همیشه هشت میرسم. امروز ده و نیم رسیدم. مامان پشت در حیاط نشسته بود گریه میکرد. بابا دراز کشیده بود توی رختخوابش هوار هوار میکرد. باطری گوشیم تمام شده بود. کلن فکر نمیکردم اینقدر مهم باشد. الان هم فکر نمیکنم... ولیعصر پیاده شده بودم و برای خودم ول میچرخیدم. هوا خنک بود و باد هم میآمد. ولیعصر هم که کلش خاطره است. کلی آدم هم دیدم که توی پیادهرو ساز میزدند و شب ِ آدم را میساختند. تازه شبها راننده اتوبوسهای بیآرتی هم هایده میگذارند و آدم را میبرند به یک جاهای خیلی دور ِ خوبی... اصلن یادم نیست به چی فکر میکردم. شاکی هستند که این خرابشدهای که تویش کار میکنی شماره ندارد؟ این پیرمرد اسم ندارد؟ خدایی هیچ چیزی توی دستشان نبوده. اصلن نمیدانستند کجا پیام را بگیرند. فقط شنگ شاید میتوانسته پیگیری کند که آخرین حرفهایی که در نِت زدهام چیزی مبنی بر این که پیرمرد من را گایید، بوده است. فکر کن بعدش دیگر برای همیشه گم میشدم. گم شدن خوب است. من خودم یک بار توی دلیجان نزدیک بود گم بشوم. آن وقتها که موبایل و اینها نبود، نمیدانم چرا ما همهاش اصرار داشتیم همه با همی برویم مسافرت؟ بعد من توی ماشین خاله اینها بودم. دلیجان نگه داشتند برای دستشویی رفتن. بعد همه سوار شدند و رفتند. من از توالت درآمدم دیدم تنهام. همینطوری برای خودم پیاده خیابانها را گز میکردم و خوشحال بودم که متاسفانه یادشان به من افتاد و برگشتند...
روزهای من تکراری است. حوصله هیچکس را ندارم. حوصله مردم را ندارم. توی تاکسی و مترو که بلند حرف میزنند کلافه میشوم. ششش ششش میکنم حتا. بیدار شدن و دانشگاه رفتن عذاب است. آخر هفتهها که همه هستند عذاب مضاعف است... درسم تمام میشود. بعدش هیچی نیست. بعدش ترسناک است...
روزهای من تکراری است. حوصله هیچکس را ندارم. حوصله مردم را ندارم. توی تاکسی و مترو که بلند حرف میزنند کلافه میشوم. ششش ششش میکنم حتا. بیدار شدن و دانشگاه رفتن عذاب است. آخر هفتهها که همه هستند عذاب مضاعف است... درسم تمام میشود. بعدش هیچی نیست. بعدش ترسناک است...
0 comments:
ارسال يک نظر