۲۲ مهٔ ۲۰۱۱

می‌ترسم. از مست شدن. از چِت کردن با هر گونه مخدری. می‌ترسم که دستم رو بشود. یک چیزهایی تویم هست که می‌ترسم بیرون بریزند... من دیر می‌رسم. از همان چند پست ِ قبلی که توی خیابان‌ها پرسه می‌زدم و این‌ها نگران شده بودند و به‌شان گفتم که آزمایشگاه بودم و تا دفاع کنم وضع همین است، از همان روز، هر شب دیر می‌رسم. اما واقعن آزمایشگاه هستم. ساعت از ده شب که بگذرد خطی‌ها تمام می‌شوند. تا نصف خیابان را مسافر‌ها گرفته‌اند و تو هیچ امیدی نداری که تا صبح برسی خانه. بعد که معجزه‌وار می‌رسی مامان پشت در منتظر است. برایت غذا گذاشته که از خستگی نا نداری بخوری. شام نخورده می‌خوابی. بابا فکر می‌کند از جنده‌خانه آمده‌ای و توی جنده‌خانه لابد شام هم می‌دهند. قصه‌ی هر شب است... داداش کوچیکه انگار می‌خواهد طلاق بگیرد. حرف نمی‌زند. این جا هیچ کس حرف نمی‌زند. سربازی هم قرار است برود. یک سال است. غذا نمی‌خورد. امیدوار است لاغری مفرط معافش کند. مامان غذا برده توی اتاقش، نخورده است. حالا نشسته گریه می‌کند. بابا هوار هوار می‌کند که بیا ببین چه کار می‌کنی. داداش کوچیکه طبعن. بین داد و هوارها من هم جمع بسته می‌شوم. حوله تنم است. از حمام آمده‌ام. روی تخت دراز کشیده‌ام. این صفحه جلویم باز است. چیزی نمی‌توانم بخوانم. دعواها می‌خوابد. داداش کوچیکه برمی‌گردد توی اتاقش. سکوت می‌شود. بعد صدای هق هق مامان بلند می‌شود. ترسناک است. فکر می‌کنم قلبش گرفته. با حوله می‌پرم بیرون و بغلش می‌کنم. نفسش بالا نمی‌آید. داداش کوچیکه هم می‌آید: مامان چیزی نیست، به خدا دنبال ِ‌کارای سربازیم هستم. مامان... بغلش می‌کنم صورتش را می‌بوسم. از این بوسه‌های رگباری که مال ِ معشوق است، نه مادر. می‌رود توی حیاط که نفسش دربیاید. داداشه هم باهاش می‌رود... شب‌های سگی