باران می آید. لباسها را از زیر باران جمع کردن خیلی غمگین است. داداشه با دوستش رفته کوه و من تا دوازده خواب بودهام. اولین عید ِ من بدون «گ» است و این بیاندازه شیرین است. یعنی توی این سی سال من همیشه گفتهام که کنکور دارم و پروژه دارم و کار دارم و مسافرت نمیآیم. بعد همیشه من را خِرکش کردهاند بردهاند. بعد هفتهی دوم زورمان رسیده برگشتهایم. من و «گ»؛ که هیچ وقت مشخص نشده چرا همانجا نمیشیند برگههایش را تصحیح کند و باید برگردد تهران عید من را خراب کند. بعد امسال در کمال ناباوری دیدم که بدون هیچ اصراری قبول کردند من خانه بمانم. بعدش البته مامان گفت که یادت باشد خودت خواستیها، نیایی بگویی من را گذاشتید برای پسرت غذا درست کنمها! که نیت پلیدش با همین یک جمله مشخص شد. دیشب یک قابلمه ماکارانی درست کردهام که میتوانیم تا یک هفته بخوریم و لازم نیست هی فکر شام و ناهار باشیم. بزرگترین چالش دو نفری زندگی کردن چیزهای زیاد آمده است. مرغ باید همان وعده تمام شود وگرنه دوباره که گرمش کنی مزهی مرغ مرده میگیرد. البته یک گربهی همیشه حامله هم داریم که بیشتر از من و داداشم او غذاها را میخورد و خوشحال است. داداشه باید لاغر بماند تا شاید معاف شود، فلذا غذا کم میخورد. من هم انگار حامله باشم از همه چیز عقّم میگیرد. از ماهی، تن ماهی، مرغ، بوی دنبه توی گوشت، نان بیات و اینها... چای هر قدر که درست کنیم باز زیاد میآید. حرف از چند پیمانه و اینها گذشته است. یک ذره چای میپاچیم ته قوری و نفری دو تا لیوان میخوریم و باز هم زیاد میآید. دلیل اصلیای که مامانها چاق میشوند همین است که هی باید تهمانده غذاها را بخورند؛ که البته این را قبلن یکی کشف کرده بود و حرف من نیست. من خودم دو کیلو هم لاغر شدهام که دلایلش در بالا ذکر شد [گربه حاملههه و این که از همه چیز عقّم میگیرد]. باید بشینم پایاننامهام را بنویسم. روز اول آمدم همهاش را ولو کردم وسط هال و بعد حسش به کل رفت. روزی دوازده ساعت میشینم فیلم میبینم و توی خواب هم ادامهاش را میبینم. یعنی فرندز میبینم. حس هیچ فیلم دیگری را هم ندارم. داداشه یک سیدی بهم داد که این را حتمن ببین خیلی تاثیرگذار است و اینها. گفت من این را که دیدهام کلن حس حسادتم از بین رفته است. حال نداشتم ببینمش. به داداشه و حسش اطمینان مطلق دارم و همین که گفته یک فیلمی هست که اگر ببینی حس حسادتت از بین میرود، حجّت بر من تمام شده و از آن روز به بعد به کسی/چیزی حسودی نکردهام.
آدم خوب است حسهایش را ریشهیابی کند، ولی خوبتر است تنهایی این کارها را بکند. یعنی این که برمیداری همین طوری بلندبلند فکر میکنی و داری لخت میشوی جلوی خودت و دیگری، این درست نیست. آن هم جلوی آدمی که یک کتاب ِ بسته است. بعد دیگری این جور وقتها فکر میکند این حرفهایی است که همیشه بهشان فکر کردهای و همه هم میدانند و اینها. نمیداند برای خودت هم تازگی دارد. بعد دلت میگیرد از این که لخت شدهای و لباسهایت را میزنی زیر بغلت و درمیروی...
آدم خوب است حسهایش را ریشهیابی کند، ولی خوبتر است تنهایی این کارها را بکند. یعنی این که برمیداری همین طوری بلندبلند فکر میکنی و داری لخت میشوی جلوی خودت و دیگری، این درست نیست. آن هم جلوی آدمی که یک کتاب ِ بسته است. بعد دیگری این جور وقتها فکر میکند این حرفهایی است که همیشه بهشان فکر کردهای و همه هم میدانند و اینها. نمیداند برای خودت هم تازگی دارد. بعد دلت میگیرد از این که لخت شدهای و لباسهایت را میزنی زیر بغلت و درمیروی...
1 comments:
نوروز مبارک. دارم یواش یواش حسادت میکنم به نوشته هات...بجان شرفم حض کردم " وبلاگ با غیرت همینه همینه". اون فیلم داداش رو بده ببینیم حس حساتمون کم بشه گرچه ما به حس شما اعتماد داریم و اگه شما به داداشتون اعتماد دارید لاجرم ما هم بعله... و لی این حس حسادت مثل گاو روی پرده ی سینما میمونه ... ما اعتماد داریم اون که چیزی سرش نمیشه!!
ارسال يک نظر