلی تاثیرگذار است و این‌ها. گفت من این را که دیده‌ام کلن حس حسادتم از بین رفته‌ است. حال نداشتم ببینمش. به داداشه و حسش اطمینان مطلق دارم و همین که گفته یک فیلمی هست که اگر ببینی حس حسادتت از بین می‌رود، حجّت بر من تمام شده و از آن روز به بعد به کسی/چیزی حسودی نکرده‌ام.&lt;br /&gt;
آدم خوب است حس‌هایش را ریشه‌یابی کند، ولی خوب‌تر است تنهایی این کارها را بکند. یعنی این که برمی‌داری همین طوری بلندبلند فکر می‌کنی و داری لخت می‌شوی جلوی خودت و دیگری، این درست نیست. آن هم جلوی آدمی که یک کتاب ِ بسته است. بعد دیگری این جور وقت‌ها فکر می‌کند این حرف‌هایی است که همیشه بهشان فکر کرده‌ای و همه هم می‌دانند و این‌ها. نمی‌داند برای خودت هم تازگی دارد. بعد دلت می‌گیرد از این که لخت شده‌ای و لباس‌هایت را می‌زنی زیر بغلت و درمی‌روی...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-3691084435824482949?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/3691084435824482949/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=3691084435824482949&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/3691084435824482949'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/3691084435824482949'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2011/03/blog-post_23.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-4263803964988485842</id><published>2011-03-01T00:17:00.003+03:30</published><updated>2011-03-01T00:17:41.686+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;کافی است دو تا خارجی برای خاطر فلان سمینار بخواهند از توی دانشگاه رد شوند، پیرمرد روح آدم را می‌گاهد که فردا زودتر بیا آزمایشگاه را تمیز کن و دستگاه‌ها را سِت‌آپ کن و این‌ها. شاید آمدند این‌جا را هم ببینند. این‌جا؟! چه ربطی دارد آخر؟! آن هم یک آزمایشگاه پرت ِ داغون ِ نم‌کناک را؟! تابستان یک بار شنگ را آوردم آزمایشگاه، همین که در را باز کردم گفت اوه! اوه! چه بوی سوسکی! که خوب منظورش همان بوی نم و نا است. پنجره هم دارد که پیرمرد نمی‌گذارد باز کنیم. نمی‌دانم فکر می‌کند ملت صف وایستاده‌اند اسرار خفنش را بشنوند یا یواشکی نگاهش می‌کنند یا دختر چهارده ساله است یا چه؟... کلی کار دیگر هم از قبل سرت ریخته، این بازدید تخمی‌تخیلی هم اضافه می‌شود. بعد من به‌ش یادآوری می‌کنم که گفتین فعلن برد را طراحی کنم که به آخر هفته نخورد و این‌ها. می‌گوید این‌ها را پارالل با هم انجام بده. پارالل با هم آزمایشگاه را تمیز کنم و دستگاه‌ها را سِت‌آپ کنم و برد را طراحی کنم و مقاله‌هایی که گفته را هم بخوانم و ارایه بدهم. ای پاراللت توی حلقم!... امروز صبح تا ظهر آزمایشگاه را آماده می‌کردم. خودش ساعت دوازده آمد. کل موضوع یادش رفته بود. پیرمرد اگر یک چیزی یادش باشد، که خدا را شکر خیلی کم پیش می آید، این قدر روح آدم را می‌گاهد تا انجامش بدهی. یعنی هر ساعت یادآوری می‌کند. یعنی آدم را می‌رساند به اینجا که موقع برگشتن خانه با یک حسرتی به ریل‌های مترو نگاه کند و با خودش فکر کند یعنی زیاد درد دارد یا زود خلاص می‌شوی؟ سر همین هفته‌ی پژوهش بود نمی‌دانم چی‌چی بود، از سه ماه زودتر هر روز زنگ می‌زد از دفتر می‌پرسید که هفته‌ی پژوهش کی است؟ من را هم هر روز می‌گاهید که این دستگاه‌ها را راه بینداز که از فلان جا می‌خواهند بیایند بازدید. هفته‌ی پژوهش هم آمد و رفت و فقط یک ناهار دور ِ همی که می‌خواستند بخورند پیرمرد را هم خبر کردند. همین. فکر کن این‌ها فقط احترام موی سفیدش را دارند، اما این فکر می‌کند واقعن از نظر علمی برای خودش یک وزنه است. همین است که از نظر من موی سفید عن‌است. کلن احترامی که بخاطر سن و سال بگذارند چیزی است. آدم وهم برش می‌دارد. فکر می‌کند توی این سن و سال کلی تجربه خفن دارد و این‌ها. کلن تجربه عن‌است. من خودم کلی برنامه نوشتم برای این که ربات یک چیزهایی را یاد بگیرد و این‌ها. باید بگویم ربات‌هایی موفق بودند که اولش شانسی همه چیز را امتحان می‌کردند. بعد به مرور کمتر تصادفی عمل می‌کردند و بیشتر به تجربه‌هایشان رجوع می‌کردند. اما بالاخره آخرش حداقل ده درصد تصمیم‌گیری را می گذاشتند پای تصادف و شانس. وگرنه مسیر ِ اپتیمم را پیدا نمی‌کردند. بیا! به صورت علمی ثابت کردم تجربه‌ی محض عن‌است. یعنی این که آدم‌ها از یک سنی به بعد دیگر چیز زیادی یاد نمی‌گیرند، باید بخاطر همین باشد. یا همین که از محیط‌شان جا می‌مانند. یعنی توی همین ربات‌ها هم دو تا چیز داریم: یکی این که چقدر ربات می‌تواند تغییرات محیط را دنبال کند، که این می‌شود همان شانسی عمل کردنش؛ و چقدر یاد می‌گیرد، که می‌شود همان استفاده کردن از تجربه‌هاش و تعمیم دادنش. در نتیجه با افزایش سن که شانسی عمل کردنه کم می‌شود، آدم از تغییرات محیطش جا می‌ماند... خدایی این‌همه علمی برخورد نکرده بودید با قضیه، ها؟&lt;br /&gt;
فکر کن همه‌ی دل‌خوشی آدم بشود یک روز تعطیل که پیرمرد تویش نباشد. همان را هم زنگ می‌زند کلی کار می‌ریزد سرت. حتا عید هم از قرار معلوم دور ِ هم هستیم...&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-4263803964988485842?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/4263803964988485842/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=4263803964988485842&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/4263803964988485842'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/4263803964988485842'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-4523446899084755337</id><published>2011-01-27T22:06:00.001+03:30</published><updated>2011-01-27T22:06:07.845+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;صدای جلز ولز می‌آید. «گ» دارد توی آشپزخانه یک چیزهای سرخ می‌کند. مامان بابا طیق روال ِ چندروزتعطیلی رفته‌اند دهات. من طبق روال ِ روزهای تعطیل صبح بیدار شده‌ام، صبحانه خورده‌ام، باز خوابیده‌ام. بیدار شده‌ام، ناهار خوده‌ام و رفته‌ام حمام. بعد دوباره خورده‌ام. بعد دوباره خوابیده‌ام و جالا هم بیدار شده‌ام. من واقعن توی ِ «خوابیدن بعد از بیدار شدن» حرف برای گفتن دارم. رقیب می‌طلبم... پروژه‌ی یک درسی هم مانده که باید تا ده روز&amp;nbsp; ِ دیگر انجام بدهم. واقعن چی فکر می‌کنند این استادها با خودشان؟! دِدلاین تجویل پروژه را یک ماه بعد از امتحان می‌گذاری؟ واقعن با خودت فکر می‌کنی آدم یک ماه زودتر می‌نشیند روی پروژه کار کند؟! یا فکر می‌کنی بعد از یک ماه که خواست بشیند روی پروژه کار کند، چیزی از درس یادش مانده؟!...‏ سرد هم هست و آدم کلن چیز نمی‌کند از توی تخت دربیاید برود کتابخانه. اما باید فردا بروم. فردا هر طور شده می‌روم. این عبارتی است که شش ماه است هر آخر هفته به خودم می‌گویم... دیگر تمام می‌شود. فکرش را بکن! دیگر به اندازه کافی درس خوانده‌ام و فقط باید این‌ها را بزنم به یک کاری. پیرمرد هم خیلی از دستم راضی است و تازه این ماه حقوق هم بهم داده! می‌شود به این فکر کرد که بعد از دفاع، احتمالن چهار ماه ِ دیگر، باز بروم آزمایشگاه و پروژه‌ای چیزی بگیریم با هم و پولدار بشویم. یا شاید هم یک مقاله‌ای چیزی درآوردیم و روزمه و این حرف‌ها. نه برای اپلای، روزمه برای کار. نمی‌دانم... فعلن فقط به همین‌ها فکر می‌کنم... یک عینک دیگری هم داشتم، آن را داده‌ام شیشه‌ی شماره دو بزنند به‌ش. کارهای معمولی‌ام را با آن عینک ِ می‌کنم و عقیده دارم که فشار کمتری به چشم آدم می‌آید و حتا به این هم فکر می‌کنم که به مرور درجه چشمم کم می‌شود. با همه مهندسی ِ خودم نشسته‌ام حساب کتاب کرده‌ام که باید این طوری بشود و حالا هم فکر می‌کنم که توی مسیر خوبی هستم... پیرمرد یک چیز ِ خیلی خوبی که دارد این است که از چاپلوسی بدش می‌آید. کوچکترین رگه‌هایی از چاپلوسی را هم که ببیند تشخیص می‌دهد و چیز می‌کند به سر تا پای طرف. مثلن این پسره دانشگاه آزادی هم که توی آزمایشگاه است و هی سعی می‌کند دل ِ پیرمرد را به دست بیاورد و هر چه بیشتر تلاش می‌کند بیشتر چیز می‌زند، همین باعث می‌شود پیرمرد قدر من را بداند... روزهای خوبی است. دیشب که ساعت هفت از آزمایشگاه درآمدم در عین ِ ناباوری دیدم دارد باران می‌آید. یک هوای خیلی توپی بود که فقط بعد از رعد و برق توی جنگل می‌توانی تجربه‌اش کنی. هوا تاریک بود و توی دانشگاه هم کسی نمانده بود. شال گردنم را کشیدم تا زیر عینکم و کلاهم را هم سرم گذاشتم و به همه این چیزهای خوب فکر کردم. زیر شال گردن دیگر لازم نیست لبخندت را بجوی و با خیال راحت با همه دندان هایت می‌خندی...‏&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-4523446899084755337?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/4523446899084755337/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=4523446899084755337&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/4523446899084755337'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/4523446899084755337'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2011/01/blog-post_27.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-300388603143912103</id><published>2011-01-08T21:30:00.002+03:30</published><updated>2011-01-08T21:30:28.478+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;چهار ساعت خوابیده‌ام. بعد از چهار ساعت که از خواب بیدار شوی انگار از قبر بلند شده‌ای. تازه توی این چهار ساعت هم همه‌اش یا داشتیم سوال‌های امتحان را با هم چک می‌کردیم یا دنبال تمرین و پروژه بودیم. خستگی‌اش به تنم ماند. بدم می‌آید از این استادها که سر ِ طراحی سوال‌های امتحان می‌خواهند به آدم ثابت کنند که «نگا! من چقدر می‌فهمم».&amp;nbsp; سر ِ جلسه هی به خودت می‌گویی نه منظورش را لابد درست نفهمیده‌ام من. چیزشعر ننویسم، به شعور استاد توهین نکنم. بعد که بیرون آمدی می‌بینی خودش هم نفهمیده چی نوشته و منظورش فقط چیزپیچ کردن ِ تو بوده و لاغیر... ولش کن. دلم را خوش کرده‌ام که دارم آخرین امتحان‌های عمرم را می‌دهم. پیرمرد هم زنگ زده بود می‌گفت دلهره و این‌ها اصلن نداشته باش، جوان ِ لایقی هستی. خودم بیشتر اعتقاد دارم که جوان ِ گشادی هستم. یعنی یک مکانیزم دفاعی کار افتاده توی مغزم که نمی‌گذارد مطلب ِ جدید برود تویش. همه‌اش می‌گوید از همین‌هایی که بلدی فعلن استفاده بکن تا بعد. این‌طوری نبودم. توی ِ حفظ کردن ِ چیزهایی که نمی‌فهمیدم، حرف برای گفتن داشتم... باید اثرات همکار سابقم باشد. با همین چیزهایی که از ریاضی و فیزیک ِ دبیرستان یاد گرفته بود چه چیزهایی که نمی‌ساخت. گفته بودم این را؟ حالا به هر حال...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر ِ دوباره‌ی منی، تو رو واسه نفس می‌خوام... همه‌اش این را گوش می‌کنم و اشک‌هایم می‌پاشد توی عینکم و هی باید بروم بشورمش. آدم باورش نمی‌شود که یک روزی این‌قدر نزدیک بوده. این‌قدر که صدای نفس کشیدن خودت را هم توی فیلم می‌شنوی. بعدش که می‌گوید عمر ِ دویاره‌ی منه، دیدن و بوییدن ِ تو، همان چند ثانیه‌ای که زل می‌زند به دوربین، همان موقع است که چشم‌های آدم پر ِ اشک می‌شود و سرازیر می‌شود روی صورتش و بند نمی‌آید تا برود برسد به گردن و یقه و همه را خیس کند... تمام نشده. تمام نمی‌شود. دوست دارم آخرش مثل ِ آخر بامزی باشد که بامزی و جامپی و گربه کوچولو دور ِ شلمان بالا و پایین می‌پریدند و خوشحالی می‌کردند. ناله نمی‌کنم. دردش سخت نیست. آرامش خوبی دارد. برای من که مدل ِ دیگرش را هم تجربه کرده‌ام. مدلی که باشد اما نخواهدت... آخرش هم بلد نباشی استاپ کنی و دست خودش بیاید توی دوربین و کل صفحه را بگیرد، انگار که دستش از توی مانیتور دارد می‌آید بیرون که بگیردت. اشک‌ها را ولش کن. من هنوز حس می‌کنم خیلی خوشبختم. حس می‌کنم یک سال با همه‌ی وجودم زندگی کرده‌ام...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-300388603143912103?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/300388603143912103/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=300388603143912103&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/300388603143912103'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/300388603143912103'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-8383032586030639012</id><published>2010-12-21T13:07:00.006+03:30</published><updated>2010-12-21T13:15:48.504+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;ت ِ آمو ت ِ آمو. هی دارد ریانا این را می‌خواند توی گوشم. توی ام‌پی‌تری ِ شنگ بوده. یعنی مال ِ «گ» بوده که فکر می‌کند گمش کرده، اما در واقع دست شنگ بوده و حالا هم من گرفته‌ام تا صدای کلاس‌ها ضبط کنم. دستم خیلی کند است توی جزوه نوشتن. دلیلش هم این است که دست‌خطم از کلاس اول تا به حال فرق چندانی نکرده است. مثلن هیچ وقت نتوانستم دندانه‌های کلمات را حذف کنم یا نمی‌دانم به «ی» و «ن» مدل بدهم یا شیب‌دار بنویسم و این‌ها. نمی‌دانم. به نظرم درست نیست. بعد توی راه، یک جاهایی که از گوش دادن به حرف‌های آدم‌ها و فروشنده‌های مترو و رادیوی تاکسی خسته می‌شدم، مجبور می‌شدم این را گوش کنم. بین همه آهنگ‌هایی که شنگ ریخته بود تویش این را می‌شد هی گوش کرد و خسته نشد...&lt;br /&gt;
پیرمرد از شاگردهای سابقش زیاد حرف می‌زند. یکی‌شان هست اما که ترجیع‌بند حرف‌هایش است. چهار سال است که رفته آمریکا. بعد از این همه وقت امروز آمده بود آزمایشگاه که دیدنی کند و این‌ها. بعدش فکر می‌کنید پرید پیرمرد را بغل کرد یا ماچ کرد یا دست داد یا حتا سلام و احوال پرسی ِ گرم کردند؟ نه. پیرمرد هم از این نظر آدم عنی است. سلام که کرد پیرمرد کلی گله کرد که چرا قبلش زنگ نزده و بی‌خبر آمده و امروز که من کلی کار دارم و این‌ها. بعد آمدند این طرف و این شاگردش کلی ذوق کرده بود که از وقتی رفته این همه کار انجام شده. از نظر ِ من آدم‌ها دو دسته‌ی اصلی هستند: آدم‌هایی که بلدند ذوق کنند و آدم‌هایی که بلد نیستند ذوق کنند. ذوق ِ واقعی را می گویم نه ذوق ِ خالی‌بندی. فرضن همین «میم» همیشه در حال ذوق کردن است. دوست‌هایش را که می‌بیند ذوق می‌کند. پشت تلفن کلی ذوق می‌کند. فرضن پارسال تولد من را&amp;nbsp; بیست بار تبریک گفت. از یک روز قبلش هی اس‌ام‌اس می‌زد می‌گفت که فلان ساعت مانده به تولدت مبارک... وا! بعد که دید من کلن آدم ِ یخ ِ عنی هستم اصلاح الگوی مصرف شد و امسال همان یکبارش را هم تبریک نگفت. ذوق‌های قلّابی به این‌ها می‌گویند. ولی من هستم و یک همکار سابقم و این شاگرد ِ پیرمرد که ذوق واقعی و درست و حسابی می‌کنیم. فرضن همه چیزها را راه انداختم برایش و وایستادم کنار. این نشسته بود خودش را می‌زد که «ای وای! اینا عالین! حرف نداره اینا!...» این‌قدر ذوق کرده بود که پیرمرد زد به آرنجم که «نیگا چی‌کا می‌کنه!» پیرمردی که هر بار پَرَش به پَرَم بخورد معذرت خواهی می‌کند! بعدش من آمدم لاله‌زار که یک چیزی که توی جمهوری پیدا نکرده بودم را بخرم. تا حالا نرفته بودم لاله‌زار. اصلن نمی‌دانستم کجاست. بعد از یک آقایی که وایساده بود دم ِ مغازه‌اش و داشت توی دلش می‌گفت این چیزخل این‌جا چه می‌خواهد، پرسیدم که لاله‌زار کجاست؟ گفت کجایش می‌خواهی بروی؟ گفتم این‌جایی که کلی چیزمیز صنعتی و سنسور و این‌ها دارد. که گفت از همین کوچه مهران برو تو و قبل از برلن برو پایین همه‌اش مغازه‌ی این چیزهاست. لاله‌زار جای خفنی است. کلی چیزمیز که فقط شکلش را توی کتاب‌ها و روی تخته دیده بودی می‌بینی که واقعن وجود دارند و دقیقن هم همین شکلی هستند... من حالم گرفته است. این‌ها را می‌نویسم که بگویم زندگیم روال عادی ِ خودش را دارد و چیزی هم تویش کم نیست و چیزی فرقی نکرده. ارواح ِ شکمم. من گه خورده‌ام با این فیلم بازی کردنم. دارم خفه می‌شوم...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-8383032586030639012?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/8383032586030639012/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=8383032586030639012&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/8383032586030639012'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/8383032586030639012'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/12/blog-post_21.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-2776751939126652133</id><published>2010-12-19T21:03:00.006+03:30</published><updated>2010-12-19T22:22:00.092+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;یک روز یک آدمی بود که برای ما رویا می‌بافت. یعنی برای همه می‌بافت. برای آدم‌هایی که دور و برش بودند و دوست داشت که باز هم باشند. رویاهای بلند و قشنگی هم می‌بافت. نقش اول رویا خودش بود. به آد‌های دور و بر هم بر حسب علاقه‌اش یک نقشی می‌داد. من شده بودم نقش دوم رویاهایش. من خودم هیچ وقت بلد نبودم برای خودم رویا ببافم. بافتنی بلد نبودم کلن. همان دوم راهنمایی هم که همه باید یک پلیور بچه می‌بافتند، مال من مثل نمد سفت شده بود. بچه‌ها با میل بافتنی‌اش می‌گرفتند دستشان خودشان را باد می‌زدند. این قدر سفت بود که اگر کلی گره هم آن وسط ها در می‌رفت اتفاق خاصی نمی‌افتاد. نمی‌شکافت تا ته. همان‌جا محکم سر جایش می‌ماند. یک معلم هنر هم داشتیم که یک بار آمد گفت هر کدام‌تان بردارید به اندازه یک مربع نمی‌دانم چند در چند، پنچ تا زیر پنچ تا رو ببافید. بعد از پنج رج، رو و زیر ها را برعکس کنید. یک مربع شطرنجی‌مانند. گفت هر رنگی که دوست دارید. گفت که بعد این‌ها را بدوزیم به هم بشود یک رومیزی. اولش هر کسی یک مربع آورد که به جایی نرسید. بعد همین طوری هی می‌گفت باید نفری سه تا بیاورید وگرنه نمره فلانتان را نمی‌دهم و چنین و چنان می‌کنم. می‌آوردیم. بعد گفت پنج تا و همین‌جوری هی زیاد می‌شد. من هی می‌آمدم خانه می‌گفتم مامان یک مربع ِ دیگر باید ببافی و مامان هم کلی فحش به من و معلمه و این مملکت می‌داد، اما آخر دلش می‌سوخت و می‌بافت برایم. بعد یک بدبختی را هم که از دهانش دررفت و گفت که قلاب‌بافی بلد است، گرفت به کار که این مربع‌ها را بدوزد به هم. سر ِ همه‌ی زنگ‌ها این بیچاره را از سر ِ کلاس می‌کشید بیرون که بیاید قلاب بافی کند. بعد این مربع‌ها هر کدام یک سایزی شده بودند. هر کدام‌شان با یک نخی و هر کدام یک ضخامتی. یکی برداشته بود مربعش را اتو کرده بود و مربع ِ شده بود مثل برگِ کاغذ ولی چهار برابرِ بقیه مربع‌ها. یکی با نخ ِ موهر بافته بود، مربعش شده بود مکعب. مال ِ یکی شل و گشاد بود در حد لیف، مال ِ یکی مثل نمد سفت... بعد که تمام شد این کار دستی ِ کلّ ِ دوم راهنمایی‌ها، یک چیز خیلی ناجوری از آب درآمد. ولی نمی‌شد کاریش کرد. این همه وقت گذاشته بودند سرش. این بود که هر بار یک مراسمی بود، این رومیزی ِ ضایع را پهن می‌کردند روی میز سخنران که یعنی کار ِ دست ِ بچه‌ها است و ارزش معنوی دارد و این‌ها. ما هم هر دفعه این را می‌دیدم قل می‌خوردیم کف ِ زمین همه‌گی. الان که این سطور را می‌نوشتم هم همین‌طور. باید می‌دیدین. شرط می‌بندم معلمه دوست داشت مدرسه را آتش بزند تا از شرّ ِ این آینه‌ی دق خلاص بشود... &lt;br /&gt;
ها؟می‌گفتم... بعد یک روزی آمد که ما مجبور شدیم راه‌مان را جدا کنیم بیاییم بیرون از رویای مردم. بعدش ماندیم بدون رویا. خودمان هم که رویا بافتن بلد نبودیم. مال ِ ما کوتاه و زشت از آب در می‌آمد. آخر ِ رویا همیشه یک‌جوری خودمان را می‌چزاندیم. اینی که قرار بود خوشحال‌مان کند می‌انداختمان به هق هق ِ بدجور. چند بار هم زنگ زدیم که آقا بیا و آقایی کن و یک چیزی هم برای ما بباف. بافت هم بنده خدا. خدایی کم نگذاشت. یک چیز ِ خیلی شیک ِ مجلسی‌ای بافت. منتها خیلی گشاد بود برای ما. اصلن اندازه قد و هیکل‌مان نبود. تویش نمی‌ماندیم. خودمان هم یک چیزهای کوتاه و بی‌سروتهی می‌بافتیم که یک‌بار‌مصرف بود. فقط به درد یک خیال ِ خوش قبل از خواب می‌خورد. نه به آدم شوقی می‌داد، نه حتا تا صبح توی خاطرت مانده بود که به عشقش از تخت بیرون بیایی. اصلن رویای یک‌نفره که به درد نمی‌خورد... خلاصه که بعد از این بابا خیلی‌ها آمدند توی رویای ما و یک کمی ماندند و رفتند. ولی ما رویای کسی نشدیم...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-2776751939126652133?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/2776751939126652133/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=2776751939126652133&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/2776751939126652133'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/2776751939126652133'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/12/blog-post_19.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-2841921369346451962</id><published>2010-12-12T23:43:00.002+03:30</published><updated>2010-12-12T23:55:27.375+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بابا روزهای فرد ماشین نمی‌آورد. ما آدم‌های یخ ِ خیلی عنی هستیم که تا مجبور نباشیم نمی‌توانیم با هم بیرون برویم. اغلب هم خودمان را مجبور می‌کنیم که دیرتر یا زودتر از هم بیرون برویم. همه‌مان. من البته با داداش کوچیکه بیرون می‌روم گاهی. یا مامان که کلن نخودی است و همه باهاش کنار می‌آیند... نه که دعوایمان شده باشد یا قهر باشیم یا چه. به مرور که بزرگ می‌شویم عن می‌شویم. وقتی بچه‌ایم نه. من توی خیلی چیزها عوض شده‌ام ولی توی این یکی اصلن نمی‌توانم. فرضن برای دوستم که تعریف می‌کردم با بابا دعوایم شده و قهریم و فلان، یک ساعت می‌رفت بالای منبر که از در ِ خانه که رفتی تو برو بغلش کن، فلان چیز را بگو و چنین و چنان بکن. همه‌ی این‌ها به نظر من فضایی می‌آمد. هنوز هم می‌آید. بابا را عید به عید دو تا ماچ می‌کنیم و او هم یک اسکناس به زور به مان می‌دهد که بگیرید دستم خوب است و فلان. «گ» فقط در حد سلام. البته شوهرش که این جا باشد با ما هم مهربان می‌شود. یک فیلم‌هایی هم بازی می‌کند&amp;nbsp; که عزیزم بیا شام یخ کرد و فلانی جان فلان چیز را بده و این حرف‌ها. کلن همه‌مان برای آدم‌های جدید اولش فیلم بازی می‌کنیم. بعد که قدیمی شدند بر می‌گردیم به روال سابق. با خودمان البته. با آدم جدید ِ قدیمی شده همان‌طور می‌مانیم. گناه نکرده بدبخت که گیر ِ فامیل ما افتاده. با داداش بزرگه دست می‌دهم فقط. با داداش کوچیکه هیچ کاری نمی‌کنم، اما راحتم. البته یک بار که از شهرستان ِ دانشگاهش آمده بود و توی کوچه‌ی پشتی داشت با تلفن حرف می‌زد، من هم داشتم برمی‌گشتم خانه و اصلن انتظار ِ دیدنش را نداشتم ذوق‌زده شدم و دویدم که از پشت ِ سر غافلگیرش کنم. بعد همین که پریدم روی کولش، یک ماشینی هم نگه داشت که ازش آدرس بپرسد و کل موضوع این‌طور به نظر آمد که دارم توی خیابان با یک مرد اجنبی کارهای بی‌ناموسی می‌کنم... کلن خانواده‌ی یخ ِ بیخودی هستیم. بابا عقیده دارد مامان ما را این‌قدر عن بار آورده. ما پذیرفته‌ایم که همینیم که هستیم. فقط زور می‌زنیم ژن‌مان را برای خودمان نگه داریم. فرضن کل این قصه‌ها را یک‌بار برای زن داداشه گفتم و بعد هم اضافه کردم که جلوی بچه همدیگر را بغل کنید، ببوسید، بگذارید بچه یاد بگیرد با بابایش راحت باشد. توی خانه ما فرضن این‌طوری است که من هر چیزی را بخواهم به بابا بگویم، به مامان می‌گویم که به‌ش بگوید و مامان هم می‌گوید من نمی‌تونم خودت بگو. مسخره است! آدمی که چهل سال است با یکی زندگی می‌کند، اما باهاش راحت نیست. آن وقت انتظار دارد ما باهاش راحت باشیم؟! &lt;br /&gt;
بابا روزهای زوج من را هم تا مترو می‌رساند. مثل ِ تاکسی کاملن. تنها حرفی هم که می‌زنم «مرسی خدافظ» است. بعضی وقت‌ها هم که بخواهد خیلی مرام بگذارد می‌گوید پول خورد نمی‌خوای؟ انگار درد ِ آدم فقط پول خورد است. انگار مخارج من همه‌اش در حد پول خورد است! چند بار خواسته ام بگویم به قرآن پول درشت آن قدرها هم دردسر نیست‌ها! نگفته‌ام. فقط گفته‌ام «نه دارم.» بعد امروز که ماشین نیاورد من زودتر از خانه پریدم بیرون که مجبور نشویم با هم برویم. بعد این قدر که ساعت گندی بود، هیچ ماشینی گیرم نیامد تا بیست دقیقه. بعد که بابا با پلاستیک ِ ظرف غذایش از دور نمایان شد، هول شدم. خوب، اولش نشناختمش. اصلن من آدمی نیستم که موقع حرف زدن کسی را نگاه کنم. یا اصلن هیچ موقعی. بعد کل وقتی که یک نفر را می‌بینم وقتی است که دارم عکسش را تماشا می‌کنم. تصویری هم که از بابا توی مغز من مانده بود مال چهارپنج سال پیش بود، نه مال ِ حالا. بعد که شناختمش، هول شدم که چی باید بگم و این‌ها. هیچی نگفتم. آمد وایستاد دو متر آن طرف‌تر. بعد هم زود سوار تاکسی شد و گفت تو تجریش نمی‌آی؟ گفتم نه من مترو می‌رم...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-2841921369346451962?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/2841921369346451962/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=2841921369346451962&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/2841921369346451962'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/2841921369346451962'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/12/blog-post_12.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-1830913778386180697</id><published>2010-12-08T17:00:00.008+03:30</published><updated>2010-12-08T17:56:24.165+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="font-family: Tahoma,&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,serif;"&gt;چهارم دبستان که بودم معلم‌مان همان اول سال گفت که يک دفتر پاک‌نويس صدبرگ براي رياضي‌تان برداريد که توي خانه باشد کلن. تمرين‌هاي کتاب را توي آن پاک‌نويس کنيد. کل موضوع به نظر من بي‌خود آمده بود. تمرين‌هاي کتاب که جلويش جا دارد براي نوشتن! اين‌جاها را که بي‌خود نگذاشته اند. همان‌جا توي کتاب با مداد مي‌نوشتم. یک وقت‌هایی هم یادی از دفتر پاکنویس مذکور می‌کرد که من به روی خودم نمی‌آوردم. آخر سال که شد، گفت دفتر پاک‌نويس رياضي‌تان را بياوريد مي‌خواهم نمره بدهم. يک نمره از بيست نمره‌ي ثلث سوم است. يک نمره‌اش براي من مهم نبود. پنج نمره هم بود باز فرقي نمي‌کرد. مهم اينش بود که معلمه نيمه‌وحشي بود. يک‌بار هم سر کلاس من را زده بود. من تازه نسبت به بقيه خيلي کم کتک خورده بودم. از خفت دادن هيچي کم نمي‌گذاشت. از اينش مي‌ترسيدم... موضوع را با اشک و آه به «گ» گفتم. «گ» پنج سال از من بزرگتر بود. اول دبیرستان! فک کن! الان اگر بود فقط مي‌شد قِلَش داد. اما آن موقع براي من چه غولي بود!... دفتر صد برگ پيدا نکرديم. يک دفتر شصت برگ برداشت با کاغذ کادو جلدش کرد که معلوم نباشد چند برگ است. کاغذ کاويش را هم يادم هست. پس زمينه سفيد با کلي جعبه کادويي روبان بسته. برچسب چسباند و اسمم را رويش نوشت. بعد هم مشمايش کرد. سر شب بود که شروع کردم به نوشتن. چند صفحه که نوشتم خوابم گرفت. نه شب خواب بودم آن وقت‌ها. بعد خودش صورت تمرين‌ها را مي‌نوشت و من جواب مي‌دادم. بعد ديد نمي‌رسيم، گشادگشاد مي‌نوشت، از بعضي تمرين‌ها مي‌پريد. من مي‌خوابيدم، بيدارم مي‌کرد اين‌هايي که صورتشان را نوشته جواب بدهم، خودش مي‌خوابيد. من جواب دادنم که تمام مي‌شد، بيدارش مي‌کردم. تا صبح همين بساط بود. صبح که شد کلي نوشته بوديم. يک دفتر حسابي شده بود براي خودش. معلمه که گرفت ببينتش دل توي دلم نبود. گفتم مي‌فهمد لابد که خيلي کم است، يا دست خط من نيست، يا خيلي نو است و يک شبه آماده شده. نفهميد. کلي کيف کرد که چه‌قدر مرتب است. به بچه ها هم نشان داد. نمره‌اش را هم کامل داد... فکر که مي‌کنم مي‌بينم «گ» چقدر تکيه‌گاه بوده براي من! دبيرستان که رفتم «گ» هم دانشگاه شهرستان قبول شد و رفت. توي همان اوج مشکلات من. درس‌ها را نمي‌فهميدم. اصلن ربطي به کتاب درسي نداشتند. معلم‌ها يک چيزهايي مي‌گفتند که انگار دارند مرور مي‌کنند. يک چيزهايي که انگار ادامه يک چيزهاي ديگري بود و اصلن من هيچ ايده‌اي نداشتم که چي هستند. غير من همه سر کلاس مي‌فهميدند. براي خودم کسي بودم توي اين هشت سال درس خواندن. عادت نداشتم به اين همه شوت بودن. يک بار يکي از معلم‌ها که داشت يکي از آن «خوب همه فهميدند، سوالي نداريد؟»هاي مهوعش را مي‌گفت، من از ته کلاس بلند شدم و گفتم من نفهميدم. گفت کجايش را نفهميدي؟ گفتم هيچ جايش را نفهميدم. هيچ وقت هيچي نمي‌فهمم. بعد گريه‌ام گرفت و همين جوري داشتم براي خودم ناله مي‌کردم که اصلن از اول سال تا حالا من هيچي نفهميده‌ام. بعدش گفت تو الان حالت خوب نيست. برو صورتت را بشور و از اين دست شعرها... هيچ دوستي نداشتم. عادت نکرده بودم به هيچ دوستي نداشتن. زنگ تفريح‌ها مي‌رفتم توي توالت و گريه مي‌کردم... بچه‌هاي کلاس هم سوال‌هايم را جواب نمي‌دادند. يعني مي‌گفتند خودشان هم بلد نيستند. که اين هم شعر بود. آمدم التماس ِ بابا کردم که بگذارد بروم همين دبيرستان نزديک خانه‌مان. همه دوست‌هايم آن‌جا بودند. گفت فقط يک ماه تحمل کن، من مطمئنم تو هر جا که بروي حداقل از نصفشان بهتر خواهي بود. آخرين تيرم بهترين تيرم بود. يک روز زنگ تفريح دفتر رياضي‌ام را برداشتم بردم طبقه دوم. اين‌طوري بود که طبقه اول مال اول دبيرستاني‌ها بود و دوم مال دوم دبيرستاني‌ها و الخ. بعد رفتم توي کلاس و گفتم من چند تا سوال دارم. کي وقت داره جواب بده؟ يک دختر خيلي نازي بود، سميرا، گفت بيا ببينم. بعد همه‌ي تمرين‌هايم را حل کرد. کلي توضيح داد. گفت که اين‌ها را بچه‌ها توي راهنمايي خوانده‌اند. کتاب‌هاي تکميلي. گفت کتابش را بروم از دفتر بگيرم... سال بالايي‌ها مهربان و حمايت‌گر بودند. ما عقده‌اي و بدبخت بوديم. سر ِ عن بودن رقابت داشتيم با هم... سميرا يک چيزي بود که زندگي را آسان مي‌کرد براي من... سميرا بود. تا سوم دبيرستان که سر ِ حد و مشتق توي گل مانده بودم و سميرا برايم توضيح داد. بعدش؟ بعدش برق شريف قبول شد و رفت...‏&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-1830913778386180697?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/1830913778386180697/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=1830913778386180697&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/1830913778386180697'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/1830913778386180697'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/12/blog-post_08.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-7900913893509941770</id><published>2010-12-02T00:31:00.004+03:30</published><updated>2010-12-03T10:22:38.394+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;داف شدن ِ من همان‌قدر زحمت دارد که احتمالن داف شدن شِرِک باید زحمت داشته باشد. البته این باعث نمی‌شود که کلن قیدش را بزنم. هرازچند گاهی&amp;nbsp; تلاشم را می‌کنم. هر چند ناموفقانه. مناسبت‌هایی هم دارد البته. مناسبت‌هایی که از دید ناظر بیرونی ممکن است چرت باشند. خوب من نظر خودم را دارم. عروسی ِ «گ»؟ مسلمن نه. سر ِ عروسی «گ» ساعت هفت شب خسته و هلاک رسیدم خانه و هول هولکی یک چیزهایی مالیدم به خودم و رفتم. یک مقداری هم شلنگ تخته انداختم که&amp;nbsp; خوشحالی ِ عمیقم را از رفتنش نشان بدهم. البته بعدش که فیلم رقصیدنم را دیدم به شکرخوردن افتادم... مناسبت‌های مهم‌تری هم هستند. برای این‌ها دوست دارم کم نگذارم... &lt;br /&gt;
اول یک سری اصلاحات سرتاسری باید بکنی&amp;nbsp; که خیلی پیچیده و تخصصی و نفس‌گیر است. بعدش باید خوب بررسی کنی ببینی چیزی از قلم نیفتاده باشد. اغلب هم وقتی کار از کار گذشته می‌بینی چند تا کُرک ِ خوشحال برای خودشان یک گوشه‌ای قایم شده‌اند. همه‌ی رویایم این است که یک روز آن قدر پول داشته باشم که بروم این پشم‌ها را سرتاسری لیزر یا همچین چیزی بکنم&amp;nbsp; و برای یک عمر خلاص بشوم. یک چیزی توی مایه‌های کامران ِ «‏کامران-هومن». رویای مهوعی است، خودم می‌دانم... آخر ِ سر پوستت نازک و قرمز و دون‌دون شده و می‌سوزد. رویش روغن بچه می‌مالی. بوی روغن بچه جانسون می‌پیچد. بوی روغن بچه جانسون مهربان است. همیشه مرهم دردهای آدم است. آفتاب‌سوختگی و خشکی پوست و عرق‌سوزشدن و فلان. قوطی‌اش بزرگ است. به این زودی‌ها تمام نمی‌شود. آخر مرام ومعرفت است خلاصه...‏&amp;nbsp; بعد می‌روی سراغ تمیزکردن ابروها. اغلب هم ترمیزنی توی لنگه‌ی چپی. مهم نیست. اعضای سمت چپی عادت دارند همیشه مورد ظلم واقع شوند. بعدش حمام. بعد لاک‌های نصفه‌نیمه دست‌ها و پاها را پاک می‌کنی، ناخن‌های کج و کوله را سوهان می‌زنی و دوباره لاک می‌زنی. چی بپوشی؟ اتو دارد یانه؟&amp;nbsp; آخر‌شب دهان‌شویه یادت نرود. این‌ها همه آماده‌سازی‌های روز قبلش است. ما بهش می‌گوییم حنابندان. معادل روز ِ قبل از عروسی‌های قدیم است که عروس برای اولین بار در عمرش پشم‌هایش را می‌زد. روز اصلی هم مراسم خاص خودش را دارد.&lt;br /&gt;
برای من خیلی مهم است... پائولوکویلو یک کتابی دارد، «ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد»، این را دوست داشتم. البته خود پائولوکویلو یک آدم بی‌خودی است که خوب همه می‌دانند و گفتن ندارد. اما ایده‌ی این را دوست داشتم. اولش یک دختری هست که خودکشی می‌کند، بعدش زنده می‌ماند اما بهش می‌گویند که قلبت داغان شده و چند روز دیگر بیشتر زنده نیستی.&amp;nbsp; اینش جالب بود. این که آدم هر روز زندگیش را فکر کند آخرین روز است. البته ایده اصلیش را باید از امام علی دزدیده باشد. نمی‌دانم. حالا هر چی. این که هر روزی را که زنده بیدار شدی یک گیفت بدانی. من البته هر روزم را یک گیفت نمی‌دانم. من هر روز ِِ یک رابطه سالم را یک گیفت می‌دانم. سالم؟! نمی‌دانم. منظورم چیزی است که آدم تویش آرامش داشته باشد. خودش باشد. فیلم بازی نکند . بداند همین جوری که هست، پذیرفته شده است. این که بدانی دو طرف هر چه که دارند، ‌گذاشته‌اند وسط. این که بدانی همان‌قدر خودخواهی تویش هست، که دیگری‌خواهی. این‌قدر این ارزش دارد و این‌قدر نادر هست که هر روزش را فکر کنی آخرین بار است...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-7900913893509941770?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/7900913893509941770/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=7900913893509941770&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/7900913893509941770'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/7900913893509941770'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-4050501552360239306</id><published>2010-11-24T13:52:00.002+03:30</published><updated>2010-11-24T14:01:22.251+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;کنکور ارشد را که داده بودم اوایل اسفند بود. اسفند که کسی نیروی جدید نمی‌گیرد. بدترین موقع برای گشتن دنبال کار است. هنوز حالم بد بود. کار قبلیم را دوست داشتم. برای خودم کسی بودم آن‌جا. از این که بخواهم از اول خودم را اثبات کنم، بدم می‌آید. زیاد برای مصاحبه این‌طرف آن‌طرف می‌رفتم. نماینده و مدیر‌فروش و خدمات پس ازفروش شدن از من بر نمی‌آید. اگر مهندس‌های شرکتی را با آرایش عروس می‌دیدم، می‌زدم بیرون. اگر منشی‌ها بیشتر از مهندس‌ها بودند، اگر ابزاردُرستی نداشتند، اگر کار برنامه‌نویسی محض بود... دو هفته‌ی آخر اسفند را قرار شد یک‌جایی آزمایشی کار کنم . بعدن فهمیدم آزمایشی در کار نبوده. صرفن می‌خواستند کارهای عقب‌افتاده‌شان تا قبل از عید تمام شود.&lt;br /&gt;
دو هفته فقط لحیم‌کاری کردم. لحیم‌کاری یک نوعی از خستگی‌در‌کردن است (سلام آقای نادر ابراهیمی). همکار قبلیم هیچ‌وقت نمی‌گذاشت من لحیم‌کاری کنم. می‌گفت وقت تو بیشتر ارزش دارد. ولی در واقع لحیم‌کاریم را قبول نداشت. یعنی یک روز تصمیم گرفت که اصولی یادم بدهد. اصلش این است که اول با میخ و دم‌باریک یادت می‌دهند. یعنی که بدون ابزار هم باید بتوانی کارت را راه بیندازی. می گفت فرض کن توی جبهه یک چیزی خراب شده، می‌خواهی درستش کنی. میخ را می‌گرفتی روی گاز، سرخ که می‌شد، باید زود تا سرد نشده کارت را تمام می‌کردی. خوب من هیچ‌وقت از این مرحله فراتر نرفتم. موهایش را می‌کند که چه‌طور ممکن است یک نفر با میخ خوب لحیم کند، با هویه گه... بعدش کلن بی‌خیال شد و گفت اگر کاری دارم بدهم مونتاژکارها برایم بکنند و خودم دست به هویه نزنم... لحیم‌کاری به آدم حس مهندس بودن می‌دهد. هر کس هم که می‌آمد، مونتاژکارها را که می‌دید آن‌قدر گرم «خسته نباشید خانم مهندس» به‌شان می‌گفت که نگو. من را هم که می‌دید تاسف می‌خورد که این هم که همه‌اش دارد با کامپیوتر بازی می‌کند...&lt;br /&gt;
جای جدید دو هفته تمام من فقط حال می‌کردم. کارشان ترتمیز نبود. صرفن باید یک‌جوری همه چیز را می‌تپاندی توی جعبه می‌دادی دست مشتری. کلی آدم بودیم توی یک سالن بزرگ. همه‌شان طراحی می‌کردند . فقط من و یک پسر کرولال مونتاژ می‌کردیم. رابطه برقرار کردن باهاش خیلی راحت بود، برای منی که بادی‌لنگوئجم بیشتر از حرف‌هایم است. آن‌جا سنبل کردن را به خوبی یاد گرفتم. یک طراح واقعن لازم است سنبل کردن هم بلد باشد.&lt;br /&gt;
دیروز که پیرمرد گفت سه روز تعطیل است، سعی کن خودت یک‌جوری کارت را راه بیندازی، بعد از سه‌چهار ساعت که یک برد سنبل کردم، داشتم به این‌ها فکر می‌کردم. به این که بچه که بودم یک‌بار گیس‌های عروسکم را باز کردم و خودم دوباره بافتم. بعدش سعی کردم روش بافتن سه تا گیس را به چهارتا و بیشتر تعمیم بدهم. دیروز چهار تا سیم را که به هم می‌بافتم داشتم فکر می‌کردم. به این که نمی‌شود بی‌وقفه یاد گرفت. این که یک چیزی را که ولش کنی به حال خودش، توی ذهنت که ته‌نشین بشود یادش گرفته‌ای. نمی دانم دقیقن چه اتفاقی می‌افتد. شاید مغزت دارد ناخودآگاه رویش کار می‌کند. شاید بعد از آن خوب‌تر نگاه می‌کند. شاید دارد ناخودآگاه درباره آن چیز تجربه جمع می‌کند. هر چی که هست، بعد از چند وقت که دوباره می‌روی سراغش، وقتی که فکر می‌کنی همه چیز را فراموش کرده‌ای، می‌بینی برعکس انگار از جایی که نمی‌دانی کجاست کلی چیز یاد گرفته‌ای... من نمی‌توانم بی‌وقفه درس بخوانم. فرضن مثل ِ «میم» که چهار سال از من کوچک‌تر است و دارد دکترایش را می‌گیرد. شاید یک روز من هم بروم دنبال دکترا. ولی حالا نه. دوست دارم همه این چیزها توی مغزم ته‌نشین بشود. مثل آن چند سالی که بعد از لیسانس کار کردم. یعنی دوست دارم از چیزهایی که یاد کرفته‌ام یک چیزی درست کنم. تا این که آن‌قدر درس بخوانم که خودم بشوم استاد و دوباره همین‌ها را به یکی دیگر یاد بدهم. اصلن کنکور دکترا هم ثبت نام نکردم. چه کاری است؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم بنویسم این‌جا که یادم نرود. که یک‌روز پشیمان نشوم، که چرا آن‌موقع که موقعیت‌ش را داشتم، آن‌وقت که راحت‌تر می‌شد فلان کار را کرد، نکردم...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-4050501552360239306?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/4050501552360239306/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=4050501552360239306&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/4050501552360239306'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/4050501552360239306'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/11/blog-post_24.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-4914281099045764493</id><published>2010-11-15T22:12:00.003+03:30</published><updated>2011-01-08T21:49:10.682+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;من آدم حرف‌گوش‌کنی هستم. یعنی توی هر آدمی یک چیزهایی هست که بشود به‌ش گوش داد. فرضن همین پیرمرد. اگربخواهم به چند تا چیز توی خودم افتخار کنم، یکی‌اش همین کنار آمدن با پیرمرد است. پیرمرد چند تا دانشچوی دیگر هم داشته و دارد ولی هیچ‌کدام‌شان شش روز ِ هفته از صبح تا شب آن هم برای یک سال باهاش سروکله نزده‌اند. زبانش اجق‌وجق است. خودم هم نمی‌دانم چطور. فقط حرف‌هایش مفهوم نیست. فرضن بیشتر حرف‌ها را توی مغزش می‌زند و آخرش را بلند می‌گوید. نمی‌فهمی کلن موضوع چیست. یا نمی‌دانم فعل ندارند جمله‌هایش. بیشترشان کلمه‌های کلی هستند. نمی‌دانم. فرضن به کلیت ِ «چیز». زیاد حرف می‌زند. در مورد تک‌تک اسپم‌های ایمیلش هم حرف پیدا می‌کند برای زدن. حافظه‌ی کوتاه‌مدت تقریبن ندارد. حافظه‌ی بلند مدتش هم به چند خاطره محدود می‌شود. بعد این‌ها را هر روز می‌گوید. هر روز. فقط خودش حرف می‌زند. به زور باید وسط حرف‌هایش یک جمله بگویی. جمله‌ی منفی که عمرن. به فعل نرسیده می‌پرد به‌ت که یعنی چه و فلان. باز باید به زور وسط حرف‌هایش داد بزنی که جمله‌ام منفی بود، شما نگذاشتید فعلش را بگویم. حالا یاد گرفته‌ام تایپ هم که می‌کنم زیر فعل‌های منفی را خط می‌کشم...&lt;br /&gt;
همه‌ی این‌ها هست. اما خیلی چیزهای دیگر هم دارد. من اگر قرار باشد با این شناخت الانم دوباره استاد راهنما انتخاب کنم، قطعن دوباره پیرمرد را انتخاب خواهم کرد. مهربان است. خیلی. فرضن اعصابش از دست آدم خرد می‌شود و کلی داد و هوار می‌کند سرت و این‌ها. اما بعدش که رفتی هی می‌نشیند با خودش فکر می‌کند و آخر یک جاهایی به‌ت حق می‌دهد. بعد هم ذره‌ای کینه توی دلش نمی‌ماند. کل موضوع پاک می‌شود از ذهنش. پشت ِ آدم است. خودش را مسوول می‌داند که اگر این دختر کارش درست نباشد، تقصیر من ِ استاد راهنما است. کمک می‌کند. خیلی. توی پروژه که هیچ، توی درس‌های دیگرم هم کمکم می‌کند. الان زنگ زده که با آقای فلانی در مورد فلان مشکلت حرف زدم و چه و چه. کدام استادی این کار را می‌کند؟... خودش هیچ چیزی از چیزهایی که بلد بوده یادش نمانده، الا روش درست فکر کردن. مدیر ِ خوبی است. می‌داند از هر کسی چه کاری می تواند بکشد. خیلی چیزها ازش یاد گرفته‌ام. مهم‌تر از همه نوشتن را. داکیومنت کردن. اگر یک قدم جلو بروم، وادارم می‌کند که به ساده‌ترین زبان گزارش کارش را بنوسم. شکل بکشم. توضیح بدهم. صدایم را ضبط کنم. فیلم بگیرم...&lt;br /&gt;
امروز می‌گفت که فلان درس را ترم بعد ارایه بدهم یا نه؟ داشت فکر می‌کرد. چی باید بهش می‌گفتم؟ که بچه‌ها زبانت را نمی‌فهمند؟ که آن پسر تپل ِ ادایت را درمی‌آورد؟ که فرم نظرسنجی درسَت را همه&amp;nbsp; بسیار ضعیف زدند؟ چی؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-4914281099045764493?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/4914281099045764493/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=4914281099045764493&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/4914281099045764493'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/4914281099045764493'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/11/blog-post_15.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-6705741154222138551</id><published>2010-11-11T22:05:00.003+03:30</published><updated>2010-11-11T22:05:13.483+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>همان‌قدر که از دهان من تا مثانه‌ام راه بسیار کوتاهی است، از مغزم به دهانم هیچ راهی نیست. یک کوره‌راه شاید. البته ما به‌ش می‌گوییم گربه‌رو... آدم دلش می‌گیرد. حس می‌کند دارد خفه می‌شود. «منم همین‌طور» گفتن هم از من برنمی‌آید. من همین‌طور نیستم. طور ِ خودم را هم بلد نیستم کلمه کنم. تازه اگر بخواهم که کلمه کنم. اغلب نئشه‌ی شنیدن طور ِ طرفم می‌شوم و حرف زدن خودم یادم می‌رود. خیلی تلخ است. خیلی. بعدش حس می‌کنی من چه مرگم شده بود؟... دست‌هایم خوب کار می‌کنند اما. شاید بهترین واسط من و دنیای بیرون باشند. یک پسر کوچولویی بود توی مترو، وایستاده بود کنار مادرش. توی آن شلوغی خم شده بود با نوک انگشتش به بند کفشم ورمی‌رفت. اولش هی گفتم نکن گُلی دستات کثیف می‌شه و این‌ها. بعدش دیدم این‌طوری دارد دنیایش را کشف می‌کند. کثیف بشود دستش. به درک. خودم که هنوز هم همینم. بعد حالا هی دست‌هایم را بو می‌کنم و از عطری که تویش مانده باز نئشه می‌شوم. همه‌ی اینها به کنار، ته ِ دلم بغض هم که داشته باشم دیگر کلن صامت می‌شوم. از ترس این که صدایم بلرزد یا گریه‌ام بگیرد... اما فرقی نمی‌کند. اشک‌هایی که بخواهند بریزند، می‌ریزند. کاری از من برنمی‌آید...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-6705741154222138551?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/6705741154222138551/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=6705741154222138551&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/6705741154222138551'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/6705741154222138551'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/11/blog-post_11.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-8462026026921510047</id><published>2010-11-03T18:13:00.000+03:30</published><updated>2010-11-03T18:13:35.959+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یک عده که خانه‌شان نزدیک بود رفتند خلای خانه و برگشتند و خوشحالند. پسرها مشکلی ندارند. همه جا برایشان حکم خلا را دارد. خصوصن که مه این قدر غلیظ است که دو متر جلوترت را هم نمی‌بینی. لوله اصلی ترکیده. آب را قطع کرده‌اند. در خلا را هم قفل کرده‌اند. من گرچه از یک لحظه غفلت‌شان استفاده کردم و در فاصله‌ای که هنوز در را قفل نکرده بودند رفتم و مشکلم را حل کردم. یک لوله دستمال کاغذی اغلب می‌تواند کار یک لوله آب را به خوبی انجام بدهد. مسخره است. کنار رودخانه باشی، باران هم بیاید اما یک آفتابه آب نداشته باشی. خودم می‌دانم تا یکی دو ساعت دیگر بیشتر دوام نمی‌آورم. سه تا نارنگی خورده‌ام که به زودی به مثانه خواهند رسید. از دهان من تا مثانه‌ام راه بسیار کوتاهی است. این جا معرکه است. فکر کن مه این همه پایین آمده و غیر از دانه‌های ریزش که می‌پاشد توی صورت آدم، باران هم نم‌نم می‌بارد. آب رودخانه هم خیلی زیاد و تمیز شده. بوی سروها هم که آدم را مست می‌کند. هوا هم سرد نیست، خنک است. حیف نیست آدم توی این هوا بنشیند توی کتاب‌خانه و کنار شش تا آدم که از زور جیش چشم‌شان باز نمی‌شود، درس بخواند؟ خدا آدم را عاق(؟!) نمی کند؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-8462026026921510047?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/8462026026921510047/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=8462026026921510047&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/8462026026921510047'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/8462026026921510047'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-4889693840501651105</id><published>2010-10-29T00:33:00.002+03:30</published><updated>2010-10-29T00:33:53.706+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خدایی من اگر عقده‌ای و بدبخت شده‌ام، کاملن حق دارم. هی آدم را انگشت می‌کنند. بعد از یک جایی به بعد خودت هم خودت را انگشت می‌کنی. می‌خواهی انقدر دردت بزرگ شود که برای همه قابل درک باشد... مامان می‌گوید تولد بچه‌ها (من و خواهرم) یک‌شنبه است؟ بعد بابا می‌پرسد نهم آبان؟... یعنی که من اصلن وجود ندارم. فقط خواهره است که تولدش مهم است. اصلن ریدم توی تولد و این‌جور مسخره بازی‌ها. حالم از همه‌شان به هم می‌خورد. اینش مهم نیست. مهمش این است که نهم آبان نمی‌دانم تولد ولی‌عهد بوده یا چه. حالا گیریم که سی سال پیش چه می‌کرده‌اند برای تولد ولی‌عهد یا چه کوفتی. گیریم که این مقارن با تولد بچه‌ی تو هم بوده. چه فرق می‌کند. سی و پنج سال گذشته. هر سال می‌خواهی این را گوشزد کنی؟ اه... زندگی  گهی یعنی که بابا همان یک بچه را می‌خواسته. بقیه همه اضافی بوده‌اند. از همه اضافی‌تر هم من هستم که فقط بخاطر این اینجام که فکر می‌کردند وقتی آدم بچه شیر می‌دهد، حامله نمی‌شود. این هم مهم نیست. بیست و نه سال گذشته است. چه فرق می‌کند؟... دیروز باز مامان کتلت را با مرغ درست کرده بود. می‌گوید داداشت گوشت دوست نداره... پس من چی؟ «گ» هم کشمش توی غذا و عدس‌پلو و چیزمیز توی چایی دوست ندارد. دارچین و زنجبیل و بهارنارنج و این چیزها. بهش گفتم من را هم می‌بینی مامان؟ من چی دوست دارم، چی دوست ندارم؟ اصلن برایت فرقی می‌کند؟... این‌ها هم مهم نیست. کلی درس دارم... نیست. دلم می‌خواهدش. خودم را لوس کرده‌ام.‏&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-4889693840501651105?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/4889693840501651105/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=4889693840501651105&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/4889693840501651105'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/4889693840501651105'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/10/blog-post_29.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-5765737290600971072</id><published>2010-10-27T19:40:00.003+03:30</published><updated>2010-10-27T19:41:46.817+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خوب این طوری خیلی بهتر شد. قبلن دراز می‌کشیدم روی تخت و لپ‌تاپم را می‌گذاشتم روی شکمم که باعث می‌شد گردنم چند سانت دراز بشود و شکمم حسابی داغ، که اینش اما می‌چسبید. خصوصن توی یک روزهای خاص. امروز دم ِ در دانشگاه یک بابایی سه تا از این میزهای پایه‌کوتاه گذاشته بود روی هم و داشت با موبایلش حرف می‌زد. پرسیدم: چنده اینا؟ گفت: هفت تومن. بعد که من ازش دور شدم داد زد چند می‌خواستی؟ پنج را با دستم نشان دادم. گفت بیا ببر. میم قبلن ازش خریده بود. تعرفش را از او شنیده بودم. پارسال شاید. مصیبتی بود آوردنش تا خانه. توی مترو عمودی گذاشته بودمش کنار خودم. یک دختر فینگیلی داد زد که این چه کاری بود؟ با لحن خودش گفتم: دعوام کردی؟ مامانش گفت: آخه خونه رو که به هم می‌ریزه من دعواش می‌کنم. الان فکر کرده شما این جا رو به هم ریختی...  خوب حالا لپ‌تاپ را به جای شکمم روی این می‌گذارم. مشق‌هایم را هم می‌توانم همین‌جا بنویسم. کلن به این نتیجه رسیده‌ام که اگر می‌خواهم توی فعالیتی موفق باشم، باید به نحوی منتقلش کنم به‌ داخل تختخواب... 
&lt;br&gt;
امروز رفتم که با این آقایی که برای‌مان یک قطعه ساخته بود تسویه حساب کنم. یک سالن بزرگ است با کلی دستگاه‌های غول‌پیکر. فزر و سنگ و دریل و این جور چیزها. یک قطعه‌ی دیگری را هم دادم بهش که برایم پرداخت کند. سرش شلوغ بود. قطعه را می‌بست به دستگاه و روشنش می‌کرد و خودش می‌رفت پی ِ کارش. این فرز که می‌چرخید و آرام آرام می‌آمد جلو، این براده‌هایی که به اطراف می‌پاشیدند، سطح صاف قطعه که از پشتش معلوم می‌شد... بعدش هم بازش کرد گذاشت روی دستگاه دیگری که سنگش بزند. آب صابون که از پشت سنگ می‌ریخت روی قطعه، رفت و برگشت قطعه، دانه‌های درخشانی که به اطراف پاشیده می‌شدند... توی خلسه بودم. این قدر دوست دارم این هیولاها را. ولم کنند که صبح تا شب می‌ایستم به تماشایشان... همیشه کاری که همان لحظه حاصلش را ببینی  برای من جذاب بوده است. فرضن یک چیزی مثل کنکور خیلی زجرآور است. یا از آن بدتر زندگی‌ای که این‌ها می‌خواهند برایت بسازند. فرضن یک عمر زجر بکش که آن دنیا حاصلش را ببینی. به جایش عشقم این است که بایستم کنار یک سی‌ان‌سی فرز و ظرف چند دقیقه ببینم که یک چیزی می‌سازد. مست می‌شوم. یا حتا بافتنی. خیاطی... آشپزی را اما نه. یعنی چی که سه ساعت برای یک چیزی زحمت بکشی و ظرف یک ساعت تمام بشود. از آن مسخره‌تر ظرف شستن. به پوچی می‌رسم کلن با ظرف شستن. کلی زحمت بکشی، یک ساعت بعد دوباره همه‌اش کثیف بشود...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-5765737290600971072?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/5765737290600971072/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=5765737290600971072&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5765737290600971072'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5765737290600971072'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/10/blog-post_27.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-4124110583782939794</id><published>2010-10-21T02:04:00.001+03:30</published><updated>2010-10-21T02:04:56.787+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>توی ون که داشتم می‌آمدم خانه کاملن خواب بودم. هدفون هم توی گوشم بود. این خانم بغلی که حرف می‌زد هی لبخند می‌زدم. آخر فهمیدم دارد کرایه را می‌پرسد. پایین پنجره یک پرچ هم بود که مانتوی پلوخوری‌ام را نخ‌کش کرد. یک چسب‌زخم درآوردم از کیفم و چسباندم رویش. چون من آدم مسئولی هستم و این خودش را در تمام شئون زندگیم نشان می‌دهد... حالا ساعت تقریبن دو است و من هنوز نخوابیده‌ام و دارم وول می‌خورم.
خوب همین حالا مامان این‌ها بیدار شدند که بزنند به جاده. همیشه نصفه‌شب راه می‌افتند که توی ترافیک تهران نمانند. حالا روزی دو ساعت توی ترافیک بمانند اشکالی نداردها ولی موقع مسافرت بابا یک دقیقه را هم تلف نمی‌کند. همچین گازش را می‌گیرد می‌رود که آدم فکر می‌کند کجا قرار است برسد. یک بار که من دبیرستانی بودم، با مامان و عمه و دختر‌عمه با اتوبوس رفتیم دهات. اتوبوس ِ شیراز بود، ما بین راه گفتیم نگه دارد که پیاده شویم. رانندهه می‌گفت خانم این جا که بیابونه. بعد تاریک ِ ظُلُمات بود. می‌خواست پیاده شود بار و بنه‌مان را بیاورد. مرامش اجازه نمی‌داد چار تا زن را توی بیابان ول کند برود. خلاصه که می‌گویم همچین دهاتی است. وسط بیابان کاملن. بعد وقتی مامان بزرگم زنده بود، بابا می‌گفت که زودتر برسیم چون پیرزن چشمش به در است. حالا را نمی‌دانم چرا هنوز می‌خواهد زودتر برسد... مامان در اتاق را باز کرد و خداحافظی کرد. من گفتم احتیاط کنید. «گ» هم رفته اصفهان پیش شوهرش. و داداش کوچیکه رفته خانه‌ی زنش. زهی کبوترهای عاشق! بنابراین در این نصفه‌شب پاییزی من کاملن تنها هستم. اتفاقی که در خانه‌ی ما به‌ندرت می‌افتد و اختمالن تا فردا ظهر هم بیشتر دوام نمی‌آورد...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-4124110583782939794?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/4124110583782939794/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=4124110583782939794&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/4124110583782939794'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/4124110583782939794'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/10/blog-post_21.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-2708053593274193355</id><published>2010-10-17T17:38:00.000+03:30</published><updated>2010-10-17T17:38:36.776+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>استخر دانشگاه بالاخره راه افتاد. بیلطش برای ما هزار تومان است. بنابراین اگر خودمان را خفه کنیم حق داریم. به پیرمرد می‌گویم من دو ساعتی می‌روم بیرون دانشگاه و بعدش فین فین کنان بر می‌گردم. همه‌ی آن آب‌هایی که ظرف دو ساعت رفته توی مغزت یک روز طول می‌کشد تا بیرون بیاد. دستمال کاغذی جواب‌گو نیست. از دستمال سفره استفاده می‌کنم. هواکش را هم روشن کرده‌ام که صدای فین‌ها کسی را سکته ندهد... کلی مشق برای فردا دارم. در واقع مال جلسه‌ی پیش بوده. من به نظرم آمده که موضوع جدی نیست. همیشه همین است. فرضن استاد برمی‌گردد قاطی درس دادنش می‌گوید این را خودتان به عنوان تمرین حل کنید. خوب آدم می‌گوید لابد گشادیش آمده الان حل کند یا موضوع مهمی نبوده یا چه. بعد می‌بینی جلسه‌ی بعد همه تمرینه را حل کرده‌اند و رویش هم یک صفحه تایپ شده با آرم دانشگاه و دانشکده و تمرین سری فلان و استاد فلانی و غیره چسبانده‌اند با طلق و شیرازه تحویلش می‌دهند. واقعن آدم حالش بد می‌شود. زندگی نشد آخر... 
پیرمرد آمد. من بروم سر ِمشقم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-2708053593274193355?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/2708053593274193355/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=2708053593274193355&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/2708053593274193355'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/2708053593274193355'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/10/blog-post_17.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total><georss:featurename>Tehran, Iran</georss:featurename><georss:point>35.6961111 51.4230556</georss:point><georss:box>35.4172881 50.9561366 35.974934100000006 51.889974599999995</georss:box></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-5741486327942020046</id><published>2010-10-11T23:17:00.005+03:30</published><updated>2010-10-11T23:24:48.894+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;
از حمام آمده‌ام. آبش یخ بود. هنوز دارم می‌لرزم. لپ‌تاپم را در آغوش گرفته‌ام که گرم بشوم. صد بار تا به حال به خودم لعنت فرستاده‌ام که بعد از «گ» حمام نروم، باز می‌روم. «گ» می‌تواند در کسری از دقیقه یک آب‌گرم‌کن آب گرم را تمام کند. به رویش بیاوری خشتک برایت نمی‌ماند. «گ» همچنین می‌تواند فرکانس‌های خیلی بالایی تولید&amp;nbsp; کند. طوری که ترجیح می‌دهید زیاد صدایش را در نیاورید. به هر حال تا یکی دو ماه دیگر می‌رود خانه‌ی شوهر. شوهرش یک مرد&amp;nbsp; سی و اندی ساله‌ی جاافتاده‌ی سیه‌چرده‌ی اصفهانی است. قد بلند و با یک هوا شکم. من بودم نقش یک فرش فروش توی بازار اصفهان را بهش می‌دادم. البته یک شاگرد هم برایش می‌گذاشتم که خودش زیاد جابه‌جا نشود. آدم خوبیست. فکرش باز است. نقطه‌ی مقابل «گ». داداش کوچیکه که با هیچ کس کنار نمی‌آید، این را قبول دارد. کلی می‌نشینند با هم بحث می‌کنند. من فقط گوش می‌کنم و کلی تعجب می‌کنم که این‌ها این همه عدد و اسم حفظند. تنها چیزی که از کتاب‌ها یاد من می ماند خوب، بد؛ خیلی، کم؛ قشنگ، زشت و چیزهایی از این دست است. طوری که در بحث‌ها اغلب ترجیح می‌دهم ساکت بمانم... ها؟ می‌گفتم که سردم است. یک مقداری هم سرما خورده‌ام. البته از دادنش به دوستان دریغ نکرده‌ام. یک باوری هست که می‌گوید وقتی به اندازه‌ی کافی سرماخوردگی‌ت را به دیگران بدهی، خودت خوب می‌شوی. چه بسیار آدم‌هایی که روحشان هم خبر ندارد از من سرماخورده‌اند! من خودم از کَس خاصی سرما نخوردم. یعنی از مترو سرماخوردم. این تهویه‌ی مترو نمی‌دانم چه طوری است که فقط دو حالت دارد انجماد و تصعید که همان تبدیل شدن از جامد به بخار است. بعد من هی نشستم و گفتم بی‌خیال حالا می‌رسیم، حالا می‌رسیم. بعد سرماهه را که خوردم بلند شدم آن دکمه‌ی قرمز را زدم و گفتم که کولر را خاموش کند که گفت باشه ولی نکرد. تخمش هم نبود کلن. من به هر حال همیشه احساس می‌کنم رسالتی روی دوشم هست که روزی یک بار آن دکمه قرمز را بزنم. خوب به نظر می آید که دیگر من کاملن گرم شده‌ام و می‌توانم بروم بخوابم‏.‏&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جو گیری جدیدم به خاطر وبلاگ &lt;a href="http://introutsugar.wordpress.com/"&gt;در قند قزل آلا&lt;/a&gt; است.‏&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-5741486327942020046?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/5741486327942020046/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=5741486327942020046&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5741486327942020046'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5741486327942020046'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/10/blog-post_11.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-6324154102357703801</id><published>2010-10-08T12:28:00.003+03:30</published><updated>2010-10-08T12:28:27.027+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;
نباید هیچ گوشی‌ای دوربین داشته باشد. نباید یک دوربین همیشه همراه آدم باشد. هیچ زیبایی را نباید ضبط کنی. نباید آن لحظه را از دست بدهی که بعدها لذتش را ببری. نباید همه‌ی حواست برود پی ِ بهتر ثبت کردنش.&lt;br /&gt;خیلی مسخره است که تا دلت را قرص نکنی که تمام نشده، که باز هم هست، نمی‌توانی لذت ببری... تا قرار بعدی را نگذاری... «بازم بیایم»، «بیشتر با هم باشیم»، «دفعه ی بعد فلان کار رو هم می‌کنیم»... یا یک چیزی. هر چیزی. دلت می‌خواهد&amp;nbsp; یک تکه از رویایت را بکنی با خودت بیاوری... &lt;br /&gt;چقدر سخت است روی لبه زندگی کنی... توی لحظه...‏&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-6324154102357703801?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/6324154102357703801/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=6324154102357703801&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/6324154102357703801'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/6324154102357703801'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-9035306737375395033</id><published>2010-09-26T21:16:00.003+03:30</published><updated>2010-09-26T21:58:04.266+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
کلاس پنجم بودم که یک روز دیدم تخته را تار می‌بینم. آن وقت‌ها خاله این‌ها با ما زندگی می‌کردند. خاله من را برد چشم ‌پزشکی. بیست و پنج صدم. به لعنت عمر نمی‌ارزید. همه حداقل چشم‌شان بیست و پنج صدم هست. من اما دلم توجه می‌خواست یا قایم شدن پشت ِ عینک. گفتم الّا‌‌و‌بلّا عینک می‌‌خواهم. عینک که داشته باشی بیشتر حواس‌شان بهت هست. وقتی جلوی تلویزیون خوابت می‌برد، عینکت را در می‌آورند. وقتی می‌دوی داد می‌زنند که مواظب عینکت باش. همین‌ها را می‌خواستم. آن وقت‌ها کسی حواسش به من نبود. مامان حتا. فرضن یادش می‌رفت برای من هم غذا بگذارد. برای همه چایی می‌ریخت الّا من. نمی‌دید فرضن کیف ندارم یا چه. همه‌ی مشکلاتم را خودم حل می‌کردم. همین این چیزهایی را که مامان‌ها به دخترهایشان یاد می‌دهند، من از در و همسایه یاد گرفتم. تنهایی می‌رفتم پنبه می‌خریدم می‌گذاشتمش لای دستمال‌ کاغذی و مشکلاتم را رفع و رجوع می‌کردم. یک دختر دوازده ساله!... دیر می‌آمدم خانه که نگرانم بشود. نمی‌شد. بعد می‌دیدم اصلن نفهمیده من نیستم. اصلن من را نمی‌دید... بخاطر جلب توجه بود یا چه، که هر سال گیر می‌دادم که من تخته را نمی‌بینم. می‌رفتیم دکتر. می‌گفت بیست و پنج صدم ضعیف‌تر شده ولی نمی‌خواهد عینکت را عوض کنی. چشمت تنبل می‌شود. اصرار می‌کردم که تخته را‌ نمی‌توانم ببینم...&lt;br /&gt;
 سالی بیست و پنج صدم زیاد شده تا رسیده به چهار... &lt;br /&gt;
یک روز یک همکاری داشتم که من را دید. تقریبن اولین کسی بود که من را دید. از لحظه‌ی اولی که زنگ زده بودم و آمده بود در شرکت را باز کرده بود تا همه‌ی چهار ساعتی که داشت باهام مصاحبه می‌کرد را‌ بعدها با همه‌ی جزییات برایم تعریف کرد. اولش سختم بود. یعنی هنوز هم هست. که این‌همه زیر ذره‌بین ِ کسی باشم. اما خوب بود. با کسی خودت را پیدا کنی. خیلی خشن و زننده برگردد بهت بگوید این که بخواهی از نقصت، دردت، برای جلب توجه استفاده کنی کثیف است. یک چیزهای دیگری هم گفت که شاید یک روز نوشتم. &lt;br /&gt;
دیگر چشمم ضعیف‌تر نشد. گفت که با چشمم ورزش کنم. گفت که بیست و پنج صدم درجه‌ی عینکم را کم‌تر کنم. کردم... &lt;br /&gt;
از شرکت که آمدم همه‌ی اینها یادم رفت. چشمم حالا چند سال است که سه و هفتاد و پنج صدم مانده. دیروز باز که رفتم شیشه‌ی عینکم را عوض کنم، یادم افتاد. به عینک ساز گفتم بیست و پنج صدم دیگر هم کمش کند...&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-9035306737375395033?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/9035306737375395033/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=9035306737375395033&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/9035306737375395033'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/9035306737375395033'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/09/blog-post_26.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-6299143458464734255</id><published>2010-09-22T22:28:00.002+03:30</published><updated>2010-09-22T22:28:19.664+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;
چند روزی می شود پیرمرد برگشته. این چند روز همه اش داشت پروپوزالم را می نوشت. خدا وکیلی چند وقت است من درگیر پروپوزالم هستم؟ تازه هیچ بعید نیست باز داورها ایراد بگیرند. داورها به دنیا آمده اند تا از چیزهایی که نمی فهمند ایراد بگیرند... &lt;br /&gt;گفته بودم پیرمرد درجات خیفی از آلزایمر دارد؟ تازگی ها فهمیده ام بد هم نیست، این که حرف های چند وقت پیش خودش هم یادش نمی آید. شما همان ها را دوباره تحویل خودش می دهید و او خوشحال است که دانشجویی به این فهیمی دارد. در واقع به پیرمرد نمی توانید غیر از حرفهای خودش حرفی بزنید. نشنیده همه را نفی می کند. این قدر نفی می کند تا تاییدش کنید... یک پسر کوچکی هم دارد که گاهی با خودش می آورد آزمایشگاه. من با تنها موجوداتی که راحت کنار می آیم بچه ها هستند. در واقع توی مهمانی ها هم به طرز جلفی صرفن می روم از اول تا آخر با بچه ها بازی می کنم. من! با این کهولت سن!... شما یادتان نمی آید، فرهاد کنجکاو نامی بود توی کتاب دوم دبستان. داشت تحقیق می کرد چرا کرم ها وقت باران همه جا پخش و پلا می شوند. پسر پیرمرد از لحاظ قیافه «وقتی پیرمرد کوچک بود» است و از لحاظ حرکات و سکنات «فرهاد کنجکاو».‏ همواره در حال کشف و شهود است. دو سوم وقتش هم صرف گزارش دادن به مادرش می شود. اگر یک سیم را نگه دارد تا من لحیم کنم، بعدش می رود زنگ می زند به مادرش که من به خانم فلانی کمک کردم... ما با هم مسابقه موشک های کاغذی برگزار می کنیم و گاهی هم مسابقه صندلی های چرخ دار. گاهی فیلم تن تن می بینیم. گاهی فقط حرف می زنیم. ولی وقت هایی که پیرمرد باشد، او از من کامپیوتر یاد می گیرد و اجتماعی می خواند و پیرمرد خوشحال است...‏&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-6299143458464734255?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/6299143458464734255/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=6299143458464734255&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/6299143458464734255'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/6299143458464734255'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/09/blog-post_22.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-5499724453073800083</id><published>2010-09-11T20:27:00.005+04:30</published><updated>2010-09-11T20:54:26.218+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;
دیوارهای کاغذی... صدای داداش کوچیکه می آید. مدام دارد یک چیزی می خواند. من مدام دارم وقت تلف می کنم... یادش که می افتم خنده ام می گیرد. می گفتی من یک سیب سالمم. می گفتی کلی چیز دست به دست هم داده تا من یک سیب سالم بشوم. حالا در مقابل همه ی آن سیب های کرم خورده و خراب مسئولم... هـــه!... گیرم که باشم. چرا باید آدم خودش را پاره کند تا چیزی به این دنیا اضافه کند؟ به من باشد دوست دارم برگردیم توی غارهایمان و دورهمی خوش باشیم. عمیقن باور دارم چیزهایی که ما به زندگی اضافه کردیم، زندگیمان را ساده تر، یا شیرین تر نکرد. ته ِ لذت من وقتی است که گودی کف پاهایم چمن خیس و خنک را لمس می کند. عطرها زندگی من را شیرین تر نکرد، وقتی بوی عرق تن آدمی که دوستش دارم را بیشتر از هر عطری دوست دارم. ژیلت ها و ریش تراش ها هم، وقتی صورتش را با ته ریش بیشتر می پسندم. هنجارهای اجتماعی، وقتی با رفتارهای ناهنجارش حس می کنم به من نزدیکتر است. وقتی ترجیح می دهم هوشم را برای زنده ماندن به کار بگیرم، تا برای کشف رابظه های احتمالی پارتنرم. دنیای جدید برای من چیزی نداشته. من چند هزار سال دیر دنیا آمده ام.‏&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-5499724453073800083?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/5499724453073800083/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=5499724453073800083&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5499724453073800083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5499724453073800083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-9076937582359191224</id><published>2010-07-20T23:52:00.002+04:30</published><updated>2010-07-20T23:52:44.018+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
شنگ که همش یا دارد می رقصد یا می رود شنا یا بدن سازی یا فلان. این قرار شب ها-پارک-والیبال برای او فرقی نمی کند... برای داداش کوچیکه از صبح تا شب از اتاقش در نمی آید، چرا. همش دارد درس می خواند. یعنی درسش تمام شده. دارد یک چیزی می خواند که فکر می کند ازش می شود زیاد پول درآورد. باید کارهایش را بکند برود سربازی. زنش چه می شود؟! کار چی؟ً! بابا همش دارد این ها توی گوشش می خواند. گناه دارد. آدم نباید از این سن غصه ی زندگی را بخورد... من هم مثل مورچه شده ام که اول نصف آذوقه اش را می خورد، بعد نصف ِ نصفش را، بعد نصف ِ نصف ِ نصفش را... باید یک راهی برای پول در آوردن پیدا کنم...&lt;br /&gt;&amp;nbsp;دو سه ساعت که دنبال توپ می دوی و عرق می ریزی، کم کم که بازیت خوب می شود، همه ی تنت که ضربان دارد؛ فکرهایت، غصه هایت آب می شوند و می روند. تهش برایت یک سرخوشی می ماند. یک بدن درد ِ شیرین... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادم بماند اگر یک روز نبود و یادش آمد و راه گلویم را بست، باید بروم اینقدر بدوم، بدوم و عرق بریزم تا یادش برود...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-9076937582359191224?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/9076937582359191224/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=9076937582359191224&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/9076937582359191224'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/9076937582359191224'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-6994835431903536427</id><published>2010-06-11T23:47:00.005+04:30</published><updated>2010-06-12T00:08:05.317+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
شنگ یک جایی را پیدا کرده که اینترنت ندارد. تنها جایی است که می شود چند ساعتی درس خواند. یک کتابخانه وسط یک پارک نیمه ساز. دور و برش هم رودخانه و دار و درخت است. دنیای دیگری است.. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;به پیرمرد گفتم یک هفته نمی آیم که مشق هایم را بنویسم و درس بخوانم. فقط خواستم یک هفته صدایش را نشنوم. راضی نمی شد. چند ساعت جلز و ولز کرد... خسته ام، خسته. کاش این را می فهمید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «دو هفته می خوای بری برای یه امتحان؟»&lt;br /&gt;
+ یه هفته...&lt;br /&gt;
پنچ شنبه، جمعه ها را هم حساب می کند. می شود یازده روز. روندش می کند به دو هفته... کاش می مرد... یا حداقل لال می شد...&lt;br /&gt;
- «یه وقت دیدی من سرم شلوغ شد، دیگه نتونستم کمکت کنم.»&lt;br /&gt;
+( به چیز ِ نداشته ام...)&lt;br /&gt;
- «کار من معلوم نیست. یک وقت دیدی کارم درست شد، گذاشتم رفتم تا شش ماهه دیگه ام بر نگشتم.»&lt;br /&gt;
+ (کاشکی زودتر درست می شد...)&lt;br /&gt;
- «کارت سنگینه. بخوای اینجوری کار کنی جمع نمی شه ها!»&lt;br /&gt;
+ (برای یک هفته!؟ بکش بیرون تو رو خدا...)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من فقط با بی تفاوتی نگاهش می کنم. تهدید می کند...کاش می دانست که روی لبه ایستادم ام.&amp;nbsp; بیشتر زور بزند، همه چیز را ول می کنم می روم...&lt;br /&gt;
خسته ام... هیچ کس نمی تواند بفهمد از 11 صبح تا 7 شب پشت سر هم شنیدن حرفهای نامفهوم و تکراری با آدم چه می کند... ای کاش می گفت که من نمی دانم. راه انداختن این دستگاه را بلد نیستم. دیدم که بچه ها کردند. شدنش یعنی می شود... به خدا من نوکرش هم بودم. خودم می گشتم راهش را پیدا می کردم... اما حالا برمی دارد سه ساعت حرف می زند. نامفهوم... کلی... مبهم... تکراری... راه می روم. جایم را عوض می کنم. ساعت را نگاه می کنم. گوشی ام را. فرقی نمی کند. حرف می زند. حرف می زند. حرف می زند... ساعت 7 می شود. کیفم را می اندازم روی دوشم و تا دم در می آیم. این پا آن پا می کنم. حرف می زند. کف پاهایم درد گرفته از این همه سر پا ایستادن، فک او خسته نمی شود. گوشی اش زنگ می خورد. چشمهایم را می بندم. نفس عمیق می کشم. قطع که می کند ادامه می دهد. توی دلم داد می زنم: بسه... بسه... بسه... کاش می شنید... خداحافظی می کنم. باز یک چیزی یادش می آید. بازحرف می زند...  حرف می زند... حرف می زند... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-6994835431903536427?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/6994835431903536427/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=6994835431903536427&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/6994835431903536427'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/6994835431903536427'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/06/blog-post_11.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-260894654221325411</id><published>2010-06-04T17:26:00.003+04:30</published><updated>2010-06-04T18:04:03.539+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
از شر فکرها فقط وقتی خلاص می شوم که بتوانم بنویسم شان. جمله که می شوند دیگر با من کاری ندارند. این جا برای من این طور جایی بود... توی سولاخی حس می کنم پشت شیشه ی آکواریوم نشسته ام. راحت نیستم آن جا... حالا فعلن پلمبش را برداشتم. ببینم تا بعد چه می شود...&lt;br /&gt;
گفته بودم گ دارد شوهر می کند. ها؟ کی فکرش را می کرد؟... مامان اینها طبق معمول رفته اند دهات... دوماد اینجاست. با گ توی حال دراز کشیده اند حرف می زنند... یک بلوز و تاپ ِ پرده مانند برای روز زن برایش کادو آورده. دلم برای گ می سوزد. طفلی چقدر از خودش ذوق نشان داد... شنگ هم برای این که دل من نشکند برداشته بود با ته مانده ی عیدی هایش برایم یک تونیک خریده بود. خودش یک زنبیل هم برایش ساخته بود و آورد با کلی آب و تاب داد دستم. گفته بودم شنگ محشره. ها؟ حسابی غافلگیرم&amp;nbsp; کرد. بهش گفتم این برای من حیفه، خودت بپوشش. گفت لال شو، زشته این حرف. واسه تو خریدمش. آخر قانعش کردم که خودش هم بعضی وفت ها بپوشدش... گ موهایش را هم رنگ کرده. طبعن زرد. خودش هم سبزه که چه عرض کنم، سیاهه است. هر چه به شنگ گیر دادم که موهای من عــن تر شده یا گ، زیر بارجواب دادن نرفت. گفت جفتش قشنگ است. این اخلاقش خیلی گــه است. درست حرفش را نمی زند آدم تکلیف خودش را بداند. از بس اکسیدان زده ام به سرم، موهایم عین نمد شده و الا می رفتم مشکی شان می کردم و خلاص...&lt;br /&gt;
پارسال همین موقع ارتحال بود که رفته بودیم شمال. توی همان گیر و دار ِ منـاظـره ها بود که بحث های من هم و بابا بالا گرفت. قبلش آدم منطقی ای بود. از آن به بعد بود که مغزش را قفل کرد و کلیدش را قورت داد. امروز سالگردش است...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-260894654221325411?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/260894654221325411/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=260894654221325411&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/260894654221325411'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/260894654221325411'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-5214899155283815443</id><published>2010-05-05T11:15:00.002+04:30</published><updated>2010-05-07T02:18:03.184+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
آدمیزاد است دیگر. دوست دارد دردهایش را داد بزند. خوشی هایش را اما در خلوتش مزه مزه می کند. من آدم ِ کلمه ها هستم. در واقع بهتر بود می گفتم خر ِ کلمه ها. حالا هر چه هم که خودم صامت باشم، کلمه های دیگری جادویم می کنند. اول درسته قورتشان می دهم. بعد اما که خلوت دنجی پیدا کنم، می نشینم به نشخوار کردنشان. حالا اگر کلمه ها مکتوب باشند که چه بهتر. لذت کشف کردن یک جمله ی خوانده نشده، یک مفهوم اشتباه فهمیده شده... دنیای من همین هاست...&lt;br /&gt;
بگذریم که نوشتن دردها همدردی می آورد و نوشتن خوشی ها حسادت...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-5214899155283815443?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/5214899155283815443/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=5214899155283815443&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5214899155283815443'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5214899155283815443'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/05/blog-post_05.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-7805975551589001351</id><published>2010-05-02T21:25:00.002+04:30</published><updated>2010-05-02T21:25:49.013+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
مادر کسی است که صبح زود رختخواب عزیزش را رها می کند. می پرسد برایت لقمه ی نان و پنیر و گردو بگذارم یا حلورده؟ تو بغض داری می گویی هیچکدام. اشتها ندارم. حالت تهوع دارم. می پرسد چرا؟ می گویی نمی دانم. فکر می کند و می گوید دیشب زیاد سیب زمینی سرخ کرده خوردی. غذا هم چرب بود. &lt;br /&gt;می گوید پس حلورده می گذارم. اگر اشتها داشتی بخور. یک سیب و نارنگی هم می گذارد توی کیفتان. ظرف آجیلتان را هم نگاه می کند که پر باشد... می آیی آزمایشگاه... پیرمرد دارد غرولند می کند. نمی شنوی. بغض داری. مادر زنگ می زند حالت را می پرسد. بغضت اشک می شود. آرام جواب می دهی لقمه ام را خورده ام. بهترم. گوشی را می گذاری و می روی دستشویی. هواکش را روشن می کنی و هق هق می زنی زیر گریه...‏ &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-7805975551589001351?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/7805975551589001351/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=7805975551589001351&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/7805975551589001351'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/7805975551589001351'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/05/blog-post_02.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-738218449170789679</id><published>2010-05-02T10:16:00.000+04:30</published><updated>2010-05-02T10:16:16.607+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
بعدش می گویی بی خیال...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو بیشتر دوستش داری؟... متر دارد مگر؟... کی را می شناسی که قدّ ِ هم، هم را دوست داشته اند؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گیرم که آسمان من فقط یک ستاره داشته باشد و آسمان تو کهکشان داشته باشد... مغز من که بیشتر از همین یکی را نمی تواند هضم کند، تقصیر تو چیست؟...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-738218449170789679?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/738218449170789679/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=738218449170789679&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/738218449170789679'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/738218449170789679'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-7865215929833312090</id><published>2010-04-29T21:25:00.002+04:30</published><updated>2010-04-30T01:30:38.067+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div&gt;
خواستگارها پایین هستند. خاله و شوهر خاله گ را آورده اند بالا باهاش حرف می زنند. این بار انگار جدی تر است. گ پسندیده. فقط بخاطر همین یک جمله اش که گفته «قرار نیست که قسط هایت را تنهایی بدهی، زندگی مشترک است، با هم می دهیم.»&amp;nbsp; برای گ مسایل مالی بیشترین اولویت را دارد... ‏داداش کوچیکه می گوید تو هم برو خودت را یک نشانی بده، به پسره می گوییم اگر دو تا ببرد تخفیف ویژه&amp;nbsp; می دهیم. پسرخاله می گوید نه، تو و شنگ را به عنوان اِشانتیون بهش می دهیم...&lt;br /&gt;
رفته بودم باطری موبایلم را عوض کنم. بُرش عرضی اش شکل یک دوک شده بود. گفت زیاد می گذاری به شارژ بماند. یک ساعت هم برایم از این که چه بلایی سر الکترون ها می آید گفت. بعد هم از ممود و مملکت... این روزها همه من را شکل یک گوش گنده می بینند...&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&amp;nbsp;امروز خودم را دوست داشتم. دو سال پیش، تنها نتوانسته بودم بروم گوشی بخرم. امروز اما اول کلی رفتم دنبال پول ریختن به حساب ارزی. سر و کله زدن با صراف ها. بعد هم رفتم علاالدین... قشنگ است وقتی بعد از دو سال یاد می گیری چطور احترام دیگران را برانگیزی... این فرق دارد با توجهی که بخاطر زن بودنت برمی انگیزی... مثل ِ دیروز که یکی زنگ زده بود آزمایشگاه. یکهو داد و هوار پیرمرد بلند شد، که خانم کارَت را بگو. بعد که تلفن را قطع کرد یک سر بالای منبر رفت برایم، که نمی شود وقتی از جنسیتت برای جلب مشتری استفاده می کنی انتظار برابری داشته باشی...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آن یکی بلاگ بیشتر خوانده می شود. شاید تک جمله هایی از این جا را ببرم آن جا...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-7865215929833312090?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/7865215929833312090/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=7865215929833312090&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/7865215929833312090'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/7865215929833312090'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/04/blog-post_29.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-6290587811796026747</id><published>2010-04-26T11:51:00.001+04:30</published><updated>2010-04-26T11:51:11.920+04:30</updated><title type='text'>معضل بیکاری</title><content type='html'>&lt;p style="TEXT-ALIGN: right"&gt;اینجا سر راه کسی نیست. یعنی کم پیش می آید کسی این طرف ها پیدایش شود. سرم توی کامپیوتر بود که دیدم سرش را انداخته پایین آمده توی آزمایشگاه. بلند می شوم جلوی صفحه ی مانیتور می ایستم تا چیزی نبیند. بی مقدمه می پرسد ببخشید من تازه کارشناسی قبول شده ام. می خواستم بپرسم کدام گرایش ارشد بازار کار بهتری دارد؟...‏&lt;/p&gt;  &lt;p style="TEXT-ALIGN: right"&gt;دلم می خواست بگویم یک بستنی فروشی هست توی یکی از کوچه های پرت شیراز که زمستان و تابستان جلویش صف است... بگویم یک گل فروشی هست اول میرداماد که از بهشت قشنگ تر است... یک کبابی هست توی خیابان ایران که کبابهایش را لای نان سنگگ می گذارد با ریحان و فلفل و گوجه می دهد دستت...‏&lt;/p&gt;  &lt;p style="TEXT-ALIGN: right"&gt;نگفتم. فقط گفتم نمی شود حکم کلی داد، اما اغلب اینهایی که از بیکاری می نالند کاری بلد نیستند...‏&lt;/p&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-6290587811796026747?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/6290587811796026747/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=6290587811796026747&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/6290587811796026747'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/6290587811796026747'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/04/blog-post_26.html' title='معضل بیکاری'/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-4627553124483598360</id><published>2010-03-30T00:06:00.001+04:30</published><updated>2010-03-30T00:06:00.306+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
نیم ساعت با این مشق ها کلنجار می روم، بعدش چند دقیقه گودر می خوانم، بعد می روم یک چایی می ریزم برای خودم، بعدِ چایی از پشت صندلی لیز می خورم توی تخت. داگــی اسـتایـل می خوابم حالم خوب می شود. نه که استـایلش را دوست داشته باشم، حالتش را دوست دارم. تجسم فیزیکی حس خنگیم است... بعد از نیم ساعت بر می گردم پشت میز و این پروسه تکرار می شود...این دختره ی بخیل باید می گفت که چطوری مشق هایش را نوشته است. من سه هفته است سر همان خط اول گیر کرده ام. ایمیل های تی اِی درس را برایش فوروارد کرده ام. کم کاری نیست. لااقل تعارف هم نکرد که یک نگاهی به تمرین هایش بندازم. اه... پیرمرد گفته بود هفته ی دوم بروم دانشگاه. گوشیم که زنگ می خورد فکر می کنم پیرمرد است که مچم را گرفته و غصه ی همه ی دنیا می ریزد توی دلم... وقتی هست تنها فکری که توی سرم مرور می کنم این است که قبل از این که خودم را بکشم باید چه کارهایی بکنم... لعنت به این اکسیدان آتوسـا. شده ام مثل این گوسفندهایی که پشمشان را حنا می گذارند. دقیقن همان رنگ... خوب که فکر می کنم می بینم همچین لزومی هم نداشت که هفته ی دوم برگردم. مشقهایم را با همان لپ تاپ می نوشتم. ایمیلی چیزی هم واجب بود می رفتم شهر یک کافی نت پیدا می کردم. پیرمرد را هم که پیچانده ایم. معشوق هم سرش گرم کار خودش است...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-4627553124483598360?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/4627553124483598360/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=4627553124483598360&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/4627553124483598360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/4627553124483598360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/03/blog-post_30.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-8424658705192621027</id><published>2010-03-11T18:31:00.000+03:30</published><updated>2010-03-11T18:31:35.102+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
هیچ وقت آدم نمی شوی. لعنت به من که هر جا گیر می کنم این "می برمش پیش دوستم" لعنتی از دهانم می پرد. تمام شد. دوستی ای وجود ندارد. کی می خواهی این را بفهمی؟&lt;br /&gt;&amp;nbsp;پایین آسانسور تصمیم می گیری بهش زنگ بزنی؟ با زنگ در چه فرقی می کند؟... همه ی خطهایش قطع اند. چند وقت است هیچ خبری ازش نداری؟... &lt;br /&gt;اولین بار است که پشت در مکث نمی کنم تا نفسم سر جایش بیاید، تا ضربان قلبم نرمال بشود. اتفاق خوبی است، یعنی تمام شده... &lt;br /&gt;می شود توی سه، چهار ماه این همه پیر شد؟ صدایت می لرزد. پیش پای من با بچه ها دعوا کرده ای. می دانم. این جو برایم خیلی آشناست...&lt;br /&gt;سرت را انداخته ای پایین و بُردم را درست می کنی. من موهای سفید جدید را می شمارم... می دانم باید زود شرم را کم کنم. توی همین چند دقیقه باید سریع از همه ی حال هم با خبر بشویم. داداش کوچیکه و درسات چطوره و کار و کلن خوبی؟...&lt;br /&gt;لعنت به دم ِ عیدها، به این وقت هایی که هی باید آدمها را بشماری و حقوق و عیدی شان را حساب کنی...&lt;br /&gt;دلم می گیرد. چرا هیچ کاری از من بر نمی آید. این که سرت را توی بغلم بگیرم و موهایت را نوازش کنم. آرام می شدی...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-8424658705192621027?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/8424658705192621027/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=8424658705192621027&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/8424658705192621027'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/8424658705192621027'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/03/blog-post_11.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-9062910341541217578</id><published>2010-03-04T23:10:00.003+03:30</published><updated>2010-03-06T16:53:49.501+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
لذتی که از پاک کردن می برم...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-9062910341541217578?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/9062910341541217578/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=9062910341541217578&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/9062910341541217578'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/9062910341541217578'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-8841740789245785278</id><published>2010-02-28T23:17:00.003+03:30</published><updated>2010-03-02T11:01:39.505+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
سرماخوردگی ای که یک ماه است تمام نمی شود. تازه از حمام آمده ام. بخاری هم تا ته زیاد است و بوی کش لباس زیرهای رویش بلند شده... امشب دلم می خواهد خیلی حرف بزنم. خوبی اینجا این است که فقط من و سامان می خوانیمش. گاهی البرز و شاید چند ماه یکبار هم کیخسرو، چند نفری هم از اینها که داشته اند رد می شده اند از این اطراف و یک لحظه چشمهایشان را چسبانده اند به پنجره ببیند آن تو چه خبر است، بعد هم راهشان را کشیده اند و رفته اند. سامان تو خودت را تا تهش علاف نکن. همین اول می گویم میم حالش خوب است. سه شنبه ی هفته ی پیش بود انگار آمده بود دانشگاه. عصری با هم بودیم. چایی خوردیم و ناهار و بستنی و موز و پرتغال. بعد هم با هم آمدیم خانه. توی راه حبیب گوش کردیم و از داوینچی کد حرف زدیم و از این که وقتی کلاسهای شست هفتاد نفره ی الف را می بیند و خودش دیگر کلاس ندارد، دلش می گیرد... میم همیشه خوب است. نگرانش نباش...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من انگار هر روز بیشتر خنگ می شوم. می دانی، ایمان داشتن به یک چیز غیرفیزیکی باعث می شود مدام توی دلت باهاش حرف بزنی. مدام همه چیز را سبک سنگین کنی. نتیجه گیری کنی. تصمیم بگیری. حالا این که نباشد ذهنت کلن خالی می شود. یکهو می بینی&amp;nbsp; یادت نمی آید داشتی به چی فکر می کردی. آلزایمر این روزهایم هم فکر می کنم بخاطر همین باشد. شاید هم بخاطر خالی بودن زندگیم باشد. یعنی ترجیح می دهم با خودم ور بروم تا با یک آدمی باشم که پرفکت نیست. بله، دقیقن پرفکت. یک همچین آدم ایده آلیست مزخرفی شده ام من. یعنی پیرمرد را که از زندگی ام حذف کنی، که آن هم حضورش اجباری است، تازه تنها حرفی که می شود پیش او گفت چَشم است. عمرن مهلت بدهد کسی غیر ِ خودش حرف بزند. ها؟ می گفتم، پیرمرد را که حذف کنی و سلام کردن های موقع خانه رسیدن را، و چیطوری خُبی های خطاب به داداش کوچیکه را و چه خوشمزه شده ماست موسیرش های خطاب به مامان را، هیچ حرف دیگری بین من و هیچ جنبنده ی دیگری رد و بدل نمی شود. حالا نوشتنش خیلی شد اما باور کنید همه ی اینها را که جمع کنی می شود یک ساعت حرف. با شَنگ هم کاری ندارم. آدمی را که بهش بگویی "تو حرف نزن" با یک لحن کاملن چیزخُلانه که همیشه بینمان بود، و او قهر کند برود، بهتر است کلن بی خیالش شوی... زندگی من کلن همین قدر خالی است. آیا آرزویی دارم؟ بله. آرزو دارم یک روز که رفته بودم دهات یک آفتاب داغی بشود و من هم ولو بشوم زیرش و یک ساعتی جلز و ولز کنم. عصرش برویم قدمگاه و از بالای چمن ها مثل سگ تا پایین قل بخورم. شبش هم دور آتش بنشینم و در حالی که صورتم گل انداخته *ونم یخ بزند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم که بدانید شکلی از بَرده داری هنوز در دانشگاه ها رواج دارد. "خانم فلانی سر راهت یه بسته چای لیپتون هم بگیر"، "خانوم فلانی برو طبقه سوم، حسابداری، این چک پولها رو خورد کن بیار"، "خانم فلانی فردا یادت باشه این کامپیوترها رو فرمت کنی". یک ساعت هم سرت داد بزند که چرا گفتی بُرد را خودم می سازم. بعد تو هی بگویی من گفتم اگر سه ماه طول می کشد وارد کنیم، خوب خودم می سازم. "تو فکر می کنی هنره؟ اصلن جایی حساب میاد؟ فکر می کنی کارت کمه؟"... حالم به هم می خورد از این سیستم مسخره ی تولید علمشان. چند تا مقاله پیدا کنی و یک کلیت مبهمی دستگیرت شود و یک پارامترش را برداری عوض کنی، بعد هم یکسری عدد بسازی و نمودار بکشی و پیپر بدهی بیرون. این می شود نهایت افتخارشان. "فلانی دوتا پیپر داده بیرون" ( معادل فلانی چیز غول را شکسته)... پروپوزال من را گفته اند که هیچ خلاقیتی دَرَش نیست. گاهی فکر می کنم به جای هیات داوران، کابینه ی ممود در مورد پروپوزالها نظر می دهد. جدن این آقایان فکر می کنند این جا سویس است که ما همه ی پیشرفت هایمان را کرده ایم و حالا فقط مانده خلاقیت بیشتری به خرج بدهیم؟ پروپوزال یکی شان رباتِ میمون نما بود. آن یکی رباتِ ماهی. این ها از روی همان عنوانشان داوری و پذیرفته می شوند. هر وقت یکی آمد یک پروپوزالی داد که ما فرضن نخ دندان به خوبی نخ دندان اورال بی به شکل صنعتی می توانیم تولید کنیم و پذیرفته شد، می شود امیدوار بود که این مملکت به جایی برسد. اصلن من می گویم همه شان دستشان توی یک کاسه است. این استادها واستکبارِ جهانی و ممود...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام نشده. باز هم حرفم می آید. مثلن دلم می خواهد بگویم روزهایی هم هستند که در شمار روزهای عمر آدم حساب نمی آیند. برای من اغلب روزهایی هستند که بی عینک سپری می شوند. بی عینک&amp;nbsp; که باشی، همیشه شک می کنی رویا بوده یا واقعیت. فرضن روزهایی که صبح تا شبش روی آب خوابیده بودی و با موجها بالا پایین می رفتی. روزهایی که با همه ی پوست تنت لذت برده ای...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-8841740789245785278?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/8841740789245785278/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=8841740789245785278&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/8841740789245785278'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/8841740789245785278'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/02/blog-post_28.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-485473019997959593</id><published>2010-02-19T22:42:00.000+03:30</published><updated>2010-02-19T22:42:10.146+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
سر ِ کامپیوتر که حواسم جمع نمی شد، پرینت گرفتم ببرم توی تخت بخوانمشان. آنجا تنها جایی است که می توانم نیم ساعت بی وقفه درس بخوانم. باز هم نشد. مثل این است که اول با یک آر پی جی مغزت را بترکانند، بعد بگویند یالا سرهمش کن دوباره و درس بخوان... مسخره است... خیلی دلم می خواهد یک آینه قدی بگیرم جلوی گ و بابا، تمام قد ببیند خودشان را، که چه گندی هستند. فایده ندارد. خودم را خسته می کنم. حالا شما بردارید بگویید از این چیزها توی همه ی خانه ها هست. فرق دارد آخر. شما سر ِ دودو تا چهارتا می شود یا پنج تا فرضن بحث می کنید، ما سر این که دودو تا هویج نمی شود، طبعن باید یک عدد بشود... مامان فرق می کند. مامان خوب است. منظورم از این خوب دقیقن این است که خوب است، نه این که درست فکر می کند یا می فهمد یا چی. خوب است. یعنی یک جور رفتار خیلی انسانی نسبت به همه ی آدم ها دارد. یعنی قلبش یک جور ِ خوبی هدایتش می کند. بابا نسخه ی کِرَک شده ی ا.ن_ است. می خواهد افکار ت*** خودش را به همه جا صادر کند... اه دلم نمی خواهد راجع به این چیزها فکر کنم... فقط می خواستم این مغزم را جمع و جور کنم برگردم سر زندگیم... که نمی شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این البرز &lt;a href="http://wc-wall2.blogspot.com/"&gt;دیفال مستراح&lt;/a&gt; هم پریروزها گیر داد که نوتهای گودرم را یک &lt;a href="http://sourax.blogspot.com/"&gt;وبلاگ&lt;/a&gt; کنم که بماند... به قول خودش، دیدم رفیقانه نیست شما ندانید.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-485473019997959593?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/485473019997959593/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=485473019997959593&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/485473019997959593'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/485473019997959593'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/02/blog-post_19.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-6349814873090670379</id><published>2010-02-12T11:08:00.002+03:30</published><updated>2010-02-12T16:45:33.050+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;
از بیمارستان آمده ام... خسته... بعد از ظهر باز می روم... برف می آمد. یک دختر و پسری هم توی تاکسی بودند که می رفتند کوه... صبحانه نخوردم. شام هم. ناهار و صبحانه ی دیروزم هم یک شیرینی بوده... صبحی رفته بودم برای ساناز آبِ کله پاچه بگیرم. این آقاهه که چشمها را تمیز می کرد و می چید توی بشقاب می خواستم بالا بیارم روی همه شان. ساناز یک دختر شمالی است که یک کمی از استخوان فکش را کرده اند توی شیشه، داده اند دستش. حالا فقط با سرنگ می تواند چیز بخورد. دلش کله پاچه می خواست. تخت بقلی اش هم یک دختری بود که فکش را عمل کرده بودند از دهانش نمی شد چیزی بخورد. یک شلنگ از دماغ تا معده اش کشیده بودند. مادرش با سرنگ آب میوه می ریخت توی شلنگ... سپیده از همه شان بهتر بود. رفته پیچ و مهره های توی صورتش را در بیاورد... خسته ام... من اصلن آدم دلداری دادن نیستم... آمده بودم توی راهرو. از پنجره باد خنک می خورد توی صورت آدم. صدای ناله های گنگ یک آدم هم می خورد. بیرون را نگاه می کرد و به زبان خودش گریه می کرد. من فقط غریبش را فهمیدم و آستارا. این بغض لعنتی نگذاشت چیزی بگویم. می گذاشت هم حرفی نداشتم بزنم. شانه هایش را مالیدم و گفتم خوب می شی، می ری آستارا، گریه نکن... دو تا نخ از توی پلک سپیده درآورده اند و چسبانده اند روی پیشانی اش. که پلکش نیفتد. هر بار این را سفت می کردند، جان می داد. من آدم دلداری دادن نیستم. خودم بدتر گریه ام می گیرد. فقط شد نوازشش کنم و شانه ی عرق کرده اش را ببوسم... خسته ام. باید بروم حمام و چند ساعتی بخوابم. بعد دوباره بروم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;- مرخص شد...&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-6349814873090670379?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/6349814873090670379/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=6349814873090670379&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/6349814873090670379'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/6349814873090670379'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/02/blog-post_12.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-8997972782754579650</id><published>2010-02-04T00:15:00.003+03:30</published><updated>2010-02-04T00:22:34.559+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;
&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_6mU8Tc2XRUE/S2ngQwDWRHI/AAAAAAAAAAU/_ydVXLZeILA/s1600-h/0811200926541.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://1.bp.blogspot.com/_6mU8Tc2XRUE/S2ngQwDWRHI/AAAAAAAAAAU/_ydVXLZeILA/s320/0811200926541.jpg" width="233" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد بگین چرا آنتن نمی ده...&lt;br /&gt;
یک جیر جیری هم راه انداخته بودن آدم فک می کرد بهار شد رفت...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-8997972782754579650?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/8997972782754579650/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=8997972782754579650&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/8997972782754579650'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/8997972782754579650'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_6mU8Tc2XRUE/S2ngQwDWRHI/AAAAAAAAAAU/_ydVXLZeILA/s72-c/0811200926541.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-2849717605673071887</id><published>2010-01-28T21:37:00.002+03:30</published><updated>2010-01-29T01:50:12.166+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;
این جوری که کله ام را بگذارم روی میز و از توی آینه کج نگاهش کنم رنگش قشنگ شده. زیر نور مهتابی قشنگ است. رنگ موهای بچگی ام است. مامان جلویش را با یک کش محکم جمع می کرد بالای سرم. مثل فواره... شنگ باهام قهر کرده. نمی دانم کی از خواب بیدار شده بود و اعصاب نداشت. من هم یادم نیست چی گفتم که قهر کرد و رفت. حوصله ندارم... پیرمرد زانویش شکسته... دوست دارم کسی محکم بغلم بگیرد از پشت و توی گوشم آواز بخواند... سنگ صبور صادق چوبک می خوانم. قشنگ است. فیلم هم می بینم. تعطیلاتمان است مثلن... میم دیگر کلاس ندارد. کم می بینمش. دیروز موقع ناهار می گفت باید زبان بخوانیم و سرچ کنیم ببینیم کجا چطور فاند می دهد. بعدش می گفت کارش را دوست دارد. گفت که پیرزنی جلسه ی آخر فیزیوتراپی اش گفته هیشه دعا می کنم خدا از عمر ماها کم کنه به عمر شما که درد مردمو کم می کنین اضافه کنه. گفت که مورمورش شده... سپیده ابروهایم را هم رنگ کرد. همه اش سرش درد می گیرد. بوی رنگ اذیتش می کند. مزه ی دنبه توی کتلت. من که مدام یک چیزی می خرم. همه اش سرش درد می گیرد... دلم می خواهد توی خواب و بیداری کسی شانه ام را ببوسد و دوباره خوابم ببرد...&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-2849717605673071887?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/2849717605673071887/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=2849717605673071887&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/2849717605673071887'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/2849717605673071887'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/01/blog-post_28.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-1633278460440983958</id><published>2010-01-19T22:48:00.001+03:30</published><updated>2010-01-19T23:32:20.801+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;آخرین امتحانت را که بدهی باید این طوری باشد که دستت را بگذاری پشت همه ی کتابهایت روی میز و هلشان بدهی تا لبه ی میز که یکی یکی بیفتند پایین (به یاد شادی، هم اتوبوسی دبیرستان). این طوری می شود که آخرین امتحان، آخرین امتحان می شود... آه. حالا اما هیچ چیز تمام نمی شود. امتحانش را که بدهی، پروژه و آزمایشگاه و هزار کوفت و زهرمارش مانده. یک وقت می بینی تا نیمه ی ترم بعد هنوز دستت بندش است... آخرین امتحانم را داده بودم و آمده بودم توی سایت دانشکده که پروژه ی آن یکی را انجام بدهم. دِدلاینش دو روز پیش بود. من نمی فهمم چطور این ها در حین این که پروژه شان را انجام می دهند، درس هم می خوانند و امتحانشان را هم نمی***... آمده بودم توی سایت و داشتم یک کمی گودر بازی می کردم بلکه دلم وا بشود. این پسره ی بغل دستیم گفت فرم ثبت نام از کجا می شود پیدا کرد؟ گفتم توی "سی دبلیو" است. نه نه توی "ای دی یو" باید باشد. نه راستی سایت تحصیلات تکمیلی. ها؟ اصلن ثبت نام چی؟ آها مشاوره با استاد راهنما و اینها؟ توی "فیری" هست. ایناهاش. می خواهی پرینت بفرستم؟ گفت که کاغذ ندارد. گفتم بیا ایناهاش من دارم. بعد هم دو تا پرینت گرفت و نشست کنارم به پر کردنشان. داشتم گودرم را صفر می کردم و خوشحال بودم... بعد گفتم ثبت نام شما وسط امتحان هاست! وا!...
&lt;/div&gt;بعله. یک همچین موجودی هستم من که اصلن یادم نبود آدمیزاد هر ترم باید ثبت نام کند. مهلتش تا ساعت چهار بعدازظهر امروز بود و من این را ساعت یک بعدازظهر فهمیدم. در حالی که مجوز ثبت نام هم ندارم و این پیرمرد باید مجوز صادر کند و دو ساعت طول می کشد به پیرمرد بفهمانی می خواهی چه کار بکنی و دو ساعت هم طول می کشد که او مجاب بشود و یک ساعت هم طول می کشد که کارت را انجام بدهد... حال هم ندارم روده درازی کنم و همه ی ماجرا را تعریف کنم...
بعله آخرش این شد که من این ترم یادم رفته ثبت نام کنم... یک همچین چیزمغزی...
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-1633278460440983958?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/1633278460440983958/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=1633278460440983958&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/1633278460440983958'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/1633278460440983958'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/01/blog-post_19.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-3558102754818572509</id><published>2010-01-17T21:41:00.001+03:30</published><updated>2010-01-17T21:48:24.717+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من فقط خوب کپی می کردم. همیشه. از بچگی هایم... همه ی آن وقت هایی که فکر می کردید چقدر باهوشم یا چقدر زود یاد گرفتم، فقط داشتم کپی می کردم. اگر خوب نقاشی می کشیدم، همه اش بخاطر این بود که همه ی چیز را کپی می کردم، ریز ترین جزییات را هم از قلم نمی انداختم. همان اولین بار که  میکی ماوس روی کیف دوستم را کشیدم، تا بعد تر ها که می نشستم جلوی آینه و دست ها و پاها و انگشت ها را می کشیدم... اگر انشا خوب می نوشتم، بخاطر این بود که قبلش کسی چیزی گفته بود یا چیزی جایی خوانده بودم و بی این که بفهمم داشتم آن را کپی می کردم. ریاضی هم همین طور. چیزهایی که شما سخت یاد می گرفتید، من زود حفظ می کردم. فکر می کردید باهوشم... زود یاد می گرفتم که چطور امتحان می گیرند. از کجاها و چطور سوال می هند. دوست دارند چطور جواب بدهم. همه ی این ها را بی این که خودم یا شما بفهمید، حفظ می کردم.
حرف ها را هم حفظ می کردم. ملغمه ای بودم، هنوز هم هستم،  از تکه کلام های همه ی آدمهای زندگیم... رابطه ها را. اگر کسی توی تاکسی دارد با موبایلش حرف می زند، ذهن من دارد همه چیز را ضبط می کند. اگر فیلمی ببینم، راحت می شود اثرش را توی رفتارهایم پیدا کرد...

هیچ خلاقیتی در من نیست. هیچ وقت نبوده...
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-3558102754818572509?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/3558102754818572509/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=3558102754818572509&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/3558102754818572509'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/3558102754818572509'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/01/blog-post_17.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-1225610334114662268</id><published>2010-01-12T23:18:00.001+03:30</published><updated>2010-01-12T23:56:08.659+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خوابش خیلی واقعی بود. یعنی جایی که توش بودیم اصلن واقعی و اینها نبود، عین فیلم ها بود. اما حسش خیلی واقعی بود. انگار توی بالکن یک خانه ی چوبی ایستاده بودیم. اینجوری که آدم آرنج هایش را تکیه می دهد به نرده و یک کم خم می شود به جلو. روبرویمان هم یک جایی شبیه یک دشت بود. سبزِ سبز. رو به آفتاب بودیم. من داشتم حرف می زدم. یک پسربچه ی ده دوازده ساله هم کنارم بود. انگار که پسرم باشد. من هم شکل مامان بودم. سنم و قیافم و اینها... بعد این دانه های گرد و خاکی که هستند توی آفتاب فقط معلومند، اینها هم توی هوا شناور بودند. داشتیم حرف می زدیم...
&lt;div style="text-align: right;"&gt;خیلی حسش واقعی بود. می ترسم. انگار که زندگی دارد از لای انگشتانم سر می خورد و می ریزد. دوست ندارم. مثل گ شدن برای من کابوس است. از وقتی که یادم می آید همیشه یک گوشه ی هال روی زمین نشسته و دارد ورقه تصحیح می کند. همیشه. شب. روز. روزهای تعطیل. عید... همیشه...
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-1225610334114662268?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/1225610334114662268/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=1225610334114662268&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/1225610334114662268'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/1225610334114662268'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/01/blog-post_12.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-562593357744458492</id><published>2010-01-08T23:29:00.002+03:30</published><updated>2010-01-08T23:35:04.381+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;نمی دانم اتفاق خوبی است یا بد. تازگی ها اتفاق افتاده. دلیلش را اما می دانم... دلیلش کسی است که همه ی پازل های ذهنت را به هم ریخته... نه این که ناراحتم کند ها، نه. اما پشت سرم را که نگاه می کنم می بینم از تو بدم می آید. از امیر. از آن یکی. از خودِ آن موقع هایم... یعنی اتفاقش عجیب بوده برای خودم هم. این که حالا باید بدم بیاید از همه چیز. نه آن موقع که وسطش بودم، یا بعدش که استخوانهایم داشت خرد می شد، یا بعدترش که همه چیز را پذیرفته بودم و با خودم کنار آمده بودم... حالا باید بدم بیاید از همه تان. از خودِ آن موقع هایم. یعنی اینی که بر می دارید از من یک چیز تهوع آورِ منفوری می سازید، برایم عجیب است. خودتان هم اذیت می شدید. چرا همچین می کنید خوب؟...
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-562593357744458492?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/562593357744458492/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=562593357744458492&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/562593357744458492'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/562593357744458492'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/01/blog-post_08.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-6465012961574337613</id><published>2010-01-03T22:37:00.000+03:30</published><updated>2010-01-03T22:43:04.183+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;هیچ چیز هیچ وقت تمام نمی شود. فرضن دهن من هنوز هم تلخ می شود گاهی. یا پروژه شرکت آخر تمام نشد تا اینها اسباب کشی کردند رفتند. یا ویروسهای کامپیوترم که هنوز هم هستند. همه چیز فقط به طرز مسخره ای کش می آید. تمام نمی شود هیچ وقت... دو تا پست قبل را که یادتان هست، ها؟ هنوز درگیر همان ها هستم. تقصیر من نیست. پیرمرد خودش می خواهد پروپوزالم را بنویسد. به من بود تا به حال یک چیزی سمبل کرده بودم تمام شده بود رفته بود. خیلی وسواس دارد. این را خودش می گوید البته. من که می دانم، نصفش چیزگشادی است و نصف دیگرش هم این که کلن نمی داند چه کار می خواهیم بکنیم. کلید هم بهم داده. هر روز از هشت و نیم می روم آزمایشگاه. پنج شنبه ها هم. خودش خیالش راحت است که من هستم، ساعت دوازده می آید. صبحی در آزمایشگاه را که باز کردم دیدم دیشب هر سه تا کامپیوتر را  روشن گذاشته و رفته. حواس ندارد کلن. با بچه ها هم زیاد دعوا می کند. من اما قلقش(!) را زود یاد گرفتم. ادا اطوارهایش خیلی شبیه تو بود...
از عید به این طرف نزدیک ده کیلو چاق شده ام. در کل عمرم بی سابقه است. نگرانش نیستم اما. می دانم کسی بخواهد برود همه ی ده کیلوی اضافه ام را هم می کند با خودش می برد. اینش بی سابقه نیست برایم...
هفته ی دیگر امتحانها شروع می شود. مملکت زیر و رو هم که بشود کلاسها و امتحانهای ما تکان نمی خورند.
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-6465012961574337613?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/6465012961574337613/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=6465012961574337613&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/6465012961574337613'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/6465012961574337613'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-1578466941219462964</id><published>2009-12-30T11:21:00.002+03:30</published><updated>2009-12-30T11:36:57.444+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دلم درد می کند. همیشه یک بروفن چهارصد بعد از نیم ساعت کارش را می ساخت... هفت ماه گذشت، تمام نمی شود این کابوس. دلم درد می کند. انگار ماشین سه بار از روی من رد شده... دلم درد می کند. حواسم جمع نمی شود... نگران حالایش نیستم. می دانم درست می شود. اما بعدش چه؟ این آدم!ها چه می شوند؟ این ها هم بین ما می مانند؟ این ها که با ماشین سه بار از رویمان رد شده اند، که عوض نمی شوند... چند تا از این ها داریم؟ چه کارشان کنیم؟...
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-1578466941219462964?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/1578466941219462964/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=1578466941219462964&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/1578466941219462964'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/1578466941219462964'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/12/blog-post_30.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-7531108479275023622</id><published>2009-12-17T22:40:00.000+03:30</published><updated>2009-12-18T01:45:54.484+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;در اتاق را، آزمایشگاه را؟... نمی دانم، دخمه را قفل کرده و رفته... شرط می بندم رفته توی اتاقش بخوابد. پیرمردها همیشه باید بعد از ظهرها چرت بزنند تا آدم باشند... توی گودر چرخ می زنم. مقاله ها برای خودشان داون لود می شوند. تشنه ام هم هست. آخرین قلوپ آب توی لیوان را می خورم. اه، چرا درست لیوان ها را نمی شورد، تهش شیرین است...باید یک بار یک عکس واید از اینجا بگیرم تا ببینید چرا می گویم دخمه... دور تا دور میز است. همه هم تا ارتفاع نیم متری پر از کتاب ومجله و کاغذ و جزوه... می خواستم بُرد را جا بدهم یک ساعت همه شان را جا به جا کرده ام تا نیم متر جا باز بشود. خاک گرفته و کثیف... باز خدا پدرشان را بیامرزد پریروز یک هواکش برایش گذاشتند. هیترها روشن است، هوا که عوض نشود، رسمن بوی مرغداری می گیرد... پروپوزالم را باید چهارشنبه می دادم. استاد عجله ای ندارد، "حالا میدیم تا هفته ی بعد"... تشنه ام است. جیش هم دارم. چرا خوب در رو قفل کرد؟... طفلی می پرسید بچه ها از کلاس راضین؟ یادم به مسخره بازی های این پسر توپوله قبل از کلاس می افتد که ادایش را در می آورد. گفتم بچه ها را نمی شناسم، نمی دونم. اما برای میم کلاسای شما خیلی جالب بود. ارواح شکمم. همین برایش کافی است. یک دنیا ذوق می کند... اینجا برای من مدینه ی فاضله است. یک غار... باید برویم، دو تایی، پیش یک دکتری که دوستش است و قرار است داور من باشد، گزارش بدهیم که چه کار می خواهیم بکنیم. شنبه. حالا وقت ندارد. دارد ریکامندیشن می نویسد. صد و پنجاه تا. یعنی برای حداقل بیست نفر. تازه این یک استاد است، از چهارصد و خرده ای استاد... همه می روند... بخاطر همین این غار را دوست دارم. تنها. دور از همه شان. بی اینکه مسابقه ی مسخره شان را برای زودتر رفتن ببینم...
کاش دو سه ساعتی خوابش ببرد. اعصاب فولاد می خواهد هر حرفش را بیست بار شنیدن و چشم گفتن...
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-7531108479275023622?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/7531108479275023622/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=7531108479275023622&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/7531108479275023622'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/7531108479275023622'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/12/blog-post_17.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-917071965707395661</id><published>2009-12-03T23:41:00.002+03:30</published><updated>2009-12-03T23:41:32.017+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;گِل بازی دوست داشتم. هنوز هم دوست دارم... تابستانهای کِش دار دبیرستان بود. روزهای دراز و خالی... صبح تا شب می نشستم به گِل بازی. گل رس معمولی بود. نمی دانستم باید چه کنم که ترک برندارد. می گذاشتم تا خشک بشود و دوباره ترک هایش را پر می کردم. جزییاتش را با سنباده در می آوردم یا انگشتهایم را خیس می کردم و ساعت ها می نشستم به فرم دادنش. آخرین اثرم یک شاهکار واقعی بود. یک مجسمه ی کوچک. شاید دو سانت در دو سانت. فیگورش را از یک گدا کپی کرده بودم. مچاله شده بود در خودش. زانوهایش را خم کرده بود توی شکمش و یک پایش را کمی درازتر از دیگری کرده بود و دستهایش را روی زانوهایش حلقه کرده بود و سرش هم روی دستهایش بود...به اینهایش کاری ندارم. جالبش این بود که رنگش، طبعن رنگ خاک، هم رنگ پوست آدمیزاد بود و این باعث می شد لخت بودنش خیلی به چشم بیاید... بعد یک عکس العمل های جالبی داشتند، آدمهایی که این را می دیدند. یکی اول وارونه اش می کرد ببیند زیرش چه شکلی است! یکی حالت چندش آوری می گرفت و می گفت قشنگه ها، اما چرا لخته! یکی طوری که انگار مچ گیری کرده می گفت، تو از کجا اینقدر خوب جزییات بدن مردها را می شناسی!... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم نبود این ها را. همکارم داشت عکس های دوستش را نشانم می داد، یادم افتاد. رفته بودند موزه. نمی دانم کجای اروپا. مجسمه های زن مرمری بودند انگار. لخت. از ژست هایی که اینها کنار این مجسمه ها گرفته بودند، حالم بد شد... داشتم فکر می کردم میکل آنژ هم بود، حالش بد می شد یعنی؟&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-917071965707395661?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/917071965707395661/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=917071965707395661&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/917071965707395661'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/917071965707395661'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/12/blog-post_03.html' title=''/><author><name>Afra</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02918313102241866068</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-628042530806746863</id><published>2009-12-01T04:49:00.001+03:30</published><updated>2009-12-01T04:59:44.170+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اینقدر خوابم شلوغ پلوغ بود که از خواب پریدم یک استراحتی بکنم. بعد هر چی فکر می کنم چه خبر بوده یادم نمی آید. هر کار کردم خودم را دوباره بخوابانم نشد. خیس عرق هم شده ام نمی دانم چرا. بخاری هم روی شمع است و هوای اتاق کاملن خنک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته بودم پروسسور من خیلی باشد هشت بیتی است، یک کور، سرعتش هم چیزی حدود یک میپس. یعنی تو برمی داری این همه دیتا را یک هو می ریزی تویش، هنگ می کند بنده خدا. عادت کرده سر یک دو نقطه ستاره، اینقدر فکر کند، این قدر مزه مزه اش کند، این قدر ته دلش قلقلک بشود، تا بالاخره هضمش کند. حالا انگار پروگرم کانترش هم گم کرده کجا بود و چه می کرد. نمی بینی چه داغ شده، دارد می سوزد. سه نصفه شب هنگ می کند و از خواب می پرم&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-628042530806746863?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/628042530806746863/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=628042530806746863&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/628042530806746863'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/628042530806746863'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02918313102241866068</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-2700885769354659199</id><published>2009-11-25T22:28:00.005+03:30</published><updated>2009-11-26T15:29:20.732+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یعنی به جان خودم اگر یک بار غذای سلف مثل غذاهای مامان بود تا حالا بچه ها دانشگاه را به آتش کشیده بودند... همین است که من هیچوقت توی تجمع های جلوی سلف شرکت نمیکنم. یعنی خدایی غذاهای دانشگاه بد نیست. حالا غیر از جوجه کبابش که انگار مرغه هنوز زنده است و مزه ی اریجینال خودش را میدهد... باز حالا دفعه ی اولش را می شود یک جوری خورد، غذاهای مامان را می گویم، دفعه ی دوم که گرمش کنی اصلن دیگر هیچ رقمه راه ندارد... یعنی فقط این چند ماهی که گاز شرکت خراب بود و غذامان را یخ می خوردیم، من زندگی می کردم ها... حالا جرات داری یک بار همین ها را جلوی بابا بگو. بر می دارد از خوشه چینی بچگی هایش تعریف می کند برایت تا گرسنگان اتیوپی و اینکه شماها قدر نشناسید و ناشکرید و سنگ هم گذاشتند جلویتان باید انگشتاتتان را بلیسید و حیف تو که عمرت را گذاشته ای پای این بچه ها و چه و چه&lt;br /&gt;
یعنی عاشق این وقتایی هستم که اینها می روند دهات، ما هم (طبعن من و گ) هوار می شویم سر خواهره&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-2700885769354659199?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/2700885769354659199/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=2700885769354659199&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/2700885769354659199'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/2700885769354659199'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/11/blog-post_25.html' title=''/><author><name>Afra</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02918313102241866068</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-3986139081981303771</id><published>2009-11-19T23:02:00.000+03:30</published><updated>2009-11-19T23:02:04.041+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;اولش اصلن تو رو ندیدم. دخترت چقدر بزرگ شده، کلاس پنجم، فک کن!...بغلش کردم. ترسیدم ببوسمش. هنوز سرفه می کنم آخه... این که گفتی قبل این که راه بیفتین زنگ بزن، واسه همین کت شلوار کراواتت بود دیگه، نه؟... دست هم دادم. تقصیر س است. از وقتی آمده شرکت به کل یادم رفته که دخترم... مسخرس که با نوک انگشتات دست میدی و اینجوری خم می شی. خدایی خیلی زشته... حرف زدنت هم یه جوره مسخره ای بود... باید حتمن من می رفتم می نشستم جای دخترت، بعد هم می نشوندمش روی پاهام و توی گوشش پچ پچ می کردم تا یخ تو هم وا بشه؟... بعدش برگشتم نشستم وسط تو و س... با اون که حرف می زدی فقط من رو نگاه می کردی... من این وسط همش داشتم فکر می کردم با تو راحت ترم یا با س و رییس خودمون؟... س اصلن تظاهر کردن بلد نیست و بی اندازه مهربونه. حرف نداره خدایی... شماها دارین حرفای کاری می زنین و من طبق معمول توی خیالات خودمم... آقا محمد چقد لاغر شده... دخترت کپی خودته قیافش ها... من اگه بودم می گفتم چاپ روی جعبه ها رو نوک مدادی بزنین، خدایی این سفیدش خیلی تو ذوق میزنه... جان من آب پرتغال رو تو فنجون میارن؟... سه ساعته دارین حرف می زنین. حدس می زدم اینقد حال کنین با هم... رییس طبق معمول دیرش شده. می گه جمع بندی. طریقه ی همکاری و این مزخرفات. من کلن حال ندارم. می ترسم کارام زیادتر شه... این قسمت آخرشم دوس دارم. این که می رسین به تعریف کردن از من... خدایی من نبودم شما از کجا همدیگر رو پیدا می کردین؟... تو می گی سخت کوش! واسه تو این که من بعد چن سال ولگردی، دانشگاه قبول شدم، می شه سخت کوشی... رییس می گه ذاتش درسه! طبعن رییس فقط چریدن های متمادی منو تو اینترنت دیده و سخت کوشی ای ازم سراغ نداره... ذاتم هم درسه، لابد چون هنوز وایسادم پای گندایی که زدم و در اوج نا امیدی سعی می کنم جمعشون کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-3986139081981303771?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/3986139081981303771/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=3986139081981303771&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/3986139081981303771'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/3986139081981303771'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/11/blog-post_19.html' title=''/><author><name>Afra</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02918313102241866068</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-4021621847022405944</id><published>2009-11-10T21:08:00.001+03:30</published><updated>2009-11-10T21:11:18.014+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;قیافه ای که برای این صدا تجسم کرده بودم، یک مردِ پیرِ کوتاهِ کچل بود. صورتیِ پررنگ. دماغش هم نمی دانم چرا خیلی بزرگ تجسم می کردم... بعد از 10 ماه تلفنی حرف زدن امروز دیدمش. آمده بود شرکت. از تجسم من فقط کچلش درست بود. یعنی کسی که پای تلفن یک ساعت با حوصله جواب سوالهایت را می دهد، کسی که زبانت را به سختی می فهمد، و دو ثانیه هم با تاخیر صدایت بهش برسد، بردارد بگوید "یک کاغذ بگذار جلوت، حالا یک مثلث بکش، حالا سه تا خط از گوشه هایش بکش بیرون..." که بخواهد فرضن نقشه یک مدار را یادت بدهد، خدایی این به یک پیرمرد بیشتر نمی خورد؟... وقتی دیدمش جا خوردم. نسبتن جوان، قدبلند، خوش برخورد. تیپش کاملن مناسب این بود که دستش را بگیری ببری تالار طبقه ی پایین، کت شلوار پوشیده و کراوات زده، همه جلوی پایمان بلند می شدند به جان خودم... بعد هم پریده دستش را جلو آورده و دست می دهد. نشسته کنارم پای کامپیوتر، گرمِ حرف زدن، دستش را روی زانویم میزند که حواسم جمع شود... اینقدر حسرت این چیزها به دلم مانده. این که فرضن دم باریک را که میدهم به همکارم، اینقدر مکث نکند که طوری بگیردش که دستش به دستم نخورد. این که اینقدر با فاصله ننشیند پیشم پشت کامپیوتر که کمر جفتمان درد بگیرد. این که اینقدر آقای فلانی، خانم فلانی نگویم، اسمش را بگویم...دوست دارم موقع کار فقط آدم باشم، نه زن&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-4021621847022405944?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/4021621847022405944/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=4021621847022405944&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/4021621847022405944'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/4021621847022405944'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/11/blog-post_10.html' title=''/><author><name>Afra</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02918313102241866068</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-7570126749498272783</id><published>2009-11-01T22:39:00.001+03:30</published><updated>2009-11-01T22:39:57.411+03:30</updated><title type='text'>تنها آغوش تو مونده، غیر از اون هیچ...</title><content type='html'>حالا دقیقه اش هم یکی شد... مامان زیاد درد نداشته. اولش دختر خوبی بوده ام، نیم ساعته به دنیا آمده ام. بعدش اما زیاد اذیتش کردم... خوب است که بعضی وقت ها بعد از دانشگاه شرکت نروی و بیایی خانه و یک قوری چایی بگذاری و بروی حمام و بیایی بیرون و بخوابی و بیدار شوی به یک دوست قدیمی بعد از چند ماه زنگ بزنی و بعد هم بیایی بشینی جلوی کامپیوتر و یک دوست عزیز برایت بخواند و تو هم دومین لیوان چایی ات را بخوری و به بیست و هشت سال پیش فکر کنی...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-7570126749498272783?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/7570126749498272783/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=7570126749498272783&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/7570126749498272783'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/7570126749498272783'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='تنها آغوش تو مونده، غیر از اون هیچ...'/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-5980044473193339317</id><published>2009-10-30T13:20:00.000+03:30</published><updated>2009-10-30T13:21:54.570+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;از 8 تا حالا دارم توی رختخواب وول می خورم. یک کتاب هم جلویم باز است. چند صفحه می خوانم، خوابم می برد، بیدار می شوم چند صفحه ی دیگر می خوانم و دوباره می خوابم...
تمام نمی شود. نئشگیش بیرون نمی رود از تنم...
 دارم فکر می کنم بهشت که این همه نزدیک بوده، اولین بار کدام آدم و به چه قصدی برش داشته برده در ناکجاآباد و اصلن چرا باید آدمها بهشتشان را ول می کردند و به حرف این بابا گوش می کردند... اصلن نمی فهمم.
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-5980044473193339317?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/5980044473193339317/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=5980044473193339317&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5980044473193339317'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5980044473193339317'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/10/8.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-4191449644973236268</id><published>2009-10-19T21:03:00.000+03:30</published><updated>2009-10-19T21:03:18.329+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دلم می خواهد کسی بیاید، پس گردنم را بگیرد و از این دایره ی مسخره ای که رویش می دوم بکشد بیرون. دایره ای که انگار هر چه بیشتر می دوی سرعتش زیادتر می شود... سر کلاس ها که کلن خوابم. نمی دانم مگر آنتی بیوتیک هم خواب آور می شود؟ با شبی شش ساعت خواب که آدم چرت نمی زند... معمولن تا نه شب آزمایشگاه می مانیم... از کارهای دانشجویی بدم می آید. "حالا بزن ببینیم جواب می ده یا نه"ها روی اعصابم می رود. عقب می نشینم تا میم خودش هر کار می خواهد بکند... عاشق شب های دانشگاه هستم... بعد هم میم من را می رساند. این قسمتش هم عالی است. به جای این که دنبال اتوبوس و مترو بدوی، سرت را تکیه می دهی به صندلی و به داستانهای میم گوش می دهی... خانه هم که می رسم، شام می خورم و می خوابم... درس های دیگر همه اش مانده. مدت هاست تمرین تحویل نداده ام. استاد و موضوع پروژه را هم باید هر چه سریع تر انتخاب کنم... شرکت... گزارش نهایی آن یکی پروژه و چیز ناله هایی از این دست... زندگی ام روی دور تند افتاده... انگار هر لحظه ممکن است از دایره پرت بشوم بیرون...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازگی ها فهمیده ام باید سایه ای توی زندگی ات باشد تا احساس تنهایی کنی. وقتی مدت ها بود خودم بودم و خودم، اصلن تنها نبودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-4191449644973236268?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/4191449644973236268/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=4191449644973236268&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/4191449644973236268'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/4191449644973236268'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/10/blog-post_19.html' title=''/><author><name>Afra</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02918313102241866068</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-914274874254543344</id><published>2009-10-05T22:45:00.003+03:30</published><updated>2009-10-05T22:56:56.586+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;همه اش دهنم تلخ می شه، هی زبون تفی ام رو می چسبونم به دستمال کاغذی ببینم چی توی دهنمه... هیچی نیست... دستمالش زلاله زلاله!... معلوم نیست چه مرضی گرفتم... همش دیر می رسم خونه این روزا... روزایی هم که دانشگاه می رم تا دیروقت می مونیم آزمایشگاه. حالا من نمی تونم اسمش رو ببرم ولی اینی که ما ساختیم خیلی خداست. یعنی ماله بقیه گروهها خیلی گنده اس. ماله ما جمع و جور. خوشگل... حالا همه ی نمره اش رو هم بگیرم، فقط در حد مشروط نشدنه ها! ولی خوب... توی گروه کار کردن خیلی خوبه. یعنی من اصلن تنهایی دلم به کار نمی ره. البته اگه با آدمای خنگ کار کنم نه ها!... این پروژه ی شرکتم بالاخره وقتی تموم شد که یه همکار خوب پیداش شد... ترم خوبیه. یه درس ت*** هم دارم باید حذفش کنم. به جاش یه درس می گیرم استادش پیرمرده. ماهه، ماه...&amp;nbsp; یعنی فقط وقتی این می خواد یه ماجرای خنده دار رو تعریف کنه، اصل خنده است. اول پنج دقیقه ریسه میره، بعد یه سری حروف نا مفهوم از لا به لای خنده هاش شنیده می شن، یعنی همه از خنده ی اون خنده شون می گیره... بعد تو سوال می پرسی، اون یه چیزه بی ربط دیگه جواب میده. جمله بندیش که آخرشه. از روی جمله ها عمرن بفهمی چی می گه، باید سعی کنی از کلمه هاش مفهوم رو بگیری... یعنی اینقدر من تعریف کردم ازش که میم هم یه بار باهام اومد سر کلاسش. بعد حالا اونم می خواد این واحده رو بگیره... &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-914274874254543344?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/914274874254543344/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=914274874254543344&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/914274874254543344'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/914274874254543344'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02918313102241866068</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-7355021985330629454</id><published>2009-09-29T23:21:00.000+03:30</published><updated>2009-09-29T23:21:02.855+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;خیلی جالبه، یه دو بار که از این تظاهراتهای میلیونی میرم، قشنگ حس می کنم دیگه آزادی شدیم رفت... دیگه روسریم که از سرم بیافته، قشنگ سرصبری میزونش می کنم... یا فرضن اون روز که قرار بود زنجیره ی انسانی تشکیل بدیم که نتونن بهمون حمله کنن، پریدم بغله یه مرده، بازوشو گرفتم دوتایی زنجیره تشکیل دادیم...&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-7355021985330629454?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/7355021985330629454/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=7355021985330629454&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/7355021985330629454'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/7355021985330629454'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/09/blog-post_29.html' title=''/><author><name>Afra</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02918313102241866068</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-5783408329435709437</id><published>2009-09-24T02:08:00.001+03:30</published><updated>2009-09-24T02:08:23.833+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خیلی کیف می کنم یکی پیشم بخوابه... شَنگ اومده بود پایین که کمکم کنه. تایپ و مشت و مال و اتو کردن لباسام... بعد هم بیدار مونده بود که دلم نگیره. شب هم اینجا خوابید. طفلک. پشه ها تیکه پارش کردن. دیگه دم صبحی از زورِ درد بلند شد رفت... تموم شد. دفاع کردم... خیلی افتضاح بود. یعنی دفاعم خوب بودها. اصلن هول نشدم و اینا. خیلی راحت بودم. اما خوب، چیز زیادی واسه دفاع کردن نداشتم. پروژه ی شش ماهه رو که بخوای دو شبه جمع کنی، از این بهتر نمی شه... به هر حال خلاص شدم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-5783408329435709437?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/5783408329435709437/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=5783408329435709437&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5783408329435709437'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5783408329435709437'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/09/blog-post_24.html' title=''/><author><name>Afra</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02918313102241866068</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-5657163004197843598</id><published>2009-09-21T11:32:00.000+04:30</published><updated>2009-09-21T11:32:40.495+04:30</updated><title type='text'>می مانم و می رویم، در سنگر یک آغوش</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;جمعه اش را با سبزها باشی و فردایش هم بی نظیرترین هفت ساعت زندگیت را تجربه کنی و فردای فردایش از صبح تا شب با یک همکار عزیز قدیمی باشی و کلی کمکش کنی و امروزش هم تنها، توی یک صبح خنک پاییزی داریوش بخواند و تو هم پاورپوینت هایت را بسازی&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;حالا می خواهد پس فردا دفاع داشته باشی یا کلاسها شروع شده باشد و غیبت داشته باشی و کار شرکت هم مانده باشد، چه اهمیتی دارد، امروز تو خوشبخت ترین آدم روی زمینی&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-5657163004197843598?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/5657163004197843598/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=5657163004197843598&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5657163004197843598'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5657163004197843598'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/09/blog-post_21.html' title='می مانم و می رویم، در سنگر یک آغوش'/><author><name>Afra</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02918313102241866068</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-6974266635366565120</id><published>2009-09-17T22:28:00.000+04:30</published><updated>2009-09-17T22:28:00.619+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;شَنگ اس مس داده رفتیم آب گرم، تو زنونه همه ی دنپایی هاش مال پای چپن، مردونه همش مال پای راست. اینجا اردبیل است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-6974266635366565120?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/6974266635366565120/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=6974266635366565120&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/6974266635366565120'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/6974266635366565120'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/09/blog-post_17.html' title=''/><author><name>Afra</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02918313102241866068</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-6493154848260700873</id><published>2009-09-16T00:38:00.001+04:30</published><updated>2009-09-16T00:38:48.690+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;عاشق این یک روز در هفته هایی هستم که آقای همکار می آید شرکت با هم کار کنیم. تا نه شب شرکت می مانم. اما از شرکت که می زنم بیرون، انگار قدم دو متر بلندتر شده باشد... پر از غرور می شوم...تازه چشمهایم باز می شود و آدم ها را می بینم... یعنی از یک زاویه ی دیگر... از بیرون... از دید خدا شاید...یعنی یک جوری می شود که فکر آدمها برایت قابل حدس می شود. نه که آدمها. این آدمی که در همان برخورد اول فهمیدی از جنس خودت است... یعنی نمی شود کسی الگوریتم خوب بنویسد، باگ ها را خوب در بیاورد، کارها را خوب تقسیم کند، اما فرضن روزه باشد. یا بی این که بپرسی می دانی برای جمعه نمی شود برنامه ریزی کرد، چون این آدم جمعه راهپیمایی است&amp;nbsp; &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-6493154848260700873?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/6493154848260700873/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=6493154848260700873&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/6493154848260700873'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/6493154848260700873'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/09/blog-post_16.html' title=''/><author><name>Afra</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02918313102241866068</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-7798800777665744562</id><published>2009-09-10T17:24:00.000+04:30</published><updated>2009-09-10T17:24:31.863+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;اول خواستم بسوازانمشان... نوشته های مسخره ی قدیمی... توی کاسه توالت ریختمشان و کبریت را کشیدم... آگهی روزنامه ی چهار سال پیش هم بود. نگه داشته بودمش که یک روز نشانت بدهم. باورم شده بود که فرق دارم. که چقدر احتمالش صفر است یکی مثل تو و من همدیگر را از توی آگهی روزنامه پیدا کنیم... حالا پذیرفته ام که من هم یک گ** هستم مثله بقیه آدم ها... در را بسته بودم، نزدیک بود خفه بشوم از دودش... بقیه را با آب خمیر کردم و یک گلوله درست کردم... ترسیدم توی گلوی چاه توالت هم گیر کند... انداختمش سطل آشغال... می دانم کنجکاوی گ را تحریک خواهد کرد و کنجکاوی بابا را... بکند... عادت کرده ام به این همه زیر ذره بین مسخره شان بودن را... &lt;br /&gt;
انگار یک چیزهایی دارد عوض می شود. نمی دانم از کجا و چطور... فقط همه امیدوارتر شده ایم. انگار ته دلمان یک چیزی، کورسویی، روشن شده است... شاید بخاطر بوی اول مهر است... نمی دانم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-7798800777665744562?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/7798800777665744562/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=7798800777665744562&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/7798800777665744562'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/7798800777665744562'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02918313102241866068</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-8787973005687745486</id><published>2009-08-28T19:15:00.000+04:30</published><updated>2009-08-28T19:17:51.154+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>شَنگ محشره. جدن محشره. دلم براش می سوزه که مجبوره روزه بگیره. خیلی گناه داره. برای اون مخالفت کردن خیلی هزینه داره. یا آرامش رو به حقیقت ترجیح میده. نمی دونم...
هیچ وقت برای کسی از دعواهای مامان باباش چیزی نمی گه. کلن با این که بچه اس، گنجینه ی اسرار همه هست. آمار کل دوست پسر، دوست دخترهای فامیل رو داره... یه بار هم که امیر رو تو چه شرایطی دید! بعدش کلی لعنت به من فرستاد اما دیگه گیر نداد. خیلی بچه است. رنگش پریده بود طفلی... دیشب با هم لاست می دیدیم. براش گفتم که نیک آهنگ تو کاریکاتوراش، همیشه هاله ی ممود رو میکشه. همیشه. حتی شبا آویزون می کنه بالای سرش. آقا یک ساعت داشتیم می خندیدیم. همه خواب بودن. من دیگه گونه هام درد گرفته بود و اشکام دراومده بود... می گم یعنی قشنگ می فهمه منظور آدم رو. این که کجاش خنده داره...
رفته بودم تو حیاط نعناع بچینم. شَنگ هم بود. گفتم بیا بریم بیرون تا لب رودخونه. هوا قشنگ پاییز شده بود. باد میومد... گفت بعدِ افطار. روزه بود طفلک. داشت از حال می رفت...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-8787973005687745486?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/8787973005687745486/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=8787973005687745486&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/8787973005687745486'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/8787973005687745486'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/08/blog-post_28.html' title=''/><author><name>Afra</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02918313102241866068</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-689739160350165206</id><published>2009-08-24T22:20:00.000+04:30</published><updated>2009-08-24T23:10:01.213+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دیشب تا صبح کابوس می دیدم. دو سال گذشت ازمردن ننه. مردنش زیاد ناراحتم نکرده بود. خیلی سال است که مردن کسی ناراحتم نمی کند... به اینهایش کاری ندارم، دیشب خوابش را می دیدم. محکم بغلش کرده بودم و گریه می کردم. انگار بابا زنده اش کرده بود. نمی دانم... که چیزی، شاید شبیه کلیه، ازش بگیرد. انگار که خیلی سال گذشته بود و مامان بابا خیلی پیر شده بودند. ننه اما مثل همیشه اش بود. جالب بود که مغزم اصلن نتوانسته بود پیرشدن مامان بابا را شبیه سازی کند و برداشته بود دست و پایشان را کوتاه کرده بود. یا چروک های غیر طبیعی روی صورتشان انداخته بود... بیدار که شدم حالم خیلی بد بود. از فکر پیر شدنشان دلم گرفت. داشتم فکر می کردم چند سال وقت دارم. اگر اتفاقی نیفتد، ده تا پانزده سال. بعدش چقدر دلم تنگ می شود برایشان؟ چقدرش تقصیر من است؟ چرا بابا همه اش می خواهد آدم بده ی داستان باشد؟...


&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-689739160350165206?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/689739160350165206/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=689739160350165206&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/689739160350165206'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/689739160350165206'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/08/blog-post_24.html' title=''/><author><name>Afra</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02918313102241866068</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-1720369608680231865</id><published>2009-08-19T23:51:00.001+04:30</published><updated>2009-08-19T23:57:36.232+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;ریحانه... چقدر سخت است اسم و فامیلت را دروغ بگویی. کلی مکث کردم تا این یادم بیاید. از این بدتر نام پدر بود. اولین چیزی که سر زبانم آمد محمود بود. مردک ملعون. لابد همین طور توی ذهنم وول می خورد... طفلک دخترک هر سوالش را با کلی شرمندگی می پرسید. مسخره است که آدم دانشجوی پزشکی باشد و اینها برایش حل نشده باشد. هر بار می گفت اینها را مجبور بپرسم و باید می گفتم مهم نیست، راحت باش...
این یکی حل بشود، می ماند سه تا پروژه و یکی دو تا کار کوچک دیگر. همه شان را نوشته ام. اینها را باید تا قبل از مهر تمام کنم. اصلن دلم نمی خواهد اینها را دنبال خودم بکشم به ترم جدید و مصیبت های جدید.
رییس از یکی از مهندس های قدیمیش خواسته که کمکم کند. دیروز کار را که برایش توضیح دادم گفت خسته ای؟ گفتم خیلی زیاد. گفت اگه خسته نشی تمومش می کنیم. گفت همه ی کارها وقتی که فکر می کنی تموم شدن، فقط سی درصدشون انجام شده... همین یک جمله کلی باطریهایم را شارژ کرد. همکارها دو دسته هستند. یا حرفهایت را می فهمند، یا نمی فهمند. که این همان پنج دقیقه ی اول معلوم می شود. بعدش دو سال هم زور بزنی نمی توانی چیزی را عوض کنی&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-1720369608680231865?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/1720369608680231865/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=1720369608680231865&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/1720369608680231865'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/1720369608680231865'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/08/blog-post_1754.html' title=''/><author><name>Afra</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02918313102241866068</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-2448081403196810614</id><published>2009-08-13T00:29:00.000+04:30</published><updated>2009-08-13T21:31:39.359+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;چه حرف خوبی زد این که گفت کاش خدا می رفت و یک مادر، پرستار زمین می شد... مامان دیروز تازه جریان کتک خوردن من را فهمیده. من نبودم ، داداش کوچیکه که دیگربه اینجایش ( | |&lt;-- )  رسیده، برایش تعریف کرده. امروز چقدر گریه کرد طفلک... فیلم های مردم را هم می بیند گریه می کند. مطمئنم اگر یک روز بیاید یکی از این حماسه سازها می شود که با چنگ و دندان نمی گذارد بچه ی مردم را ببرند. بابا اما می گوید حقشان است. باید همه شان را بکشند. آه که چقدر دلم می خواهد یک روز ناغافل بین جمعیت گیر کند و احیانن یکی دوتایی هم باتون و کابل بخورد. فقط این طوری می شود چشمهایش را باز کرد.

هم فکریت را می خواستم ها. اصلن مغزم را باید هر چند وقت یک بار دیفرگمنت کنی. اما فقط این نبود. دوست داشتم بدانی هنوز هم توی پاساژ منتظر آسانسور که می شوم، تا بیاید طبقه ی همکف، ضربان قلبم به صد و بیست می رسد. دوست داشتم بدانی پشت در سی ثانیه صبر کردم که قلبم از سینه نزند بیرون... من با انحصاری کردن آدم ها به شدت مخالفم. حتا آدمی که ظاهرن مال خودم بود، سعی می کردم با دیگران شِیر کنم. فکر می کنم هیچ کس نیست که بتواند همه ی زندگی کسی را پر کند و فکر هم نمی کنم هیچ کس هم بتواند برای همیشه خلاء را در زندگیش تحمل کند    &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-2448081403196810614?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/2448081403196810614/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=2448081403196810614&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/2448081403196810614'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/2448081403196810614'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/08/blog-post_12.html' title=''/><author><name>Afra</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02918313102241866068</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-5896729520597004141</id><published>2009-08-10T20:18:00.000+04:30</published><updated>2009-08-10T20:55:42.291+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;آفرین، آفرین ها همه اش مال پای تلفن بود. از نزدیک که کارهایت را دیدم فقط دلم گرفت... دستگاهی که تو دو سال است رویش کار کرده ای کجا و این مزخرفی که من تویش گیر کرده ام کجا؟... برای همه ی آن چیزهایی که بدون من یاد گرفته ای دلم گرفت... این همه حسودی نکرده بودم به کسی... به همه ی آن چیزهایی که توی ذهنت ساخته ای و داری به یکی یکی شان می رسی و من برای فردایم هم هیچ برنامه ای ندارم... توی رویاهای من فقط بازوهایی مردانه هستند که از پشت بغلم کرده اند و توی رویاهای تو شهرک صنعتی... نمی دانم شاید چون زن هستم... شاید چون بازوهای دلخواهم را هنوز پیدا نکرده ام... شاید هم همه اش از تنبلی ام باشد... از درس پرسیدی. گفتم فقط در حد پاس شدن می خوانم... می گویی تو فقط برای به دست آوردن چیزی تلاش می کنی. برای نگه داریش هیچ کاری نمی کنی، همیشه همین طور بوده ای... و من فکر می کنم منظورت نگهداری خودت هم بود&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-5896729520597004141?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/5896729520597004141/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=5896729520597004141&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5896729520597004141'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/5896729520597004141'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/08/blog-post_10.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-1454926693022087451</id><published>2009-08-05T14:16:00.000+04:30</published><updated>2009-08-05T14:20:09.802+04:30</updated><title type='text'>امروز دیدمش</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_GZ0vTJu2_Vc/SnlVEgNaM_I/AAAAAAAAABk/EB2SfBYSZ5o/s1600-h/victory.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: right; cursor: pointer; width: 469px; height: 351px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_GZ0vTJu2_Vc/SnlVEgNaM_I/AAAAAAAAABk/EB2SfBYSZ5o/s320/victory.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5366413966842672114" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;

&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-1454926693022087451?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/1454926693022087451/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=1454926693022087451&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/1454926693022087451'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/1454926693022087451'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/08/blog-post_05.html' title='امروز دیدمش'/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_GZ0vTJu2_Vc/SnlVEgNaM_I/AAAAAAAAABk/EB2SfBYSZ5o/s72-c/victory.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-8785038536840726933</id><published>2009-08-01T22:41:00.000+04:30</published><updated>2009-08-10T20:56:52.315+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;از راه که رسیدم بابا به همراه چند نفر دیگر از همسایه ها داشت برای نیمه شعبان چراغانی می کرد...همچنین چیزی مطلقن بی سابقه است. حداقل این بیست و اندی سالش را که من به خاطر می آورم...آخر این لج بازی های بابا با ما او را تبدیل به یک حزب اللهی دو آتشه خواهد کرد...با شنگ برنامه ریخته ایم چطور روی لامپ های غیر از سبزشان آب بپاشیم تا بترکند....امشب صدای الله اکبرها بعد از چندین شب سکوت دوباره بلند شد. خیلی بلند...غیر از کوچه ی ما البته، که همه یا منفعلند یا بسیجی. ما هم که رفتیم بگوییم یکیشان با آن صدای نکره اش گفت "ساکت"... انگار فحش بدجور داده باشیم!...حالش را می گیرم، عن قریب
همه چیز بدجوری درب و داغان است...دلم می خواهد فرار کنم... از بابا، از شرکت، از پروژه &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-8785038536840726933?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/8785038536840726933/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=8785038536840726933&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/8785038536840726933'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/8785038536840726933'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-4006485005686185072</id><published>2009-07-31T11:35:00.000+04:30</published><updated>2009-07-31T12:10:44.379+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بلاگفا اجازه ی منتقل کردن آرشیوت را نمی دهد...دو سال آرشیو...ندهد، مهم نیست. خودم هم دوست دارم از یک صفحه ی خالی سفید شروع کنم...دیروز تنها رفتم. مسخره است که من اینقدر می ترسم. از شعار دادن، از وی نشان دادن، حتی از فیلم گرفتن هم می ترسم. اما خانه هم نمی توانستم بمانم...از همان در که بیرون رفتم همه ی تنم انگار قلب شده بود و ضربان داشت...از تجریش پیاده رفتم تا پایین پارک ملت...همه جا توی پیاده رو شمع روشن کرده بودند. جالب است که از شمع روشن کردن مردم هم می ترسند. یکی از این" لباس سفید روی شلوار"ها  ماسک زده بود و راه افتاده بود شمع ها را خاموش می کرد و هر کس که شمع روشن می کرد می زد...جلوی پارک ملت هم کنسرت بوق و سوت به راه بود. دست های وی شده بیرون از ماشین ها و مردمی که در گروه های کوچک جمع می شدند و شعار می دادند، هر چند وقت یک بار مورد رافت اسلامی قرار می گرفتند...کافی بود گارد ویژه با موتورهای دوترکشان پیدا بشوند تا بوق ها و شعار ها اوج بگیرند. صدای غالب همواره صدای زن ها بود...هم دیگر را می شناسیم. یک لباس شخصی سه تیغه هم که بکند، لباس سبز هم که بپوشد و دستش را وی کند، نگاهش را که نمی تواند عوض کند...آن نگاه سرشار از غرورو خوشحالی را ندارد...گاهی که نه می شد شعار بدهی، نه دستت را بالا ببری، فقط نگاه ها بود که حرف می زد، دلگرم می کرد و لبخند می زد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-4006485005686185072?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/4006485005686185072/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=4006485005686185072&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/4006485005686185072'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/4006485005686185072'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/07/blog-post_31.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5582815008031886139.post-3666920317083767073</id><published>2009-07-14T12:12:00.000+04:30</published><updated>2009-07-14T12:13:24.912+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;اولین پست...همین&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5582815008031886139-3666920317083767073?l=biharaas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biharaas.blogspot.com/feeds/3666920317083767073/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5582815008031886139&amp;postID=3666920317083767073&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/3666920317083767073'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5582815008031886139/posts/default/3666920317083767073'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biharaas.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Afra</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
