۲۴ نوامبر ۲۰۱۰

کنکور ارشد را که داده بودم اوایل اسفند بود. اسفند که کسی نیروی جدید نمی‌گیرد. بدترین موقع برای گشتن دنبال کار است. هنوز حالم بد بود. کار قبلیم را دوست داشتم. برای خودم کسی بودم آن‌جا. از این که بخواهم از اول خودم را اثبات کنم، بدم می‌آید. زیاد برای مصاحبه این‌طرف آن‌طرف می‌رفتم. نماینده و مدیر‌فروش و خدمات پس ازفروش شدن از من بر نمی‌آید. اگر مهندس‌های شرکتی را با آرایش عروس می‌دیدم، می‌زدم بیرون. اگر منشی‌ها بیشتر از مهندس‌ها بودند، اگر ابزاردُرستی نداشتند، اگر کار برنامه‌نویسی محض بود... دو هفته‌ی آخر اسفند را قرار شد یک‌جایی آزمایشی کار کنم . بعدن فهمیدم آزمایشی در کار نبوده. صرفن می‌خواستند کارهای عقب‌افتاده‌شان تا قبل از عید تمام شود.
دو هفته فقط لحیم‌کاری کردم. لحیم‌کاری یک نوعی از خستگی‌در‌کردن است (سلام آقای نادر ابراهیمی). همکار قبلیم هیچ‌وقت نمی‌گذاشت من لحیم‌کاری کنم. می‌گفت وقت تو بیشتر ارزش دارد. ولی در واقع لحیم‌کاریم را قبول نداشت. یعنی یک روز تصمیم گرفت که اصولی یادم بدهد. اصلش این است که اول با میخ و دم‌باریک یادت می‌دهند. یعنی که بدون ابزار هم باید بتوانی کارت را راه بیندازی. می گفت فرض کن توی جبهه یک چیزی خراب شده، می‌خواهی درستش کنی. میخ را می‌گرفتی روی گاز، سرخ که می‌شد، باید زود تا سرد نشده کارت را تمام می‌کردی. خوب من هیچ‌وقت از این مرحله فراتر نرفتم. موهایش را می‌کند که چه‌طور ممکن است یک نفر با میخ خوب لحیم کند، با هویه گه... بعدش کلن بی‌خیال شد و گفت اگر کاری دارم بدهم مونتاژکارها برایم بکنند و خودم دست به هویه نزنم... لحیم‌کاری به آدم حس مهندس بودن می‌دهد. هر کس هم که می‌آمد، مونتاژکارها را که می‌دید آن‌قدر گرم «خسته نباشید خانم مهندس» به‌شان می‌گفت که نگو. من را هم که می‌دید تاسف می‌خورد که این هم که همه‌اش دارد با کامپیوتر بازی می‌کند...
جای جدید دو هفته تمام من فقط حال می‌کردم. کارشان ترتمیز نبود. صرفن باید یک‌جوری همه چیز را می‌تپاندی توی جعبه می‌دادی دست مشتری. کلی آدم بودیم توی یک سالن بزرگ. همه‌شان طراحی می‌کردند . فقط من و یک پسر کرولال مونتاژ می‌کردیم. رابطه برقرار کردن باهاش خیلی راحت بود، برای منی که بادی‌لنگوئجم بیشتر از حرف‌هایم است. آن‌جا سنبل کردن را به خوبی یاد گرفتم. یک طراح واقعن لازم است سنبل کردن هم بلد باشد.
دیروز که پیرمرد گفت سه روز تعطیل است، سعی کن خودت یک‌جوری کارت را راه بیندازی، بعد از سه‌چهار ساعت که یک برد سنبل کردم، داشتم به این‌ها فکر می‌کردم. به این که بچه که بودم یک‌بار گیس‌های عروسکم را باز کردم و خودم دوباره بافتم. بعدش سعی کردم روش بافتن سه تا گیس را به چهارتا و بیشتر تعمیم بدهم. دیروز چهار تا سیم را که به هم می‌بافتم داشتم فکر می‌کردم. به این که نمی‌شود بی‌وقفه یاد گرفت. این که یک چیزی را که ولش کنی به حال خودش، توی ذهنت که ته‌نشین بشود یادش گرفته‌ای. نمی دانم دقیقن چه اتفاقی می‌افتد. شاید مغزت دارد ناخودآگاه رویش کار می‌کند. شاید بعد از آن خوب‌تر نگاه می‌کند. شاید دارد ناخودآگاه درباره آن چیز تجربه جمع می‌کند. هر چی که هست، بعد از چند وقت که دوباره می‌روی سراغش، وقتی که فکر می‌کنی همه چیز را فراموش کرده‌ای، می‌بینی برعکس انگار از جایی که نمی‌دانی کجاست کلی چیز یاد گرفته‌ای... من نمی‌توانم بی‌وقفه درس بخوانم. فرضن مثل ِ «میم» که چهار سال از من کوچک‌تر است و دارد دکترایش را می‌گیرد. شاید یک روز من هم بروم دنبال دکترا. ولی حالا نه. دوست دارم همه این چیزها توی مغزم ته‌نشین بشود. مثل آن چند سالی که بعد از لیسانس کار کردم. یعنی دوست دارم از چیزهایی که یاد کرفته‌ام یک چیزی درست کنم. تا این که آن‌قدر درس بخوانم که خودم بشوم استاد و دوباره همین‌ها را به یکی دیگر یاد بدهم. اصلن کنکور دکترا هم ثبت نام نکردم. چه کاری است؟...

گفتم بنویسم این‌جا که یادم نرود. که یک‌روز پشیمان نشوم، که چرا آن‌موقع که موقعیت‌ش را داشتم، آن‌وقت که راحت‌تر می‌شد فلان کار را کرد، نکردم...

2 comments:

علي گفت...

كار هيجان انگيزيه
:دي

كيخسرو گفت...

چه خوب بود همه چيز اينطور سر راست و مستقيم بود.دق كرديم از اين همه ماجرا!چرا بايد همه چيز ما يك جور ديگري باشد.راستي چقدر قلم اين افرا با آن يكي كه رفيق ما بود فرق دارد!